آرشیو ویویکاناندا

ودانتا

جلد3 lecture
14,931 واژه‌ها · 60 دقیقه مطالعه · Lectures from Colombo to Almora

این ترجمه توسط هوش مصنوعی تولید شده و ممکن است شامل خطا باشد. لطفاً به متن انگلیسی مراجعه کنید.

AI-translated. May contain errors. For accurate text, refer to the original English.

فارسی

ودانتا

(سخنرانی در لاهور، ۱۲ نوامبر ۱۸۹۷)

دو جهان وجود دارد که ما در آنها زندگی می‌کنیم، یکی بیرونی و دیگری درونی. پیشرفت بشری از روزگاران کهن تقریباً به‌صورت خطوط موازی در هر دوی این جهان‌ها صورت گرفته است. جستجو از جهان بیرونی آغاز شد و انسان نخست می‌خواست پاسخ همه‌ی مسائل عمیق را از طبیعت بیرونی بیابد. انسان می‌خواست تشنگی خود را برای زیبایی و والایی از همه‌ی آنچه او را احاطه کرده بود سیراب کند؛ می‌خواست خود و هرآنچه را که در درونش بود به زبان محسوس بیان کند؛ و به‌راستی پاسخ‌هایی که دریافت کرد باشکوه بود، اندیشه‌هایی بس شگفت‌انگیز درباره‌ی خداوند و عبادت، و بیان‌هایی بسیار شورانگیز از زیبایی. اندیشه‌های والا به‌راستی از جهان بیرونی آمد. اما جهان دیگر، که بعدها برای بشریت گشوده شد، جهانی والاتر، زیباتر و بی‌نهایت گسترده‌تر را پیش روی او نهاد. در بخش کارما کاندای وداها، ما شگفت‌انگیزترین اندیشه‌های دینی را می‌یابیم، شگفت‌انگیزترین اندیشه‌ها درباره‌ی یک آفریدگار، نگهبان و ویرانگر فرمانروای جهان را در زبانی می‌یابیم که گاه بسیار روح‌انگیز است. بیشتر شما شاید آن شلوکای بسیار شگفت‌انگیز در ریگ‌ودا سَمهیتا را به یاد دارید که در آن توصیف آشوب نخستین آمده است، شاید والاترین توصیفی که تاکنون تلاش شده است. با وجود همه‌ی اینها، می‌بینیم که این تنها نقاشی از والایی بیرونی است، می‌بینیم که هنوز خام است، که هنوز چیزی از ماده به آن چسبیده است. باز می‌بینیم که این تنها بیان بی‌نهایت به زبان ماده است، به زبان متناهی؛ بی‌نهایتیِ عضلات است و نه ذهن؛ بی‌نهایتیِ فضا است و نه اندیشه. از این رو در بخش دوم، معرفت کاندا، می‌بینیم که روشی کاملاً متفاوت در پیش گرفته شده است. نخستین روش جستجو در طبیعت بیرونی برای حقایق جهان بود؛ تلاشی بود برای یافتن راه‌حل مسائل عمیق زندگی از جهان مادی. «آن که این هیمالیای باشکوه عظمتش را اعلام می‌کند.» این اندیشه‌ای بزرگ است، اما برای هند به اندازه‌ی کافی بزرگ نبود. ذهن هندی مجبور شد بازگردد و پژوهش جهت کاملاً متفاوتی به خود گرفت؛ از بیرون به درون، از ماده به ذهن. فریادی برخاست: «وقتی انسان می‌میرد، چه بر سرش می‌آید؟» «برخی می‌گویند هست، برخی دیگر می‌گویند نیست؛ ای پادشاه مرگ، بگو حقیقت چیست؟» در اینجا روشی کاملاً متفاوت می‌یابیم. ذهن هندی هرآنچه را که از جهان بیرونی به دست می‌آمد گرفت، اما از آن احساس رضایت نکرد؛ می‌خواست بیشتر جستجو کند، در اعماق روح خود غوطه‌ور شود، و پاسخ نهایی آمد.

اوپانیشادها، یا ودانتا، یا آرانیاکاها، یا رَهَسیَه نام این بخش از وداها است. در اینجا بی‌درنگ می‌بینیم که دین از همه‌ی تشریفات بیرونی رها شده است. در اینجا بی‌درنگ می‌بینیم که حقایق معنوی نه به زبان ماده، بلکه به زبان روح بیان شده‌اند؛ فراتر از لطیف به زبان فراتر از لطیف. دیگر هیچ خامی به آن نمی‌چسبد، دیگر هیچ سازشی با امور دنیوی در کار نیست. جسور، شجاع، فراتر از تصور روزگار کنونی، ذهن‌های بزرگ حکیمان اوپانیشادها ایستاده‌اند و والاترین حقایقی را که هرگز به بشریت موعظه شده اعلام می‌کنند، بدون هیچ سازشی، بدون هیچ ترسی. این است، ای هم‌وطنانم، آنچه می‌خواهم پیش رویتان بگذارم. حتی معرفت کاندای وداها اقیانوسی پهناور است؛ عمرهای بسیار لازم است تا حتی اندکی از آن فهمیده شود. به‌درستی رامانوجا درباره‌ی اوپانیشادها گفته است که آنها سر، شانه‌ها و تاج وداها هستند، و به‌یقین اوپانیشادها کتاب مقدس هند نوین شده‌اند. هندوها بزرگ‌ترین احترام را برای کارما کاندای وداها قائل‌اند، اما از لحاظ عملی، می‌دانیم که از قرن‌ها پیش منظور از شروتی، اوپانیشادها بوده است و تنها اوپانیشادها. می‌دانیم که همه‌ی فیلسوفان بزرگ ما، خواه ویاسه، پاتَنجَلی، یا گوتَمه، و حتی پدر همه‌ی فلسفه، خود کاپیلای بزرگ، هرگاه برای آنچه نوشته بودند مرجعی می‌خواستند، همه‌ی آنان آن را در اوپانیشادها یافتند و نه هیچ جای دیگر، زیرا در آنجا حقایقی است که تا ابد پابرجا می‌ماند.

حقایقی هستند که فقط در خطی معین، در جهتی معین، تحت شرایطی معین و برای زمان‌هایی معین درست هستند — آنهایی که بر نهادهای زمانه بنا شده‌اند. حقایق دیگری هستند که بر طبیعت خود انسان بنا شده‌اند و تا زمانی که خود انسان پابرجاست باید پایدار بمانند. اینها حقایقی هستند که تنها آنها می‌توانند جهانشمول باشند، و علی‌رغم همه‌ی تغییراتی که بر هند آمده است — در محیط اجتماعی ما، شیوه‌ی لباس پوشیدن ما، طرز غذا خوردن ما، شکل‌های عبادت ما — این حقایق جهانشمول شروتی‌ها، این اندیشه‌های شگفت‌انگیز ودانتایی، در والایی خود استوار ایستاده‌اند، تزلزل‌ناپذیر، شکست‌ناپذیر، فناناپذیر و جاودان. با این حال، نطفه‌ی همه‌ی اندیشه‌هایی که در اوپانیشادها پرورانده شد، پیشتر در کارما کاندا آموزش داده شده بود. اندیشه‌ی کیهان‌شناختی که همه‌ی فرقه‌های ودانتایی مجبور بودند آن را مسلم فرض کنند، روان‌شناسی‌ای که پایه‌ی مشترک همه‌ی مکاتب اندیشه‌ی هندی را تشکیل داده بود، در آنجا از پیش تدوین و به جهان عرضه شده بود. بنابراین چند کلمه‌ای درباره‌ی کارما کاندا پیش از آنکه بخش معنوی، یعنی ودانتا را آغاز کنیم، ضروری است؛ و پیش از هر چیز باید توضیح دهم که واژه‌ی ودانتا را در چه معنایی به کار می‌برم.

متأسفانه در هند نوین این تصور نادرست وجود دارد که واژه‌ی ودانتا فقط به نظام وحدت وجود اشاره دارد؛ اما باید همیشه به یاد داشته باشید که در هند نوین، سه پرَستهانه به‌طور یکسان در مطالعه‌ی همه‌ی نظام‌های دینی مهم شمرده می‌شوند. نخست وحی‌ها هستند، شروتی‌ها، که منظورم اوپانیشادها است. دوم، در میان فلسفه‌های ما، سوتراهای ویاسه بزرگ‌ترین برجستگی را دارند زیرا اوج همه‌ی نظام‌های فلسفی پیشین هستند. این نظام‌ها با یکدیگر تناقض ندارند، بلکه یکی بر دیگری بنا شده و گشایش تدریجی موضوع وجود دارد که در سوتراهای ویاسه به اوج می‌رسد. سپس، میان اوپانیشادها و سوتراها — که نظام‌بخشی حقایق شگفت‌انگیز ودانتا هستند — گیتا قرار دارد، تفسیر الهی ودانتا.

بنابراین اوپانیشادها، ویاسه‌سوتراها و گیتا توسط هر فرقه‌ای در هند که می‌خواهد ادعای اصالت کند پذیرفته شده‌اند، خواه ثنوی باشند، خواه ویشیشتا‌دوایتی، خواه پیرو وحدت وجود؛ مراجع هر یک از اینها سه پرَستهانه است. می‌بینیم که یک شانکاراچاریا، یا یک رامانوجا، یا یک مادواچاریا، یا یک والّابهاچاریا، یا یک چایتانیا — هر کسی که می‌خواست فرقه‌ی جدیدی بنیان نهد — باید این سه نظام را می‌گرفت و فقط تفسیری نو بر آنها می‌نوشت. بنابراین محدود کردن واژه‌ی ودانتا به تنها یک نظام که از اوپانیشادها برخاسته نادرست خواهد بود. همه‌ی اینها تحت واژه‌ی ودانتا جای می‌گیرند. ویشیشتادوایتی به همان اندازه حق دارد ودانتایی نامیده شود که پیرو وحدت وجود؛ در واقع کمی فراتر می‌روم و می‌گویم که آنچه ما واقعاً از واژه‌ی هندو مراد می‌کنیم، در حقیقت همان ودانتایی است. می‌خواهم توجه کنید که این سه نظام تقریباً از ازل در هند رایج بوده‌اند؛ زیرا نباید باور کنید که شانکارا مخترع نظام وحدت وجود بود. آن نظام قرن‌ها پیش از تولد شانکارا وجود داشت؛ او یکی از آخرین نمایندگان آن بود. همین‌طور با نظام ویشیشتادوایتا: قرن‌ها پیش از ظهور رامانوجا وجود داشت، چنان‌که از تفسیرهایی که نوشته است می‌دانیم؛ و نیز نظام‌های ثنوی که در کنار دیگران وجود داشته‌اند. و با دانش اندکم به این نتیجه رسیده‌ام که آنها با یکدیگر تناقض ندارند.

همان‌گونه که در مورد شش دَرشَنه می‌بینیم که آنها گشایش تدریجی اصول بزرگی هستند که موسیقی‌شان از نت‌های نرم و آرام آغاز شده و در نوای پیروزمندانه‌ی وحدت وجود به پایان می‌رسد، همچنین در این سه نظام نیز رشد تدریجی ذهن بشری را به سوی آرمان‌های بالاتر و بالاتر می‌یابیم تا آنکه همه چیز در آن وحدت شگفت‌انگیز ادغام می‌شود که در نظام وحدت وجود حاصل می‌گردد. بنابراین این سه با هم تناقض ندارند. از سوی دیگر ناگزیرم بگویم که این اشتباهی بوده که نه تنها از سوی اندکی مرتکب شده‌اند. می‌بینیم که یک آموزگار وحدت وجودی آن متون را که به‌ویژه وحدت وجود را تعلیم می‌دهند دست‌نخورده نگه می‌دارد و تلاش می‌کند متون ثنوی یا وحدت وجود مشروط را به معنای خود تفسیر کند. به همین ترتیب می‌بینیم که آموزگاران ثنوی تلاش می‌کنند معنای ثنوی خود را در متون وحدت وجودی بخوانند. مرشدان ما انسان‌های بزرگی بودند، اما ضرب‌المثلی هست: «حتی خطاهای مرشد را باید گفت.» من بر این باورم که تنها در همین مورد اشتباه کرده بودند. ما نیازی نداریم به تحریف متون متوسل شویم، نیازی به هیچ‌گونه ناصداقتی دینی نداریم، نیازی به هیچ‌گونه مغلطه‌ی دستوری نداریم، نیازی نیست که تلاش کنیم اندیشه‌های خود را در متونی بگنجانیم که هرگز برای آنها نبوده‌اند، بلکه کار ساده است و آسان‌تر می‌شود وقتی آموزه‌ی شگفت‌انگیز اَدهیکارَه‌بِهِدَه را درک کنید.

