نامه ۱۷ - خواهر
این ترجمه توسط هوش مصنوعی تولید شده و ممکن است شامل خطا باشد. لطفاً به متن انگلیسی مراجعه کنید.
AI-translated. May contain errors. For accurate text, refer to the original English.
فارسی
هفدهم
نیویورک،
۲۶ آوریل ۱۸۹۴.
خواهر عزیز (دوشیزه ایزابل مککیندلی)،
نامهات دیروز به دستم رسید. کاملاً حق با تو بود — از مسخرگی آن مجلهی دیوانهی «اینتریور» لذت بردم (اینتریور شیکاگو، روزنامهای پرسبیتری که با سوامی (Swami) مخالفت میورزید — ویراستار)، اما نامهای که دیروز از هند فرستادی واقعاً، همانطور که «مادر چرچ» در نامهاش نوشته است، مژدهای بود پس از مدتها انتظار. نامهای زیبا از دیوانجی در میان بود. آن مرد سالخورده — خدایش برکت دهد — طبق معمول پیشنهاد یاریام را داده است. همچنین جزوهی کوچکی در کلکته دربارهی من منتشر شده — که نشان میدهد دستکم یک بار در عمرم پیامبر در سرزمین خویش گرامی داشته شده است. در آن مقتطفاتی از روزنامهها و مجلات آمریکایی و هندی دربارهی من هست. مقتطفات چاپشده از روزنامههای کلکته بهویژه خوشایند بود، هرچند لحن آنقدر مبالغهآمیز است که از فرستادن جزوه به تو خودداری میکنم. مرا شگفتانگیز و بزرگ و هر قسم یاوهای خطاب کردهاند، اما سپاسگزاری تمام ملت را به من ابلاغ نمودهاند. اکنون اهمیتی نمیدهم که حتی هممیهنانم دربارهام چه بگویند — جز یک چیز. مادری سالخورده دارم. او در تمام عمرش بسیار رنج کشیده و در میان همهی آن دردها تاب آن را آورد که مرا در راه خدمت به خدا و انسانها تقدیم کند؛ اما اگر عزیزترین فرزندش — امیدش — رفته بود تا در سرزمینی دوردست زندگی پست و فاسدی داشته باشد، آنگونه که مازومدار در کلکته میگفت، این او را بهسادگی میکشت. اما خداوند بزرگ است و هیچکس نمیتواند به فرزندان او آسیب برساند.
حقیقت بیآنکه بجویماش آشکار شد. و به نظرت سردبیر یکی از روزنامههای پیشروی ما که چنین مرا میستاید و خدا را شکر میکند که به آمریکا آمدهام تا نمایندهی آیین هندو باشم، کیست؟ پسرعموی مازومدار!! — مازومدار بیچاره — با دروغگویی از سر حسادت به قضیهی خودش لطمه زده است. خدا میداند که من هرگز کوششی برای دفاع از خود نکردهام.
مقالهی آقای گاندی در مجلهی «فوروم» را پیش از این خوانده بودم.
اگر شمارهی ماه گذشتهی «ریویو آو ریویوز» را داری — شهادت یکی از بلندپایهترین مقامات انگلیسی در هند دربارهی هندوها در ارتباط با مسئلهی تریاک در هند را برای مادر بخوان. او انگلیسیها را با هندوها مقایسه کرده و هندوها را تا عرش ستوده است. سِر لپل گریفین از سرسختترین دشمنان نژاد ما بود. چه چیز این دگرگونی را پدید آورده است؟
اوقات بسیار خوشی در بوستون نزد خانم برید داشتم — و پروفسور رایت را هم دیدم. باز به بوستون خواهم رفت. خیاط در حال دوختن ردای نوی من است. قرار است در دانشگاه کمبریج [هاروارد] سخنرانی کنم و مهمان پروفسور رایت باشم. در روزنامههای بوستون استقبالهای شکوهمندی برایم نوشتهاند.
از این همه هیاهو خسته شدهام. در اواخر ماه مِی به شیکاگو بازمیگردم و پس از چند روز اقامت، دوباره به شرق بازخواهم گشت.
شب گذشته در هتل والدورف سخنرانی کردم. خانم اسمیت بلیتها را هر کدام ۲ دلار فروخت. سالن پر بود، هرچند سالن کوچکی بود. هنوز چیزی از پول ندیدهام. امیدوارم در طول روز ببینم.
صد دلار در لین به دست آوردم که نمیفرستم، زیرا باید ردای نوی خود و خرتوپرتهای دیگر را تهیه کنم.
انتظار نداشته باش در بوستون پولی به دست آورم. با این حال باید مغز آمریکا را لمس کنم و اگر بتوانم بیدارش سازم.
برادر دوستدارت،
ویویکاناندا.
English
XVII
NEW YORK,
26th April, 1894.
DEAR SISTER (Miss Isabelle McKindley.),
Your letter reached me yesterday. You were perfectly right — I enjoyed the fun of the lunatic Interior, (Chicago Interior, a Presbyterian newspaper which opposed Swamiji. — Ed.) but the mail you sent yesterday from India was really, as Mother Church says in her letter, a good news after a long interval. There is a beautiful letter from Dewanji. The old man — Lord bless him — offers as usual to help me. Then there was a little pamphlet published in Calcutta about me — revealing that once at least in my life the prophet has been honoured in his own country. There are extracts from American and Indian papers and magazines about me. The extracts printed from Calcutta papers were especially gratifying, although the strain is so fulsome that I refuse to send the pamphlet over to you. They call me illustrious, wonderful, and all sorts of nonsense, but they forward me the gratitude of the whole nation. Now I do not care what they even of my own people say about me — except for one thing. I have an old mother. She has suffered much all her life and in the midst of all she could bear to give me up for the service of God and man; but to have given up the most beloved of her children — her hope — to live a beastly immoral life in a far distant country, as Mazoomdar was telling in Calcutta, would have simply killed her. But the Lord is great, none can injure His children.
The cat is out of the bag — without my seeking at all. And who do you think is the editor of one of our leading papers which praise me so much and thank God that I came to America to represent Hinduism? Mazoomdar's cousin!! — Poor Mazoomdar — he has injured his cause by telling lies through jealousy. Lord knows I never attempted any defence.
I read the article of Mr. Gandhi in the Forum before this.
If you have got the Review of Reviews of last month — read to mother the testimony about the Hindus in connection with the opium question in India by one of the highest officials of the English in India. He compares the English with the Hindus and lauds the Hindu to the skies. Sir Lepel Griffin was one of the bitterest enemies of our race. What made this change of front?
I had a very good time in Boston at Mrs. Breed's — and saw Prof. Wright. I am going to Boston again. The tailor is making my new gown. I am going to speak at Cambridge University [Harvard] and would be the guest of Prof. Wright there. They write grand welcomes to me in the Boston papers.
I am tired of all this nonsense. Towards the latter part of May I will come back to Chicago, and after a few day's stay would come back to the East again.
I spoke last night at the Waldorf hotel. Mrs. Smith sold tickets at $2 each. I had a full hall which by the way was a small one. I have not seen anything of the money yet. Hope to see in the course of the day.
I made a hundred dollars at Lynn which I do not send because I have to make my new gown and other nonsense.
Do not expect to make any money at Boston. Still I must touch the brain of America and stir it up if I can.
Your loving brother,
VIVEKANANDA.
متن از ویکینبشته — مالکیت عمومی. نخستین بار توسط آدوایتا آشراما منتشر شده است.