درست است که اوپانیشادها این یک موضوع را پیش روی خود دارند: «آن چیست که با شناختنش همه چیز شناخته می‌شود؟» به زبان امروزی، موضوع اوپانیشادها یافتن وحدت نهایی اشیا است. معرفت چیزی نیست جز یافتن وحدت در میان تنوع. هر علمی بر این بنا شده است؛ تمام دانش بشری بر یافتن وحدت در میان تنوع بنا شده است؛ و اگر وظیفه‌ی پاره‌های کوچک دانش بشری را که علوم می‌نامیم یافتن وحدت در میان چند پدیده‌ی متفاوت است، وقتی موضوع پیش روی ما یافتن وحدت در میان این جهان شگفت‌آور متنوع باشد — جایی که تفاوت‌های بی‌شمار در نام و صورت، در ماده و روح حکم‌فرماست — هر اندیشه‌ای از هر اندیشه‌ی دیگر متفاوت، هر صورتی از هر صورت دیگر متفاوت — آنگاه این وظیفه عظیم می‌شود. با این حال، هماهنگ کردن این سطوح بسیار و لوکاهای بی‌پایان، یافتن وحدت در میان این تنوع بی‌کران، موضوع اوپانیشادها است. از سوی دیگر، اندیشه‌ی کهن اَروندَهَتی نیایَه مصداق می‌یابد. برای نشان دادن ستاره‌ی ظریف اَروندَهَتی به کسی، ابتدا ستاره‌ی بزرگ و درخشان نزدیک‌ترین را نشان می‌دهند و از او می‌خواهند نخست چشمانش را بر آن بدوزد، و سپس هدایت نگاه او به سوی اَروندَهَتی بسیار آسان می‌شود. این وظیفه‌ای است که پیش روی ماست، و برای اثبات اندیشه‌ام فقط باید اوپانیشادها را به شما نشان دهم و خودتان خواهید دید. تقریباً هر فصل با تعالیم ثنوی، اوپاسَنا، آغاز می‌شود. نخست خداوند به‌عنوان کسی آموزش داده می‌شود که آفریدگار این جهان است، نگهبان آن، و آن که سرانجام همه چیز به سوی او بازمی‌گردد. او یکی است که باید پرستیده شود، فرمانروای طبیعت، راهنمای طبیعت بیرونی و درونی، اما در عین حال چنین می‌نماید که گویی بیرون از طبیعت و خارجی است. یک گام فراتر، و می‌بینیم که همان آموزگار تعلیم می‌دهد که این خداوند بیرون از طبیعت نیست، بلکه در طبیعت حضور دارد. و سرانجام هر دو اندیشه کنار گذاشته می‌شوند و هرآنچه حقیقی است، اوست؛ هیچ تفاوتی نیست. «ای شوِتَکِتو، تو آنی.» آن حضور درونی سرانجام همان اعلام می‌شود که در روح انسان است. در اینجا هیچ سازشی نیست؛ در اینجا هیچ ترسی از نظر دیگران نیست. حقیقت، حقیقت جسورانه، به زبانی جسورانه آموزش داده شده است، و ما نباید از موعظه‌ی حقیقت به همان زبان جسورانه امروز بترسیم، و به لطف خداوند، امیدوارم دست‌کم یکی از کسانی باشم که جرأت می‌کنند آن واعظ جسور باشند.

بازگردیم به مقدمات. نخست دو چیز باید فهمیده شود — یکی جنبه‌ی روان‌شناختی مشترک در همه‌ی مکاتب ودانتایی، و دیگری جنبه‌ی کیهان‌شناختی. نخست جنبه‌ی کیهان‌شناختی را بررسی می‌کنم. امروز می‌بینیم که کشفیات شگفت‌انگیز علم نوین مانند صاعقه‌ای از آسمان بر ما فرود می‌آید و چشمان ما را بر شگفتی‌هایی می‌گشاید که هرگز خواب آنها را ندیده بودیم. اما بسیاری از اینها تنها بازکشف آن چیزهایی هستند که قرن‌ها پیش یافت شده بود. فقط دیروز بود که علم نوین دریافت که حتی در میان تنوع نیروها وحدتی هست. تازه کشف کرده است که آنچه گرما، مغناطیس، الکتریسیته و جز آن می‌نامد، همه قابل تبدیل به یک نیروی واحد هستند و به همین دلیل همه‌ی اینها را به یک نام بیان می‌کند، هر چه بخواهید بنامیدش. اما این حتی در سَمهیتا هم انجام شده بود؛ هرچند کهن و باستانی است، در آن با همین اندیشه‌ی نیرو روبرو می‌شویم. همه‌ی نیروها، خواه آنها را جاذبه بنامید یا کشش یا دفع، خواه به صورت گرما یا الکتریسیته یا مغناطیس بروز کنند، چیزی نیستند جز تغییرات آن نیروی واحد. خواه به صورت اندیشه از اَنتَهکَرَنَه — اندام‌های درونی انسان — بازتاب یابند، خواه به صورت عمل از اندام بیرونی، واحدی که از آن سرچشمه می‌گیرند همان است که پرانا نامیده می‌شود. باز، پرانا چیست؟ پرانا سپَندَنَه یا ارتعاش است. وقتی تمام این جهان به حالت نخستین خود بازگردد، این نیروی بی‌کران چه می‌شود؟ آیا گمان می‌کنند منقرض می‌شود؟ البته که نه. اگر منقرض می‌شد، علت موج بعدی چه بود؟ زیرا حرکت به شکل موج پیش می‌رود، بالا می‌رود، پایین می‌آید، دوباره بالا می‌رود، دوباره پایین می‌آید. اینجا واژه‌ی سریشتی است که جهان را بیان می‌کند. توجه کنید که این واژه به معنای آفرینش نیست. من در سخن گفتن به انگلیسی ناتوانم؛ باید واژه‌های سنسکریت را تا آنجا که می‌توانم ترجمه کنم. سریشتی یعنی فرافکنی. در پایان یک چرخه، همه چیز لطیف‌تر و لطیف‌تر می‌شود و به حالت نخستینی که از آن برخاسته بود بازمی‌گردد، و در آنجا مدتی ساکن می‌ماند، آماده برای بیرون جهیدن دوباره. این است سریشتی، فرافکنی. و همه‌ی این نیروها، پراناها، چه می‌شوند؟ آنها به پرانای نخستین بازمی‌گردند، و این پرانا تقریباً بی‌حرکت می‌شود — نه کاملاً بی‌حرکت؛ و این همان است که در سوکتَه‌ی ودایی توصیف شده: «بدون ارتعاش می‌لرزید» — آنیدَواتَم. اصطلاحات فنی بسیاری در اوپانیشادها هست که فهمیدنشان دشوار است. مثلاً این واژه‌ی واتَه را بگیرید؛ بسیاری بار به معنای هوا و بسیاری بار به معنای حرکت است، و اغلب مردم یکی را با دیگری اشتباه می‌گیرند. باید از این مراقب باشیم. و آنچه ماده می‌نامید چه می‌شود؟ نیروها در همه‌ی ماده نفوذ می‌کنند؛ همه در آکاشا حل می‌شوند و از آن دوباره بیرون می‌آیند؛ این آکاشا ماده‌ی نخستین است. خواه آن را اثیر ترجمه کنید یا هر چیز دیگر، اندیشه این است که آکاشا صورت نخستین ماده است. این آکاشا تحت کنش پرانا می‌لرزد، و وقتی سریشتی بعدی فرا می‌رسد و ارتعاش سریع‌تر می‌شود، آکاشا به همه‌ی این شکل‌های موجی تبدیل می‌شود که ما خورشیدها، ماه‌ها و منظومه‌ها می‌نامیم.

دوباره می‌خوانیم: «هرآنچه در این جهان هست فرافکنده شده، پرانا می‌لرزد.» باید واژه‌ی اِجَتی را توجه کنید، زیرا از اِجَه می‌آید — لرزیدن. نیهسریتَم — فرافکنده شده. یَدیدَم کینچَه — هرآنچه در این جهان.

این بخشی از جنبه‌ی کیهان‌شناختی است. جزئیات بسیاری در آن دخیل هستند. مثلاً چگونه این فرآیند صورت می‌گیرد، چگونه نخست اثیر هست و چگونه از اثیر چیزهای دیگر می‌آیند، چگونه آن اثیر شروع به لرزیدن می‌کند و از آن وایو می‌آید. اما یک اندیشه اینجاست که از لطیف‌تر، خشن‌تر آمده است. ماده‌ی خشن آخرین چیزی است که ظاهر می‌شود و بیرونی‌ترین است، و این ماده‌ی خشن، ماده‌ی لطیف‌تر را پیش از خود داشته است. با این حال می‌بینیم که همه چیز به دو چیز فروکاسته شده، اما هنوز وحدت نهایی حاصل نشده. وحدت نیرو، پرانا، هست، و وحدت ماده که آکاشا نامیده می‌شود، هست. آیا وحدت دیگری میان آنها یافت می‌شود؟ آیا می‌توان آنها را در یکی ذوب کرد؟ علم نوین ما اینجا خاموش است، هنوز راه خروجی نیافته؛ و اگر دارد چنین می‌کند، همان‌گونه که آهسته آهسته همان پرانای کهن و همان آکاشای باستانی را یافته، باید در همان مسیرها حرکت کند.

وحدت بعدی، هستی فراگیر غیرشخصی است که به نام اسطوره‌ایِ قدیمی‌اش برهما، برهمای چهارسر شناخته می‌شود و از نظر روان‌شناختی مَهَت نامیده می‌شود. اینجاست که آن دو متحد می‌شوند. آنچه ذهن شما نامیده می‌شود، تنها تکه‌ای از این مَهَت است که در دام مغز افتاده، و مجموع همه‌ی ذهن‌هایی که در تورهای مغزها گرفتار شده‌اند همان است که سَمَشتی — کل، جهانشمول — می‌نامید. تحلیل باید فراتر می‌رفت؛ هنوز کامل نبود. در اینجا هر یک از ما، گویی، جهان کوچکی بود، و جهان در مجموع جهان بزرگ. اما هرآنچه در ویَشتی، یعنی جزئی، هست، می‌توان با اطمینان حدس زد که چیز مشابهی نیز در بیرون رخ می‌دهد. اگر ما قدرت تحلیل ذهن خود را داشتیم، می‌توانستیم با اطمینان حدس بزنیم که همان چیز در ذهن کیهانی رخ می‌دهد. ذهن چیست، این پرسش است. در روزگار نوین، در کشورهای غربی، هنگامی که علم فیزیک به سرعت پیشرفت می‌کند و فیزیولوژی گام به گام دژهای ادیان کهن را فتح می‌کند، مردم غربی نمی‌دانند کجا بایستند، زیرا در کمال ناامیدی، فیزیولوژی نوین در هر گام ذهن را با مغز یکی دانسته است. اما ما در هند همیشه این را دانسته‌ایم. این نخستین گزاره‌ای است که پسر هندو می‌آموزد: که ذهن ماده است، فقط لطیف‌تر. بدن خشن است و پشت بدن آنچه سوکشمَه شَریرَه می‌نامیم هست، بدن لطیف یا ذهن. این نیز مادی است، فقط لطیف‌تر؛ و آتمن نیست.

من این واژه را برایتان به انگلیسی ترجمه نخواهم کرد، زیرا این اندیشه در اروپا وجود ندارد؛ ترجمه‌ناپذیر است. تلاش نوین فیلسوفان آلمانی ترجمه‌ی واژه‌ی آتمن به واژه‌ی «خود» است، و تا زمانی که این واژه به‌طور عمومی پذیرفته نشود، استفاده از آن ناممکن است. پس آن را خود بنامید یا هر چه، آتمن ماست. این آتمن، انسان حقیقی پشت صحنه است. آتمن است که از ذهن مادی به‌عنوان ابزار خود، اَنتَهکَرَنَه‌اش، استفاده می‌کند — که اصطلاح روان‌شناختی ذهن است. و ذهن از طریق مجموعه‌ای از اندام‌های درونی، اندام‌های ظاهری بدن را به کار می‌گیرد. ذهن چیست؟ فقط دیروز بود که فیلسوفان غربی دریافتند که چشم‌ها اندام‌های حقیقی بینایی نیستند، بلکه پشت آنها اندام‌های دیگری هست، ایندریَه‌ها، و اگر اینها نابود شوند، انسان ممکن است هزار چشم مانند ایندرَه داشته باشد، اما بینایی نخواهد داشت. آری، فلسفه‌ی شما با این فرض آغاز می‌شود که منظور از بینایی، بینایی بیرونی نیست. بینایی حقیقی به اندام‌های درونی، مراکز مغزی درون، تعلق دارد. هرچه می‌خواهید بنامیدشان، اما اندریه‌ها چشم‌ها یا بینی یا گوش‌ها نیستند. و مجموع همه‌ی این ایندریَه‌ها به‌اضافه‌ی مَنَس، بودّهی، چیتَّه، اَهَمکارَه و غیره، همان است که ذهن نامیده می‌شود، و اگر فیزیولوژیست نوین بیاید و بگوید مغز همان است که ذهن نامیده می‌شود و مغز از این همه اندام تشکیل شده، اصلاً نباید بترسید؛ به او بگویید فیلسوفان شما همیشه این را می‌دانستند؛ این یکی از نخستین اصول دین شماست.

خوب، حال باید بفهمیم که منظور از مَنَس، بودّهی، چیتَّه، اَهَمکارَه و غیره چیست. پیش از هر چیز، چیتَّه را در نظر بگیریم. این ماده‌ی ذهن است — بخشی از مَهَت — نام عام خود ذهن است شامل همه‌ی حالات گوناگونش. فرض کنید در یک عصر تابستانی دریاچه‌ای هست، صاف و آرام، بدون هیچ موجی بر سطحش. و فرض کنید کسی سنگی در این دریاچه بیندازد. چه اتفاقی می‌افتد؟ نخست عمل است، ضربه‌ای که به آب وارد می‌شود؛ سپس آب بالا می‌آید و واکنشی به سوی سنگ می‌فرستد، و آن واکنش شکل موج به خود می‌گیرد. نخست آب کمی می‌لرزد و بی‌درنگ واکنشی به شکل موج بازمی‌فرستد. بیایید چیتَّه را به این دریاچه تشبیه کنیم و اشیای بیرونی مانند سنگ‌هایی هستند که در آن انداخته می‌شوند. به محض آنکه از طریق این ایندریَه‌ها — ایندریَه‌ها باید باشند تا این اشیای بیرونی را به درون ببرند — با هر شیء بیرونی تماس حاصل شود، ارتعاشی رخ می‌دهد، همان که مَنَس نامیده می‌شود، بی‌تصمیم. سپس واکنشی هست، قوه‌ی تعیین‌کننده، بودّهی، و همراه با این بودّهی، اندیشه‌ی اَهَم و شیء بیرونی درخشیدن می‌گیرد. فرض کنید پشه‌ای بر دست من نشسته باشد. این احساس به چیتَّه‌ی من منتقل می‌شود و کمی می‌لرزد؛ این مَنَس روان‌شناختی است. سپس واکنشی هست و بی‌درنگ اندیشه می‌آید که پشه‌ای بر دستم دارم و باید آن را برانم. بدین‌سان این سنگ‌ها در دریاچه انداخته می‌شوند، اما در مورد دریاچه هر ضربه‌ای که به آن می‌رسد از جهان بیرونی است، در حالی که در مورد دریاچه‌ی ذهن، ضربه‌ها ممکن است از جهان بیرونی یا از جهان درونی بیایند. این مجموعه همان است که اَنتَهکَرَنَه نامیده می‌شود.

همراه با آن، باید یک چیز دیگر نیز بفهمید که بعداً در فهم نظام وحدت وجود به ما کمک خواهد کرد. و آن این است. همه‌ی شما حتماً مروارید دیده‌اید و بیشترتان می‌دانید مروارید چگونه شکل می‌گیرد. دانه‌ای شن وارد صدف مروارید می‌شود و در آنجا تحریکی ایجاد می‌کند، و بدن صدف در واکنش به آن تحریک، ذره‌ی کوچک را با شیره‌ی خود می‌پوشاند. آن متبلور می‌شود و مروارید را تشکیل می‌دهد. تمام جهان مانند همین است، مرواریدی است که ما در حال شکل دادن آن هستیم. آنچه از جهان بیرونی دریافت می‌کنیم صرفاً ضربه است. حتی برای آگاه شدن از آن ضربه باید واکنش نشان دهیم، و به محض واکنش، در واقع بخشی از ذهن خود را به سوی ضربه فرامی‌افکنیم، و وقتی از آن آگاه می‌شویم، در حقیقت ذهن خودمان است چنان‌که توسط ضربه شکل گرفته. بنابراین حتی برای آنان که می‌خواهند به واقع‌گرایی سخت و قاطع جهان بیرونی باور داشته باشند — که در این روزگار فیزیولوژی ناگزیر از پذیرش آن هستند — روشن است که اگر جهان بیرونی را با «ایکس» نشان دهیم، آنچه واقعاً می‌دانیم «ایکس» به‌اضافه‌ی ذهن است، و این عنصر ذهنی چنان بزرگ است که تمام آن «ایکس» را پوشانده که ناشناخته و ناشناختنی مانده؛ و بنابراین اگر جهان بیرونی‌ای وجود دارد، همواره ناشناخته و ناشناختنی است. آنچه از آن می‌دانیم همان‌گونه است که توسط ذهن خودمان قالب‌ریزی، شکل‌دهی و صورت‌بندی شده. با جهان درونی نیز چنین است. همین امر درباره‌ی روح خودمان، آتمن، صدق می‌کند. برای شناختن آتمن باید آن را از طریق ذهن بشناسیم؛ و بنابراین آن اندکی که از آتمن می‌دانیم صرفاً آتمن به‌اضافه‌ی ذهن است. یعنی آتمنی که توسط ذهن پوشانده، صورت‌بندی و قالب‌ریزی شده، و نه بیشتر. اندکی بعد به این بازخواهیم گشت، اما آنچه اینجا گفته شد را به یاد بسپاریم.

نکته‌ی بعدی که باید فهمید این است. پرسشی مطرح شد که این بدن نام یک جریان پیوسته‌ی ماده است — هر لحظه ماده‌ای به آن می‌افزاییم و هر لحظه ماده‌ای از آن دور انداخته می‌شود — مانند رودخانه‌ای که پیوسته جاری است، توده‌های عظیم آب همیشه جای خود را عوض می‌کنند؛ با این حال، ما همه‌ی آن را در تخیل یک‌جا می‌گیریم و آن را همان رودخانه می‌نامیم. رودخانه را چه می‌نامیم؟ هر لحظه آب تغییر می‌کند، ساحل تغییر می‌کند، هر لحظه محیط تغییر می‌کند، پس رودخانه چیست؟ نام این سلسله تغییرات است. با ذهن نیز چنین است. این آموزه‌ی بزرگ کشَنیکَه ویگیانَه وادَه است، که فهمیدنش بسیار دشوار اما با سخت‌ترین منطق در فلسفه‌ی بودایی تدوین شده؛ و این در هند در مقابل بخشی از ودانتا برخاست. باید به آن پاسخ داده می‌شد و بعداً خواهیم دید که چگونه تنها با وحدت وجود و نه هیچ چیز دیگر می‌توان به آن پاسخ داد. همچنین خواهیم دید که چگونه علی‌رغم تصورات عجیب مردم درباره‌ی وحدت وجود، علی‌رغم هراس مردم از وحدت وجود، نجات جهان در آن است، زیرا تنها در آنجاست که دلیل اشیا یافت می‌شود. ثنویت و سایر مکاتب به‌عنوان وسائل عبادت بسیار خوب‌اند، برای ذهن بسیار رضایت‌بخش‌اند، و شاید به ذهن در پیشرفت کمک کرده باشند؛ اما اگر انسان بخواهد هم عقلانی باشد و هم دیندار، وحدت وجود تنها نظام در جهان برای اوست. خوب، اکنون ذهن را مانند رودخانه‌ای مشابه در نظر می‌گیریم که پیوسته از یک سو پر و از سوی دیگر خالی می‌شود. آن وحدتی که آتمن می‌نامیم کجاست؟ اندیشه این است که علی‌رغم تغییر مداوم در بدن و علی‌رغم تغییر مداوم در ذهن، چیزی در ما هست که تغییرناپذیر است و اندیشه‌های ما از اشیا را تغییرناپذیر جلوه می‌دهد. وقتی پرتوهای نوری از جهات مختلف بر صفحه‌ای، یا دیواری، یا چیزی تغییرناپذیر بتابند، آنگاه و فقط آنگاه امکان دارد که وحدتی تشکیل دهند، آنگاه و فقط آنگاه امکان دارد که یک کل تمام تشکیل دهند. این وحدت در اندام‌های بشری کجاست که اندیشه‌های گوناگون، گویی بر آن فرو می‌افتند و به وحدت می‌رسند و یک کل تمام می‌شوند؟ این مسلماً نمی‌تواند خود ذهن باشد، چون آن هم تغییر می‌کند. بنابراین باید چیزی باشد که نه بدن است نه ذهن، چیزی که تغییر نمی‌کند، چیزی پایدار که همه‌ی اندیشه‌ها و احساسات ما بر آن فرو می‌افتند تا وحدت و کلیتی تمام تشکیل دهند؛ و این روح حقیقی، آتمن انسان است. و از آنجا که هر چیز مادی — خواه آن را ماده‌ی لطیف بنامید یا ذهن — باید تغییرپذیر باشد، و از آنجا که آنچه ماده‌ی خشن و جهان بیرونی می‌نامید نیز باید در مقایسه با آن تغییرپذیر باشد — این چیز تغییرناپذیر نمی‌تواند از جنس ماده باشد؛ بنابراین روحانی است، یعنی ماده نیست — فناناپذیر و تغییرناپذیر است.

سپس پرسش دیگری مطرح می‌شود: صرف‌نظر از آن استدلال‌های کهنه که فقط در جهان بیرونی مطرح می‌شوند — استدلال‌هایی در حمایت از طرح و نقشه — چه کسی این جهان بیرونی را آفرید، چه کسی ماده را آفرید و غیره — اندیشه در اینجا شناختن حقیقت تنها از طبیعت درونی انسان است، و پرسش به همان شکلی مطرح می‌شود که درباره‌ی روح مطرح شد. با فرض آنکه روحی تغییرناپذیر در هر انسان هست که نه ذهن است نه بدن، باز هم وحدت اندیشه میان روح‌ها هست، وحدت احساس، وحدت همدلی. چگونه ممکن است روح من بر روح شما اثر بگذارد؟ واسطه‌ای که از طریق آن بتواند عمل کند کجاست؟ واسطه‌ای که از طریق آن بتواند کار کند کجاست؟ چگونه من درباره‌ی روح شما احساسی دارم؟ آن چیست که هم با روح شما و هم با روح من در تماس است؟ بنابراین ضرورت مابعدالطبیعی پذیرش روح دیگری وجود دارد، زیرا باید روحی باشد که با همه‌ی روح‌های گوناگون در تماس عمل کند، و در ماده و از طریق ماده — یک روح که همه‌ی روح‌های بی‌شمار جهان را فرامی‌گیرد و در آنها نفوذ می‌کند، و در آن و از طریق آن زندگی می‌کنند، و در آن و از طریق آن همدلی می‌کنند، و عشق می‌ورزند، و برای یکدیگر کار می‌کنند. و این روح جهانشمول پَرَماتمن است، خداوندگار جهان. باز، نتیجه می‌شود که چون روح از ماده ساخته نشده، چون روحانی است، نمی‌تواند از قوانین ماده اطاعت کند، نمی‌تواند با قوانین ماده سنجیده شود. بنابراین شکست‌ناپذیر، بی‌تولد، فناناپذیر و تغییرناپذیر است.

نه شمشیرها آن را می‌برند، نه آتش آن را می‌سوزاند.

نه آب‌ها آن را تر می‌کنند، نه باد آن را می‌خشکاند.

جاودان، همه‌جا حاضر، استوار، بی‌جنبش و سنتَنَه است.

نه شمشیرها آن را می‌برند، نه آتش آن را می‌سوزاند.

نه آب‌ها آن را تر می‌کنند، نه باد آن را می‌خشکاند.

— «این آتمن را سلاح‌ها نمی‌توانند بِدَرند، و آتش نمی‌تواند بسوزاند، آب نمی‌تواند تر کند، و باد نمی‌تواند خشک سازد. تغییرناپذیر، همه‌جا حاضر، بی‌حرکت، استوار، جاودانه است این آتمنِ انسان.» ما بر اساس گیتا و ودانتا می‌آموزیم که این آتمنِ فردی نیز «ویبهو» است، و بنا بر نظر کاپیلا، همه‌جا حاضر است. البته فرقه‌هایی در هند وجود دارند که معتقدند آتمن «اَنو» یعنی بی‌نهایت کوچک است؛ اما منظور آن‌ها اَنو در تجلّی است؛ طبیعت حقیقی آن ویبهو و همه‌جا حاضر است.

اندیشه‌ای دیگر در میان است، شاید شگفت‌انگیز، اما اندیشه‌ای به‌طور مشخص هندی، و اگر اندیشه‌ای باشد که میان همه فرقه‌های ما مشترک است، همین است. از این رو از شما می‌خواهم که به این اندیشه توجه کنید و آن را به یاد بسپارید، زیرا این بنیان همه چیزی است که ما در هند داریم. اندیشه این است: شما درباره آموزه تکامل جسمانی شنیده‌اید که در جهان غرب توسط دانشمندان آلمانی و انگلیسی تبلیغ می‌شود. این آموزه به ما می‌گوید که بدن‌های جانوران مختلف در حقیقت یکی هستند؛ تفاوت‌هایی که می‌بینیم چیزی جز بیان‌های گوناگون یک سلسله نیستند؛ و از پست‌ترین کرم تا والاترین و قدیس‌ترین انسان، تنها یکی است — یکی به دیگری تبدیل می‌شود، و همین‌طور بالا و بالاتر می‌رود تا به کمال دست یابد. ما نیز این اندیشه را داشتیم. یوگی ما پاتَنجَلی اعلام می‌کند — یک گونه — «جاتی» یعنی گونه — به گونه‌ای دیگر تبدیل می‌شود — تکامل؛ «پَرینامَه» یعنی یک چیز به چیز دیگری تبدیل می‌شود، همان‌طور که یک گونه به گونه‌ای دیگر تغییر می‌کند. تفاوت ما با اروپاییان در کجاست؟ پاتَنجَلی می‌گوید: «پرَکریتیاپورات» — «با پُر شدن از طبیعت». اروپایی می‌گوید رقابت، انتخاب طبیعی و جنسی و غیره است که یک بدن را وادار می‌کند شکل دیگری به خود بگیرد. اما اینجا اندیشه‌ای دیگر هست، تحلیلی بهتر که عمیق‌تر در مسئله فرو می‌رود و می‌گوید: «با پُر شدن از طبیعت». معنای این پُر شدن از طبیعت چیست؟ ما قبول داریم که آمیب بالا و بالاتر می‌رود تا بودا می‌شود؛ این را قبول داریم، اما در عین حال به همان اندازه یقین داریم که نمی‌توانید از یک ماشین مقدار کاری بیش از آنچه به شکلی در آن گذاشته‌اید، بیرون بکشید. مجموع کل انرژی یکسان باقی می‌ماند، هر شکلی که به خود بگیرد. اگر بخواهید توده‌ای از انرژی در یک سو داشته باشید، باید آن را در سوی دیگر وارد کرده باشید؛ ممکن است به شکلی دیگر باشد، اما مقدار انرژی‌ای که باید از آن تولید شود باید یکسان باشد. بنابراین، اگر بودا یک سوی تغییر است، همان آمیب نیز باید بودا بوده باشد. اگر بودا آمیبِ تکامل‌یافته است، آمیب نیز بودای نهفته بوده است. اگر این جهان تجلّی مقداری تقریباً بی‌نهایت از انرژی است، هنگامی که این جهان در حالت «پرَلَیَه» بود، باید همان مقدار انرژی نهفته را نمایندگی می‌کرد. جز این نمی‌توانست باشد. بنابراین، نتیجه می‌شود که هر روحی بی‌نهایت است. از پست‌ترین کرمی که زیر پای ما می‌خزد تا شریف‌ترین و بزرگ‌ترین قدیسان، همه این قدرت بی‌نهایت، پاکی بی‌نهایت و همه چیز بی‌نهایت را دارند. تنها تفاوت در درجه تجلّی است. کرم فقط اندکی از آن انرژی را متجلّی می‌سازد، شما بیشتر متجلّی ساخته‌اید، انسان خداگونه‌ای دیگر باز هم بیشتر متجلّی ساخته است: همه تفاوت همین است. اما آن قدرت بی‌نهایت همچنان آنجاست. پاتَنجَلی می‌گوید: — «مانند کشاورزی که مزرعه‌اش را آبیاری می‌کند.» از گوشه‌ای کوچک از مزرعه‌اش آب را از مخزنی در جایی می‌آورد، و شاید قفل کوچکی دارد که مانع از هجوم آب به مزرعه‌اش می‌شود. هرگاه آب بخواهد، فقط باید قفل را باز کند و آب با نیروی خودش سرازیر می‌شود. نیرو نباید اضافه شود، آن از پیش در مخزن هست. پس هر یک از ما، هر موجودی، چنین مخزنی از نیرو، قدرت بی‌نهایت، پاکی بی‌نهایت، سعادت بی‌نهایت و هستی بی‌نهایت را در پسِ خود دارد — تنها این قفل‌ها، این بدن‌ها هستند که مانع از بیان کامل آنچه واقعاً هستیم می‌شوند.

و همچنان که این بدن‌ها ظریف‌تر و منظم‌تر سازمان می‌یابند، همچنان که «تَموگونَه» به «رَجوگونَه» تبدیل می‌شود و «رَجوگونَه» به «سَتوَگونَه»، بیشتر و بیشتر از این قدرت و پاکی متجلّی می‌شود، و از همین روست که مردم ما چنین مراقب خوردن و آشامیدن و مسئله غذا بوده‌اند. شاید اندیشه‌های اصلی از دست رفته باشند، درست مانند ازدواج ما — که اگرچه به موضوع مربوط نیست، می‌توانم به عنوان مثال بیاورم. اگر فرصت دیگری داشته باشم درباره این‌ها با شما سخن خواهم گفت؛ اما اکنون بگذارید بگویم که اندیشه‌های پشت نظام ازدواج ما تنها اندیشه‌هایی هستند که از طریق آن‌ها تمدنی واقعی ممکن است. چیز دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد. اگر به مرد یا زنی آزادی داده شود که هر زن یا مردی را به عنوان همسر برگزیند، اگر لذت فردی و ارضای غرایز حیوانی اجازه یابد در جامعه بی‌بند و بار شود، نتیجه باید شرّ باشد: فرزندان شرور، فاسد و اهریمنی. آری، انسان در هر کشوری از یک سو این فرزندان وحشی را تولید می‌کند و از سوی دیگر نیروی پلیس را افزایش می‌دهد تا این وحشیان را مهار کند. مسئله این نیست که چگونه شرّ را از آن راه نابود کنیم، بلکه چگونه از زاده شدن خودِ شرّ پیشگیری کنیم. و تا زمانی که در جامعه زندگی می‌کنید، ازدواج شما مسلماً بر هر عضو جامعه تأثیر می‌گذارد؛ و بنابراین جامعه حق دارد تعیین کند با چه کسی ازدواج کنید و با چه کسی نکنید. و اندیشه‌های بزرگی از این دست پشت نظام ازدواج اینجا بوده است، آنچه «جاتیِ» نجومی عروس و داماد می‌نامند. و ضمناً بگویم که بنا بر مَنو، فرزندی که از شهوت زاده شود آریایی نیست. فرزندی که حتی بارداری و مرگش بر طبق قواعد وداها باشد، آریایی است. آری، و تعداد کمتری از این فرزندان آریایی در هر کشوری به دنیا می‌آیند، و نتیجه آن توده‌ای از شرّ است که آن را «کَلی‌یوگَه» می‌نامیم. اما ما همه این آرمان‌ها را از دست داده‌ایم — درست است که نمی‌توانیم همه این اندیشه‌ها را اکنون به تمامی اجرا کنیم — کاملاً درست است که از برخی از این اندیشه‌های بزرگ تقریباً کاریکاتوری ساخته‌ایم. به‌راستی تأسف‌بار است که پدران و مادران آنچه در روزگاران کهن بودند نیستند، نه جامعه آن‌قدر فرهیخته است که بود، و نه جامعه آن عشقی را که به افراد داشت دارد. اما هرچند اجرا ممکن است معیوب باشد، اصل درست است؛ و اگر کاربرد آن ناقص شده، اگر یک روش ناکام مانده، اصل را بگیرید و بهتر اجرا کنید؛ چرا اصل را از بین ببرید؟ همین در مورد مسئله غذا صدق می‌کند. کار و جزئیات بد است، بسیار بد، اما این به اصل آسیب نمی‌رساند. اصل جاودانه است و باید باقی بماند. از نو بر آن کار کنید و کاربردی اصلاح‌شده بسازید.

این اندیشه بزرگِ آتمن است که هر یک از فرقه‌های ما در هند باید به آن ایمان داشته باشد. فقط، همان‌طور که خواهیم دید، ثنویان موعظه می‌کنند که این آتمن بر اثر اعمال بد «سَنکوچیتَه» یعنی منقبض می‌شود، یعنی همه قدرت‌ها و طبیعتش منقبض می‌شوند، و بر اثر اعمال نیک دوباره آن طبیعت بسط می‌یابد. و ادوایتیست می‌گوید آتمن هرگز بسط و انقباض نمی‌یابد، بلکه چنین به نظر می‌رسد. به نظر می‌آید که منقبض شده است. همه تفاوت همین است، اما همه این یک اندیشه را دارند که آتمن ما همه قدرت‌ها را از پیش دارد، نه اینکه چیزی از بیرون به آن خواهد آمد، نه اینکه چیزی از آسمان بر آن فرود خواهد آمد. توجه کنید، وداهای شما الهام نشده بلکه برآمده‌اند، نه اینکه از جایی بیرون آمده باشند، بلکه قوانین جاودانه‌ای هستند که در هر روحی زنده‌اند. وداها در روح مورچه‌اند، در روح خدا. مورچه فقط باید تکامل یابد و بدن فرزانه‌ای یا ریشی‌ای بگیرد، و وداها بیرون خواهند آمد، قوانین جاودانه که خود را بیان می‌کنند. این یک اندیشه بزرگ است که باید درک کرد: قدرت ما از پیش از آنِ ماست، رستگاری ما از پیش درون ماست. بگویید که منقبض شده است، یا بگویید که با حجاب مایا پوشیده شده است، فرقی نمی‌کند؛ اندیشه از پیش آنجاست؛ شما باید به آن ایمان داشته باشید، به امکان همه — اینکه حتی در پست‌ترین انسان همان امکانی هست که در بودا هست. این آموزه آتمن است.

اما اکنون نبردی سهمگین فرا می‌رسد. بودائیان اینجایند، که به همان اندازه بدن را به جریانی مادی تحلیل می‌کنند و به همان اندازه ذهن را به جریانی دیگر. و درباره این آتمن، اعلام می‌کنند که غیرضروری است؛ پس نیازی به فرض آتمن نداریم. چه فایده‌ای دارد جوهری و صفاتی که به جوهر بچسبند؟ ما می‌گوییم گونَه‌ها، کیفیات، و فقط کیفیات. فرض دو علت در جایی که یک علت تمام قضیه را توضیح می‌دهد، غیرمنطقی است. و نبرد ادامه یافت، و همه نظریه‌هایی که آموزه جوهر را نگه داشته بودند توسط بودائیان بر زمین کوبیده شدند. شکستی سراسری در صف کسانی رخ داد که به آموزه جوهر و صفات چسبیده بودند — اینکه شما روحی دارید و من روحی دارم و هر کسی روحی جدا از ذهن و بدن دارد و هر کدام فردی مستقل است.

تا اینجا دیده‌ایم که اندیشه ثنویت درست است؛ زیرا بدن هست، سپس بدن لطیف — ذهن — هست، این آتمن هست، و در درون و از میان همه آتمن‌ها آن پَرَماتمن یعنی خداوند هست. دشواری اینجاست که هم آتمن و هم پَرَماتمن جوهر نامیده می‌شوند، و ذهن و بدن و به‌اصطلاح جواهر مانند صفاتی بسیار به آن‌ها می‌چسبند. هیچ‌کس هرگز جوهری ندیده، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را تصور کند؛ اندیشیدن به این جوهر چه فایده‌ای دارد؟ چرا «کشَنیکَوادین» نشویم و نگوییم هر آنچه وجود دارد همین توالی جریان‌های ذهنی است و بس؟ آن‌ها به یکدیگر نمی‌چسبند، واحدی تشکیل نمی‌دهند، یکی دیگری را تعقیب می‌کند، مانند امواج در اقیانوس، هرگز کامل نیستند، هرگز یک کلِّ واحد تشکیل نمی‌دهند. انسان توالی‌ای از امواج است، و چون یکی می‌رود دیگری را تولید می‌کند، و توقف این شکل‌های موجی همان است که نیروانا نامیده می‌شود. می‌بینید که ثنویت در برابر این خاموش است؛ محال است که بتواند استدلالی بیاورد، و خدای ثنوی نیز نمی‌تواند در اینجا حفظ شود. اندیشه خدایی که همه‌جا حاضر است و در عین حال شخصی است که بدون دست می‌آفریند و بدون پا حرکت می‌کند و غیره، و جهان را مانند کوزه‌گری (کومبهَکارَه) که کوزه‌ای (گهَتَه) می‌سازد آفریده است — بودایی اعلام می‌کند که کودکانه است، و اگر این خداست، او با این خدا خواهد جنگید و آن را نخواهد پرستید. این جهان پر از رنج است؛ اگر کار خدایی است، ما با این خدا خواهیم جنگید. و ثانیاً، این خدا غیرمنطقی و محال است، چنان‌که همه شما آگاهید. نیازی نیست به نقص‌های «نظریه طراحی» بپردازیم، زیرا همه کشَنیکاهای ما آن‌ها را به‌خوبی نشان داده‌اند؛ و بدین‌سان این خدای شخصی فرو ریخت.

حقیقت، و جز حقیقت هیچ، شعار ادوایتیست است. — «تنها حقیقت پیروز می‌شود و نه ناحقیقت. از راه حقیقت تنها، راه خدایان، دِوَیانَه، گشوده است.» هر کسی زیر آن پرچم پیش می‌رود؛ آری، اما فقط برای درهم کوبیدن موضع انسان ضعیف‌تر به دست خودش. شما با اندیشه ثنوی خود از خدا می‌آیید تا با مرد بیچاره‌ای که بتی را می‌پرستد ستیزه کنید، و گمان می‌برید که شگفت‌انگیز عقلانی هستید و می‌توانید او را سردرگم کنید؛ اما اگر او برگردد و خدای شخصی خود شما را درهم بشکند و آن را آرمانی خیالی بنامد، شما کجا هستید؟ به ایمان و مانند آن پناه می‌برید، یا فریاد الحاد سر می‌دهید، فریاد کهنه انسان ضعیف — هر کس او را شکست دهد ملحد است. اگر قرار است عقلانی باشید، تا آخر خط عقلانی باشید، و اگر نه، همان امتیازی را که برای خود می‌خواهید به دیگران نیز بدهید. چگونه می‌توانید وجود این خدا را اثبات کنید؟ از سوی دیگر، تقریباً می‌توان آن را ابطال کرد. سایه‌ای از دلیل بر وجود او نیست، و استدلال‌های بسیار قوی بر خلاف آن هست. چگونه وجود او را اثبات خواهید کرد، با خدای خود و گونَه‌هایش و تعداد بی‌نهایت ارواحی که جوهرند و هر روح فردی مستقل؟ در چه چیز شما فردید؟ به عنوان بدن نیستید، زیرا امروز بهتر از بودائیان کهن نیز می‌دانید که آنچه ممکن بود در خورشید ماده بوده باشد، همین الآن در شما ماده شده است و بیرون خواهد رفت و در گیاهان ماده خواهد شد؛ پس فردیت شما کجاست، جناب فلان؟ همین درباره ذهن صدق می‌کند. فردیت شما کجاست؟ امشب یک فکر دارید و فردا فکری دیگر. همان‌طور که در کودکی فکر می‌کردید فکر نمی‌کنید؛ و پیران همان‌طور که در جوانی فکر می‌کردند فکر نمی‌کنند. پس فردیت شما کجاست؟ نگویید در آگاهی است، این «اَهَمکارَه»، زیرا این فقط بخش کوچکی از وجود شما را پوشش می‌دهد. در حالی که با شما سخن می‌گویم، همه اعضای بدنم کار می‌کنند و من از آن آگاه نیستم. اگر آگاهی دلیل وجود است، پس آن‌ها وجود ندارند، زیرا من از آن‌ها آگاه نیستم. پس با نظریه‌های خدای شخصی‌تان کجایید؟ چگونه می‌توانید چنین خدایی را اثبات کنید؟

باز هم بودائیان برخواهند خاست و اعلام خواهند کرد — نه تنها غیرمنطقی است، بلکه غیراخلاقی نیز هست، زیرا به انسان می‌آموزد ترسو باشد و از بیرون یاری بجوید، و هیچ‌کس نمی‌تواند چنین یاری‌ای به او برساند. این جهان اینجاست، انسان آن را ساخته است؛ پس چرا به موجودی خیالی در بیرون تکیه کنید که هیچ‌کس هرگز او را ندیده، یا احساس نکرده، یا از او یاری نگرفته است؟ پس چرا از خودتان ترسوهایی می‌سازید و به فرزندانتان می‌آموزید که والاترین حالت انسان این است که مانند سگی باشد و در برابر این موجود خیالی بخزد و بگوید که ضعیف و ناپاک هستید و هر چیز پستی در این جهانید؟ از سوی دیگر، بودائیان ممکن است بگویند نه تنها دروغ می‌گویید، بلکه مقدار عظیمی شرّ بر فرزندانتان وارد می‌کنید؛ زیرا توجه کنید، این جهان جهان هیپنوتیزم است. هر چه به خود بگویید، همان می‌شوید. تقریباً نخستین سخنانی که بودای بزرگ بر زبان آورد این بود: «آنچه فکر می‌کنید، همان هستید؛ آنچه فکر خواهید کرد، همان خواهید شد.» اگر این درست است، به خودتان نیاموزید که هیچ نیستید، آری، اینکه هیچ کاری نمی‌توانید بکنید مگر کسی که اینجا زندگی نمی‌کند بلکه بالای ابرها نشسته به شما کمک کند. نتیجه این خواهد بود که هر روز بیشتر و بیشتر ضعیف خواهید شد. با تکرار مداوم «ما بسیار ناپاکیم، خداوندا، ما را پاک گردان»، نتیجه این خواهد بود که خودتان را به انواع رذایل هیپنوتیزم خواهید کرد. آری، بودائیان می‌گویند که نود درصد این رذایلی که در هر جامعه‌ای می‌بینید به خاطر همین اندیشه خدای شخصی است؛ این اندیشه‌ای وحشتناک درباره انسان است که هدف و غایت این بیان زندگی، این بیان شگفت‌انگیز زندگی، تبدیل شدن به سگ باشد. بودایی به وَیشنَوَه می‌گوید، اگر آرمان و هدف و مقصد شما رفتن به مکانی به نام «وَیکونتهَه» است جایی که خدا زندگی می‌کند، و آنجا با دستان بسته تا ابد در برابرش بایستید، بهتر است خودکشی کنید تا آن کار را. بودائیان حتی ممکن است بگویند به همین دلیل است که او فنا، نیروانا را خواهد ساخت تا از این بگریزد. من این اندیشه‌ها را فعلاً به عنوان یک بودایی پیش روی شما می‌گذارم، زیرا امروزه گفته می‌شود همه این اندیشه‌های ادوایتی شما را غیراخلاقی می‌کنند، و من دارم سعی می‌کنم به شما بگویم طرف دیگر چگونه به نظر می‌رسد. بیایید هر دو سو را جسورانه و شجاعانه رو در رو ببینیم.

دیده‌ایم اول از همه که این قابل اثبات نیست، این اندیشه خدای شخصی که جهان را آفریده؛ آیا کودکی هست که امروز بتواند این را باور کند؟ چون کوزه‌گری کوزه‌ای می‌سازد، پس خدایی جهان را آفریده! اگر چنین است، پس کوزه‌گر شما نیز خداست؛ و اگر کسی به شما بگوید که او بدون سر و دست عمل می‌کند، می‌توانید او را به تیمارستان ببرید. آیا تاکنون خدای شخصی شما، آفریدگار جهانی که تمام عمر به درگاهش زاری کرده‌اید، به شما کمک کرده است — این چالش بعدی از علم جدید است. آن‌ها ثابت خواهند کرد که هر کمکی که داشته‌اید می‌توانستید با تلاش خودتان به دست آورید، و بهتر از آن، نیازی نبود انرژی‌تان را صرف آن زاری کنید، بدون آن گریه و زاری بهتر می‌توانستید انجام دهید. و دیده‌ایم که همراه با این اندیشه خدای شخصی، استبداد و کاهن‌سالاری می‌آید. استبداد و کاهن‌سالاری هر جا که این اندیشه وجود داشته حاکم بوده‌اند، و تا این دروغ بر سرش کوبیده نشود، بودائیان می‌گویند، استبداد پایان نخواهد یافت. تا زمانی که انسان فکر کند باید در برابر موجودی ماوراءطبیعی خاضع باشد، کاهنانی خواهند بود که حقوق و امتیازات ادعا کنند و مردان را وادار به خضوع در برابر خود کنند، در حالی که این مردمان بیچاره همچنان از کاهنی خواهند خواست که شفاعت‌گرشان باشد. ممکن است برهمن را کنار بزنید، اما به من توجه کنید، آنان که چنین کنند خود را جای او خواهند گذاشت و بدتر خواهند بود، زیرا برهمن مقداری سخاوت در خود دارد، اما این تازه‌به‌دوران‌رسیدگان همیشه بدترین مستبدانند. اگر گدایی ثروتمند شود، تمام جهان را پَرِ کاهی می‌پندارد. پس این کاهنان باید باشند، تا زمانی که این اندیشه خدای شخصی باقی است، و تصور هیچ اخلاق بزرگی در جامعه محال خواهد بود. کاهن‌سالاری و استبداد دست در دست هم می‌روند. چرا اختراع شد؟ زیرا مردانی قوی در روزگاران کهن مردم را در چنگ گرفتند و گفتند، باید از ما اطاعت کنید وگرنه نابودتان می‌کنیم. خلاصه کلام همین بود. — این اندیشه رعدافکنی است که هر کس از او اطاعت نکند می‌کُشد.

سپس بودایی می‌گوید، شما تا اینجا کاملاً عقلانی بوده‌اید، اینکه همه چیز نتیجه قانون کارما است. شما به بی‌نهایت ارواح ایمان دارید، و اینکه ارواح بدون تولد و مرگ هستند، و این بی‌نهایت ارواح و ایمان به قانون کارما بی‌شک کاملاً منطقی هستند. علتی بدون معلول نمی‌تواند باشد، حال باید علتش را در گذشته داشته باشد و معلولش را در آینده خواهد داشت. هندو می‌گوید کارما «جَدَه» (بی‌جان) است و نه «چِیتَنیَه» (روح)، بنابراین چِیتَنیَه‌ای لازم است تا این علت را به ثمر برساند. آیا چنین است که چِیتَنیَه برای به ثمر رساندن گیاه لازم است؟ اگر من بذر بکارم و آب بدهم، چِیتَنیَه‌ای لازم نیست. ممکن است بگویید چِیتَنیَه‌ای اصلی آنجا بود، اما خود ارواح چِیتَنیَه بودند، چیز دیگری لازم نیست. اگر ارواح انسانی نیز آن را دارند، چه نیازی به خداست، چنان‌که جَین‌ها می‌گویند که بر خلاف بودائیان، به ارواح ایمان دارند اما به خدا ایمان ندارند. کجا منطقی هستید، کجا اخلاقی؟ و هنگامی که ادوایتیسم را نقد می‌کنید و می‌ترسید که به بی‌اخلاقی بینجامد، کمی از آنچه فرقه‌های ثنوی در هند کرده‌اند بخوانید. اگر بیست هزار ادوایتیست بدکار بوده‌اند، بیست هزار دوایتیست بدکار نیز بوده‌اند. به‌طور کلی، دوایتیست‌های بدکار بیشتر خواهند بود، زیرا فهم ادوایتیسم ذهنی بهتر می‌خواهد، و ادوایتیست‌ها به‌سختی می‌توان ترساند. پس برای شما هندوها چه باقی می‌ماند؟ از چنگ بودائیان راه فراری نیست. ممکن است وداها را نقل کنید، اما او به آن‌ها ایمان ندارد. خواهد گفت: «تری‌پیتَکَه‌های من خلافِ آن می‌گویند، و آن‌ها بی‌آغاز و بی‌پایانند، حتی بودا هم آن‌ها را ننوشته، زیرا بودا می‌گوید فقط آن‌ها را بازگو می‌کند؛ آن‌ها جاودانه‌اند.» و می‌افزاید: «مال شما اشتباه است، مال ما وداهای حقیقی‌اند، مال شما را کاهنان برهمن ساخته‌اند، پس دورشان بیندازید.» چگونه می‌گریزید؟

راه بیرون آمدن اینجاست. نخستین اعتراض، اعتراض متافیزیکی را بگیرید، اینکه جوهر و صفات متفاوت‌اند. ادوایتیست می‌گوید، نیستند. هیچ تفاوتی میان جوهر و صفات نیست. آن تمثیل کهنه را می‌دانید، چگونه طناب به جای مار گرفته می‌شود، و هنگامی که مار را می‌بینید طناب را اصلاً نمی‌بینید، طناب ناپدید شده است. تقسیم چیز به جوهر و کیفیت، چیزی متافیزیکی در مغز فیلسوفان است، زیرا هرگز نمی‌توانند در واقعیت بیرونی باشند. اگر انسان عادی باشید کیفیات را می‌بینید و اگر یوگی بزرگ باشید جوهر را، اما هرگز هر دو را همزمان نمی‌بینید. پس بودائیان، نزاع شما درباره جوهر و صفات محاسبه‌ای نادرست بوده که بر واقعیت استوار نیست. اما اگر جوهر بدون صفت باشد، فقط یکی می‌تواند باشد. اگر صفات را از روح بردارید و نشان دهید که این صفات در واقع در ذهنند و بر روح عارض شده‌اند، آنگاه هرگز دو روح نمی‌تواند باشد، زیرا این صفات‌اند که تفاوت میان یک روح و روح دیگر را ایجاد می‌کنند. چگونه می‌دانید یک روح از دیگری متفاوت است؟ به واسطه نشانه‌های متمایزکننده، صفات خاص. و جایی که صفات وجود ندارند، چگونه تمایز ممکن است؟ بنابراین دو روح نیست، بلکه فقط یکی است، و پَرَماتمن شما غیرضروری است، همین روح است. آن یگانه پَرَماتمن نامیده می‌شود، همان یگانه جیواتمن نامیده می‌شود و غیره؛ و شما ثنویان، مانند سانکهیه‌ها و دیگران، که می‌گویید روح ویبهو و همه‌جا حاضر است، چگونه می‌توانید دو بی‌نهایت بسازید؟ فقط یکی می‌تواند باشد. دیگر چه؟ این یگانه، آتمنِ یگانه بی‌نهایت است، و همه چیز دیگر تجلّی اوست. اینجا بودایی متوقف می‌شود، اما اینجا پایان نمی‌یابد.

موضع ادوایتیست صرفاً موضعی ضعیف انتقادی نیست. ادوایتیست دیگران را وقتی بیش از حد نزدیک شوند نقد می‌کند و فقط کنارشان می‌اندازد، همین؛ اما موضع خود را ارائه می‌دهد. او تنها کسی است که نقد می‌کند و به نقد و نشان دادن کتاب‌ها بسنده نمی‌کند. اینجا هستید. می‌گویید جهان چیزی از حرکت مداوم است. در «ویَشتی» (محدود) همه چیز در حرکت است؛ شما در حرکتید، میز در حرکت است، حرکت همه‌جا؛ این سَمسارَه است، حرکت مداوم؛ این جَگَت است. بنابراین فردیتی در این جَگَت نمی‌تواند باشد، زیرا فردیت یعنی آنچه تغییر نمی‌کند؛ فردیت متغیر نمی‌تواند باشد، تناقضی در واژه‌هاست. چیزی به نام فردیت در این جهان کوچک ما، این جَگَت، وجود ندارد. اندیشه و احساس، ذهن و بدن، انسان‌ها و حیوانات و گیاهان در حالت جریان مداومند. اما فرض کنید جهان را به عنوان یک کلِّ واحد بگیرید؛ آیا می‌تواند تغییر کند یا حرکت کند؟ مسلماً نه. حرکت در مقایسه با چیزی ممکن است که اندکی کمتر در حرکت است یا کاملاً بی‌حرکت. بنابراین جهان به عنوان یک کل، بی‌حرکت و تغییرناپذیر است. پس شما تنها آنگاه فرد هستید که کلِّ آن باشید، هنگامی که ادراکِ «من جهانم» فرا رسد. به همین دلیل ودانتیست می‌گوید تا زمانی که دو هست، ترس پایان نمی‌یابد. تنها وقتی است که کسی دیگری را نمی‌بیند، دیگری را احساس نمی‌کند، وقتی همه یکی است — تنها آنگاه ترس فرو می‌نشیند، تنها آنگاه مرگ ناپدید می‌شود، تنها آنگاه سَمسارَه ناپدید می‌شود. وحدت وجود به ما می‌آموزد، بنابراین، که انسان در کلّی بودن فرد است و نه در جزئی بودن. شما فقط وقتی جاودانه‌اید که کل باشید. شما فقط وقتی بی‌ترس و فناناپذیرید که جهان باشید؛ و آنگاه آنچه جهان می‌نامید همان است که خدا می‌نامید، همان که هستی می‌نامید، همان که کل می‌نامید. آن هستیِ یگانه تقسیم‌ناپذیر است که به عنوان جهان متکثری که می‌بینیم گرفته می‌شود، همچنین دیگرانی که در همان حالت ذهنی ما هستند. مردمی که کارمای اندکی بهتر انجام داده و حالت ذهنی بهتری یافته‌اند، هنگامی که می‌میرند، آن را به عنوان سوَرگَه می‌بینند و ایندرَه‌ها و مانند آن‌ها را می‌بینند. مردمی که باز هم بالاترند، همان چیز را به عنوان برهمَه‌لوکَه خواهند دید، و کاملان نه زمین را خواهند دید نه آسمان‌ها را و نه هیچ لوکه‌ای را. جهان ناپدید شده و برهمن به جای آن خواهد بود.

آیا می‌توانیم این برهمن را بشناسیم؟ از نقاشی بی‌نهایت در سَمهیتا به شما گفته‌ام. اینجا سویه‌ای دیگر نشان داده خواهد شد، بی‌نهایت درونی. آن بی‌نهایتِ عضلات بود. اینجا بی‌نهایتِ اندیشه خواهیم داشت. آنجا تلاش شد بی‌نهایت به زبان مثبت نقاشی شود؛ اینجا آن زبان ناکام ماند و تلاش شده آن را به زبان منفی نقاشی کنند. این جهان اینجاست، و حتی اگر قبول کنیم که برهمن است، آیا می‌توانیم بشناسیمش؟ نه! نه! شما باید این یک چیز را دوباره بسیار روشن درک کنید. بارها و بارها این شک به شما خواهد آمد: اگر این برهمن است، چگونه می‌توانیم بشناسیمش؟ — «شناسنده را با چه می‌توان شناخت؟» شناسنده چگونه شناخته شود؟ چشم‌ها همه چیز را می‌بینند؛ آیا می‌توانند خودشان را ببینند؟ نمی‌توانند: خودِ واقعیتِ شناخت، تنزّلی است. فرزندان آریاییان، باید این را به یاد داشته باشید، زیرا در اینجا داستانی بزرگ نهفته است. همه وسوسه‌های غربی که به سوی شما می‌آیند، بنیان متافیزیکی‌شان بر آن یک چیز استوار است — هیچ چیز بالاتر از شناخت حسی نیست. در شرق، ما در وداهایمان می‌گوییم که این شناخت پایین‌تر از خود آن چیز است، زیرا همواره محدودیت است. هنگامی که می‌خواهید چیزی را بشناسید، فوراً توسط ذهن شما محدود می‌شود. می‌گویند به آن مثال صدف که مروارید می‌سازد بازگردید و ببینید چگونه شناخت محدودیت است، چیزی را گرد آوردن، آن را به آگاهی آوردن، و نه شناختن آن به عنوان یک کل. این درباره همه شناخت‌ها صادق است، و آیا می‌تواند درباره بی‌نهایت کمتر صادق باشد؟ آیا می‌توانید او را که جوهر همه شناخت‌هاست محدود کنید، او را که «ساکشی» است، شاهد، که بدون او هیچ شناختی نمی‌توانید داشته باشید، او را که بی‌صفت است، شاهد تمام جهان، شاهد در روح‌های خودمان؟ چگونه می‌توانید بشناسیدش؟ به چه وسیله‌ای می‌توانید در بندش بکشید؟ همه چیز، تمام جهان، چنین تلاشی باطل است. این آتمنِ بی‌نهایت گویی می‌کوشد چهره خود را ببیند، و همه، از پست‌ترین جانوران تا والاترین خدایان، مانند آینه‌هایی بسیارند تا خود را در آن‌ها بازتاب دهد، و او همچنان دیگرانی را برمی‌دارد و آن‌ها را ناکافی می‌یابد، تا اینکه در بدن انسانی به این آگاهی می‌رسد که این محدودِ محدود است، همه محدود است، هیچ بیانی از بی‌نهایت در محدود نمی‌تواند باشد. آنگاه بازگشت آغاز می‌شود، و این همان است که ترکِ دنیا، «وَیراگیَه» نامیده می‌شود. از حواس بازگردید، بازگردید! به سوی حواس نروید، شعار وَیراگیَه است. این شعار تمام اخلاق است، این شعار تمام بهروزی است؛ زیرا باید به یاد داشته باشید که نزد ما جهان در «تَپَسیا»، در ترکِ دنیا آغاز می‌شود، و همچنان که بازمی‌گردید و بازمی‌گردید، همه صورت‌ها در برابرتان متجلّی می‌شوند و یکی پس از دیگری کنار گذاشته می‌شوند تا آنچه واقعاً هستید باقی بمانید. این فنا یا رهایی است.

این اندیشه را باید درک کنیم: — «شناسنده را چگونه بشناسیم؟» شناسنده شناخته نمی‌شود، زیرا اگر شناخته شود، دیگر شناسنده نخواهد بود. اگر چشمانتان را در آینه ببینید، بازتاب دیگر چشمان شما نیست، بلکه چیزی دیگر است، فقط یک بازتاب. پس اگر این روح، این هستیِ کلّی و بی‌نهایت که شما هستید، فقط شاهد است، چه فایده‌ای دارد؟ نمی‌تواند زندگی کند و حرکت کند و از جهان لذت ببرد، چنان‌که ما می‌بریم. مردم نمی‌توانند بفهمند شاهد چگونه می‌تواند لذت ببرد. «اوه،» می‌گویند، «شما هندوها از طریق این آموزه که شاهدید خاموش و بی‌فایده شده‌اید!» اول از همه، فقط شاهد است که می‌تواند لذت ببرد. اگر مسابقه کشتی‌ای باشد، چه کسی لذت می‌برد، آنان که در آن شرکت دارند یا آنان که تماشا می‌کنند — بیرونیان؟ هرچه بیشتر و بیشتر شاهد هر چیزی در زندگی باشید، بیشتر از آن لذت می‌برید. و این «آنَندَه» است؛ و بنابراین سعادت بی‌نهایت تنها وقتی از آنِ شماست که شاهد این جهان شده باشید؛ تنها آنگاه «موکتَه پوروشَه» هستید. تنها شاهد می‌تواند بدون هیچ خواهشی کار کند، بدون هیچ اندیشه رفتن به بهشت، بدون هیچ اندیشه سرزنش، بدون هیچ اندیشه ستایش. تنها شاهد لذت می‌برد و هیچ‌کس دیگر.

به جنبه اخلاقی می‌رسیم، یک چیز میان جنبه متافیزیکی و اخلاقی ادوایتیسم هست؛ آن نظریه مایا است. هر یک از این نکات در نظام ادوایتَه سال‌ها برای درک و ماه‌ها برای توضیح نیاز دارد. بنابراین مرا ببخشید اگر فقط اشاره‌ای گذرا به آن‌ها می‌کنم. این نظریه مایا در تمام اعصار دشوارترین چیز برای درک بوده است. بگذارید در چند کلمه بگویم که مسلماً نظریه‌ای نیست، بلکه ترکیب سه اندیشه «دِشَه-کالَه-نیمیتَّه» — مکان، زمان و علیت — است، و این زمان و مکان و علت بیشتر به «ناما-روپَه» تقلیل یافته‌اند. فرض کنید موجی در اقیانوس هست. موج تنها در شکل و نامش از اقیانوس متمایز است، و این شکل و این نام نمی‌توانند وجودی جدا از موج داشته باشند؛ تنها با موج وجود دارند. موج ممکن است فرو بنشیند، اما همان مقدار آب باقی می‌ماند، حتی اگر نام و شکلی که بر موج بود برای همیشه ناپدید شوند. پس این مایا همان است که تفاوت میان من و شما، میان همه جانوران و انسان، میان خدایان و انسان‌ها را ایجاد می‌کند. در حقیقت، این مایا است که باعث می‌شود آتمن گویی در میلیون‌ها موجود گرفتار شود، و اینان تنها از طریق نام و شکل تمایز می‌یابند. اگر رهایش کنید، نام و شکل را بگذارید برود، تمام این تنوع برای همیشه ناپدید می‌شود، و شما آنچه واقعاً هستید خواهید بود. این مایا است.

باز هم نظریه‌ای نیست، بلکه بیان واقعیت‌هاست. هنگامی که واقع‌گرا می‌گوید این میز وجود دارد، منظورش این است که این میز وجودی مستقل از خود دارد، به وجود هیچ چیز دیگری در جهان وابسته نیست، و اگر تمام این جهان ویران و نابود شود، این میز همان‌طور که اکنون هست باقی خواهد ماند. اندکی تأمل نشان خواهد داد که چنین نمی‌تواند باشد. هر چیز اینجا در جهان حسی وابسته و به‌هم‌وابسته، نسبی و متقابل است، وجود یکی به دیگری بسته است. بنابراین سه مرحله در شناخت ما از اشیاء هست: نخست اینکه هر چیز فردی و جدا از هر چیز دیگر است؛ و مرحله بعد یافتن رابطه و همبستگی میان همه چیزهاست؛ و سوم اینکه فقط یک چیز هست که ما آن را بسیار می‌بینیم. نخستین اندیشه از خدا نزد نادان این است که این خدا جایی بیرون از جهان است، یعنی تصور خدا به‌شدت انسانی است؛ او دقیقاً همان کار انسان را می‌کند، فقط در مقیاسی بزرگ‌تر و والاتر. و دیده‌ایم که چگونه آن اندیشه از خدا در چند کلمه نامعقول و ناکافی ثابت می‌شود. و اندیشه بعدی، اندیشه نیرویی است که همه‌جا متجلّی می‌بینیم. این خدای شخصیِ واقعی‌ای است که در «چَندی» می‌یابیم، اما توجه کنید، نه خدایی که او را مخزن تنها صفات نیک بسازید. نمی‌توانید دو خدا داشته باشید، خدا و شیطان؛ باید فقط یکی داشته باشید و جرأت کنید او را هم نیک و هم بد بنامید. فقط یکی داشته باشید و پیامدهای منطقی‌اش را بپذیرید. در چَندی می‌خوانیم: «ای مادر الهی که در هر موجودی به صورت آرامش زنده‌ای، تو را درود می‌گوییم. ای مادر الهی که در همه موجودات به صورت پاکی زنده‌ای، تو را درود می‌گوییم.» در عین حال باید تمام پیامد نامیدن او به «همه‌صورت» را بپذیریم. «همه اینها سعادت است، ای گارگی؛ هر جا سعادت هست بهره‌ای از الوهیت هست.» هر طور بخواهید استفاده کنید. در این نوری که پیش روی من است، ممکن است به مرد فقیری صد روپیه بدهید و مرد دیگری نام شما را جعل کند، اما نور برای هر دو یکسان خواهد بود. این مرحله دوم است. و سوم اینکه خدا نه بیرون طبیعت است نه درون طبیعت، بلکه خدا و طبیعت و روح و جهان همه واژه‌هایی قابل تبدیل‌اند. شما هرگز دو چیز نمی‌بینید؛ واژه‌های متافیزیکی‌تان شما را فریب داده‌اند. فرض می‌کنید بدنی دارید و روحی دارید، و هر دو با هم هستید. چگونه ممکن است؟ در ذهن خود آزمایش کنید. اگر یوگی‌ای میان شما باشد، خود را به عنوان چِیتَنیَه می‌شناسد، برای او بدن ناپدید شده است. انسان عادی خود را بدن می‌پندارد؛ اندیشه روح از او ناپدید شده است؛ اما چون اندیشه‌های متافیزیکی وجود دارند که انسان بدن و روح و همه اینها را دارد، گمان می‌کنید همه همزمان آنجایند. یک چیز در هر لحظه. وقتی ماده می‌بینید از خدا سخن نگویید؛ معلول را می‌بینید و فقط معلول را، و علت را نمی‌توانید ببینید، و لحظه‌ای که بتوانید علت را ببینید، معلول ناپدید شده خواهد بود. پس جهان کجاست، و چه کسی آن را برداشته است؟

«آنکه همواره به صورت آگاهی حاضر است، سعادت مطلق، فراتر از همه حدود، فراتر از هر مقایسه، فراتر از همه صفات، همیشه آزاد، بی‌کران چون آسمان، بی‌جزء، مطلق، کامل — چنین برهمنی، ای فرزانه، ای دانشمند، در قلب معرفت‌شناس در جذبه می‌درخشد.» (ویوِکَچودامَنی، ۴۰۸)

«آنکه در آنجا همه تغییرات طبیعت برای همیشه پایان یافته، که فراتر از همه اندیشه‌هاست، که با همه برابر است و در عین حال هم‌تایی ندارد، بی‌اندازه، که وداها اعلام می‌کنند، که جوهر آن چیزی است که هستیِ خود می‌نامیم، کامل — چنین برهمنی، ای فرزانه، ای دانشمند، در قلب معرفت‌شناس در جذبه می‌درخشد.» (همان، ۴۰۹)

«فراتر از هر تولد و مرگ، یگانه بی‌نهایت، بی‌همتا، مانند تمام جهان که در مَهاپرَلَیَه در آب غرق شده — آب در بالا، آب در زیر، آب از هر سو، و بر سطح آن آب نه موجی، نه ارتعاشی — خاموش و آرام، همه رؤیاها خاموش شده‌اند، همه نبردها و نزاع‌ها و جنگ ابلهان و قدیسان برای همیشه پایان یافته — چنین برهمنی، ای فرزانه، ای دانشمند، در قلب معرفت‌شناس در جذبه می‌درخشد.» (همان، ۴۱۰)

آن نیز فرا می‌رسد، و هنگامی که فرا رسد جهان ناپدید شده است.

پس دیده‌ایم که این برهمن، این حقیقت، ناشناخته و شناخت‌ناپذیر است، نه به معنای لاادری‌گری، بلکه زیرا شناختن او کفر خواهد بود، زیرا شما از پیش اویید. نیز دیده‌ایم که این برهمن این میز نیست و در عین حال این میز هست. نام و شکل را بردارید، و هر آنچه حقیقت است اوست. او حقیقت در همه چیز است.

«تو زنی، تو مردی، تو پسری و دختری نیز، تو پیرمردی که بر عصا تکیه زده‌ای، تو همه در همه در جهانی.» این مضمون وحدت وجود است. چند کلمه‌ای دیگر. در اینجا می‌یابیم که توضیح جوهر اشیاء نهفته است. دیده‌ایم چگونه تنها اینجا می‌توانیم در برابر همه هجوم منطق و دانش علمی جایگاهی استوار بگیریم. اینجا سرانجام عقل بنیانی استوار دارد، و در عین حال ودانتیست هندی مراحل پیشین را نفرین نمی‌کند؛ به عقب می‌نگرد و آن‌ها را مبارک می‌شمرد، و می‌داند که حقیقی بودند، فقط نادرست دیده شده و نادرست بیان شده بودند. همان حقیقت بودند، فقط از شیشه مایا دیده شده، شاید تحریف شده — و باز حقیقت، و جز حقیقت هیچ. همان خدایی که انسان نادان بیرون طبیعت می‌دید، همان که انسان اندک‌دان رخنه‌کرده در جهان می‌دید، و همان که فرزانه به عنوان خودِ خویش درمی‌یابد، به عنوان خود جهان — همه یگانه و همان هستیِ واحدند، همان موجود واحد از دیدگاه‌های مختلف دیده شده، از شیشه‌های مختلف مایا دیده شده، توسط ذهن‌های مختلف ادراک شده، و همه تفاوت از آن ناشی بود. نه تنها چنین، بلکه یک دیدگاه باید به دیگری بینجامد. تفاوت میان علم و دانش عامیانه چیست؟ در تاریکی به خیابان بروید، و اگر اتفاق غیرعادی‌ای آنجا رخ می‌دهد، از یکی از رهگذران بپرسید علتش چیست. ده به یک که خواهد گفت ارواحی پدیده را ایجاد کرده‌اند. او همیشه دنبال ارواح و اجنه‌ در بیرون می‌رود، زیرا طبیعت نادانی این است که علل را بیرون معلول‌ها بجوید. اگر سنگی بیفتد، دیوی یا روحی آن را پرتاب کرده، انسان نادان می‌گوید، اما مرد علمی می‌گوید قانون طبیعت است، قانون جاذبه.

نبرد میان علم و دین در همه جا بر سر چیست؟ ادیان زیر بار انبوهی از تبیینات بیرونی خم شده‌اند — یک فرشته مسئول خورشید است، دیگری مسئول ماه، و همین‌طور تا بی‌نهایت. هر تغییری را روحی ایجاد می‌کند و تنها نقطهٔ اشتراک همه این است که همگی بیرون از خود چیزها هستند. علم یعنی اینکه علت یک چیز از طبیعت خود همان چیز جستجو شود. همان‌طور که علم گام‌به‌گام پیش می‌رود، تبیین پدیده‌های طبیعی را از دست ارواح و فرشتگان بیرون آورده است. از آنجا که وحدت وجود نیز همین کار را در امور معنوی انجام داده، علمی‌ترین دین است. این جهان را هیچ خدای فراکیهانی نیافریده و کار هیچ نابغهٔ بیرونی نیست. خودآفرین است، خودمنحل‌شونده، خودآشکارکننده، یک هستی بی‌کران، برهمن. «تَتوَمَسی شوِتَکِتو» — «آن تویی! ای شوِتَکِتو!»

بدین‌سان می‌بینید که این و تنها همین، و نه هیچ چیز دیگر، می‌تواند تنها دین علمی باشد. و با تمام این یاوه‌گویی‌ها دربارهٔ علم که هر روز در هند نیمه‌تحصیل‌کردهٔ امروزی جریان دارد، با تمام این سخنان دربارهٔ عقل‌گرایی و خرد که هر روز می‌شنوم، انتظار دارم که فرقه‌های کاملی از شما بیایید و جرأت کنید پیرو وحدت وجود شوید، و جرأت کنید آن را به جهان موعظه کنید به سخنان بودا: «بَهوجَنَهیتایَ بَهوجَنَسوکهایَ» — «برای خیر بسیاری، برای شادمانی بسیاری.» اگر چنین نکنید، شما را ترسو می‌دانم. اگر نمی‌توانید بر بزدلی خود غلبه کنید، اگر ترس بهانهٔ شماست، همین آزادی را به دیگران هم بدهید، سعی نکنید بت‌پرست بیچاره را درهم بشکنید، او را شیطان نخوانید، نروید و به هر کسی که کاملاً با شما هم‌عقیده نیست موعظه کنید. نخست بدانید که خودتان ترسو هستید، و اگر جامعه شما را می‌ترساند، اگر خرافات گذشته‌تان شما را این‌قدر می‌ترساند، چقدر بیشتر این خرافات کسانی را که نادان‌اند خواهد ترساند و در بند خواهد کشید؟ این موضع وحدت وجود است. بر دیگران رحم کنید. کاش فردا تمام جهان پیرو وحدت وجود شود، نه تنها در نظریه، بلکه در تحقق. اما اگر چنین نشد، بگذارید بهترین کار بعدی را انجام دهیم؛ بگذارید نادانان را دست بگیریم، همیشه گام‌به‌گام آن‌ها را هدایت کنیم، درست به اندازه‌ای که توان رفتن دارند، و بدانیم که هر گام در تمام رشد دینی در هند تدریجی بوده است. از بد به خوب نیست، بلکه از خوب به بهتر است.

چیزی بیشتر باید دربارهٔ رابطهٔ اخلاقی گفته شود. جوانان ما امروزه بی‌خیال حرف می‌زنند؛ از کسی یاد می‌گیرند — خدا می‌داند از چه کسی — که وحدت وجود مردم را بی‌اخلاق می‌کند، زیرا اگر همه یکی هستیم و همه خداییم، اصلاً چه نیازی به اخلاق خواهد بود! در وهلهٔ نخست، این استدلالِ حیوان وحشی است که فقط با شلاق می‌توان مهارش کرد. اگر شما چنین حیوانات وحشی‌ای هستید، خودکشی کنید به جای اینکه خود را انسان‌هایی جا بزنید که باید با شلاق مهار شوند. اگر شلاق برداشته شود، همگی دیو خواهید شد! اگر چنین است، همه باید کشته شوید. هیچ امیدی برای شما نیست؛ باید همیشه زیر این شلاق و چوب زندگی کنید، و هیچ رستگاری و رهایی برای شما نیست.

در وهلهٔ دوم، وحدت وجود و تنها وحدت وجود اخلاق را توضیح می‌دهد. هر دینی موعظه می‌کند که جوهر تمام اخلاق، نیکی کردن به دیگران است. و چرا؟ بی‌خود باش. و چرا باید چنین باشم؟ خدایی گفته است؟ او برای من نیست. متونی اعلام کرده‌اند؟ بگذار بگویند؛ این برای من هیچ نیست؛ بگذار همه بگویند. و اگر بگویند، چه اهمیتی برای من دارد؟ هر کس به فکر خودش، و وای بر آن که عقب بماند — این تمام اخلاق جهان است، دست‌کم نزد بسیاری. دلیل اینکه باید اخلاقی باشم چیست؟ نمی‌توانید توضیح دهید مگر وقتی که به حقیقتی که در گیتا آمده برسید: «آن‌که همه را در خود می‌بیند و خود را در همه، و بدین‌سان همان خدای ساکن در همه را می‌بیند، آن حکیم دیگر خویشتن را به دست خویش نمی‌کُشد.» از طریق وحدت وجود بدانید که هر کس را بیازارید، خود را آزرده‌اید؛ همه آن‌ها شمایید. چه بدانید و چه ندانید، از همهٔ دست‌ها شما کار می‌کنید، از همهٔ پاها شما حرکت می‌کنید، شما پادشاهی هستید که در کاخ لذت می‌برد، شما گدایی هستید که آن زندگی بیچارگی را در خیابان می‌گذراند؛ شما در نادان هستید همان‌قدر که در دانا، شما در انسان ناتوان هستید و شما در توانمند؛ این را بدانید و همدل باشید. و به همین دلیل است که نباید به دیگران آسیب بزنیم. به همین دلیل است که حتی اهمیت نمی‌دهم که مجبور به گرسنگی باشم، زیرا میلیون‌ها دهان در همان زمان مشغول خوردن‌اند، و همهٔ آن‌ها از آنِ من‌اند. پس نباید نگران سرنوشت خود و متعلقاتم باشم، زیرا تمام جهان از آنِ من است، من در همان لحظه از تمام سعادت بهره‌مندم؛ و چه کسی می‌تواند مرا یا جهان را بکُشد؟ اخلاق در اینجاست. اینجا، تنها در وحدت وجود، اخلاق توضیح داده می‌شود. دیگران اخلاق را تعلیم می‌دهند اما نمی‌توانند دلیلش را به شما بدهند. تا اینجا دربارهٔ توضیح.

دستاورد چیست؟ قدرت است. آن حجاب خواب مصنوعی را که بر جهان افکنده‌اید بردارید، اندیشه‌ها و سخنان ضعف را به سوی بشریت نفرستید. بدانید که تمام گناهان و تمام بدی‌ها را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: ضعف. این ضعف است که نیروی محرکهٔ تمام بدکاری‌هاست؛ این ضعف است که سرچشمهٔ تمام خودخواهی‌هاست؛ این ضعف است که انسان‌ها را وادار می‌کند به دیگران آسیب بزنند؛ این ضعف است که آنان را وادار می‌کند چیزی را نشان دهند که در واقعیت نیستند. بگذارید همه بدانند که چه هستند؛ بگذارید شب و روز تکرار کنند که چه هستند. «سوهَم.» بگذارید این اندیشهٔ قدرت را با شیر مادر بمکند — من اویم، من اویم. این نخست باید شنیده شود — «شرُوتَویو مَنتَویو نیدیدهیاسیتَویَه» و غیره. و سپس بگذارید دربارهٔ آن بیندیشند، و از آن اندیشه، از آن دل، کارهایی برخواهد خاست که جهان هرگز ندیده است. چه باید کرد؟ آری، برخی می‌گویند این وحدت وجود غیرعملی است؛ یعنی هنوز خود را در عرصهٔ مادی آشکار نکرده است. تا حدی این درست است، زیرا سخن وداها را به یاد آورید:

«اوم — این یک هجای برهمن است؛ اوم — این یک هجای والاترین حقیقت است؛ آن‌که راز این اوم را بداند، هر چه بخواهد، آن را به دست می‌آورد.» آری، پس نخست راز این اوم را بدانید، که شما خودِ اوم هستید؛ راز این «تَتوَمَسی» را بدانید، و آن‌گاه و تنها آن‌گاه هر چه بخواهید به سوی شما خواهد آمد. اگر می‌خواهید از نظر مادی بزرگ باشید، باور کنید که چنین هستید. من شاید حبابی کوچک باشم و شما موجی به بلندای کوه، اما بدانید که برای هر دوی ما اقیانوس بی‌کران پس‌زمینه است، برهمنِ بی‌نهایت مخزن توان و قدرت ماست، و هر دوی ما می‌توانیم هر چقدر بخواهیم از آن برگیریم، من حباب و شما موج بلند کوه‌مانند. پس به خودتان ایمان بیاورید. راز وحدت وجود این است: نخست به خودتان ایمان بیاورید، و سپس به هر چیز دیگر. در تاریخ جهان خواهید یافت که تنها آن ملت‌هایی که به خود ایمان داشته‌اند بزرگ و نیرومند شده‌اند. در تاریخ هر ملتی همیشه خواهید یافت که تنها آن افرادی که به خود ایمان داشته‌اند بزرگ و نیرومند شده‌اند. اینجا، به هند، انگلیسی‌ای آمد که فقط یک کارمند بود، و به دلیل کمبود بودجه و دلایل دیگر دو بار سعی کرد مغزش را با گلوله متلاشی کند؛ و وقتی شکست خورد، به خودش ایمان آورد، باور کرد که برای انجام کارهای بزرگ زاده شده؛ و آن مرد لُرد کلایو شد، بنیان‌گذار امپراتوری. اگر کشیش‌ها را باور کرده بود و تمام عمرش خزیده بود — «ای خداوند، من ضعیفم و من پَستم» — کجا بود؟ در تیمارستان. شما نیز با این آموزه‌های شرورانه دیوانه شده‌اید. من در سراسر جهان آثار بد این آموزه‌های ضعیفانهٔ فروتنی را دیده‌ام که نژاد بشر را نابود می‌کند. کودکان ما به این شیوه بزرگ می‌شوند، و آیا تعجب‌آور است که نیمه‌دیوانه می‌شوند؟

این تعلیم از جنبهٔ عملی است. پس به خودتان ایمان بیاورید، و اگر ثروت مادی می‌خواهید، برایش تلاش کنید؛ خواهد آمد. اگر می‌خواهید فکری باشید، در عرصهٔ فکری تلاش کنید، و غول‌های فکری خواهید شد. و اگر می‌خواهید به آزادی برسید، در عرصهٔ معنوی تلاش کنید، و آزاد خواهید شد و به نیروانا، سعادت جاودانه، درخواهید آمد. اما یک نقص در وحدت وجود بود و آن اینکه مدت‌ها فقط در عرصهٔ معنوی عمل شده بود و نه در هیچ جای دیگر؛ اکنون زمان آن رسیده که آن را عملی کنید. دیگر نباید «رَهَسیَه» یعنی رازی پنهان باشد، دیگر نباید با راهبان در غارها و جنگل‌ها و در هیمالیا زندگی کند؛ باید به زندگی روزمرهٔ مردم فرود آید؛ باید در کاخ پادشاه، در غار گوشه‌نشین عمل شود؛ باید در کلبهٔ فقیر، توسط گدا در خیابان، همه‌جا عمل شود؛ هر کجا که بتوان آن را به کار بست. پس نترسید که زن هستید یا شودرا، زیرا این دین آن‌قدر بزرگ است، چنان‌که خداوند کریشنا می‌فرماید، که حتی اندکی از آن خیر بسیاری به بار می‌آورد.

پس ای فرزندان آریاییان، بیکار ننشینید؛ بیدار شوید، برخیزید و تا به هدف نرسیده‌اید بازنایستید. زمان آن رسیده که این وحدت وجود به طور عملی به کار گرفته شود. بیایید آن را از آسمان به زمین بیاوریم؛ این تکلیف زمان حاضر است. آری، صداهای نیاکان کهن ما به ما می‌گویند که آن را از آسمان به زمین بیاوریم. بگذارید آموزه‌هایتان جهان را فراگیرد، تا به هر روزنهٔ جامعه نفوذ کند، تا مِلک مشترک همگان شود، تا جزئی از زندگی ما شود، تا در رگ‌های ما وارد شود و با هر قطره خون در آنجا بجوشد.

آری، شاید شگفت‌زده شوید که بشنوید به عنوان ودانتیست‌های عملی، آمریکایی‌ها از ما بهترند. من عادت داشتم کنار ساحل دریا در نیویورک بایستم و به مهاجرانی که از کشورهای مختلف می‌آمدند نگاه کنم — درهم‌شکسته، پایمال‌شده، ناامید، ناتوان از نگاه کردن به صورت هیچ‌کس، با بقچه‌ای کوچک از لباس به عنوان تمام دارایی‌شان، و همهٔ آن‌ها در ژنده‌ها؛ اگر پلیسی می‌دیدند می‌ترسیدند و سعی می‌کردند به آن سوی پیاده‌رو بروند. و توجه کنید، در شش ماه همان مردان سر بلند راه می‌رفتند، خوش‌پوش، به صورت همه نگاه می‌کردند؛ و چه چیز این تفاوت شگرف را ایجاد کرد؟ بگویید، این مرد از ارمنستان یا جای دیگری می‌آید که در آنجا فراتر از هر حد شناختی له شده بود، جایی که همه به او می‌گفتند بردهٔ مادرزاد است و باید تا ابد در وضعیت پست بماند، و جایی که با کوچک‌ترین حرکتش لگدمالش می‌کردند. آنجا همه چیز گویی به او می‌گفت: «برده! تو برده‌ای، برده بمان. ناامید زاده شدی، ناامید باید بمانی.» حتی خودِ هوا گویی در اطرافش زمزمه می‌کرد: «امیدی برای تو نیست؛ ناامید و برده باید بمانی»، در حالی که مرد نیرومند جان را از تنش بیرون می‌فشرد. و وقتی در خیابان‌های نیویورک قدم گذاشت، آقایی خوش‌پوش یافت که دست به دستش داد؛ فرقی نمی‌کرد که یکی ژنده‌پوش بود و دیگری خوش‌لباس. یک گام فراتر رفت و رستورانی دید که آقایانی سر میز شام می‌خوردند و از او خواسته شد در گوشهٔ همان میز بنشیند. گشت و زندگی نوینی یافت، جایی که در میان مردان، مرد بود. شاید به واشنگتن رفت، با رئیس‌جمهور ایالات متحده دست داد، و شاید آنجا دید که مردانی از روستاهای دوردست می‌آیند، روستاییان و بدپوش، همه با رئیس‌جمهور دست می‌دهند. آن‌گاه حجاب مایا از چشمانش افتاد. او برهمن است، او که با خواب مصنوعی به بردگی و ضعف فرو رفته بود بار دیگر بیدار شد، و برمی‌خیزد و خود را مردی در جهانی از مردان می‌یابد. آری، در این سرزمین ما، همان زادگاه ودانتا، توده‌های ما قرن‌ها با خواب مصنوعی به آن حال افتاده‌اند. دست زدن به آن‌ها آلودگی است، نشستن با آن‌ها آلودگی! ناامید زاده شدند، ناامید باید بمانند! و نتیجه این است که فرو رفته‌اند، فرو رفته‌اند، فرو رفته‌اند، و به آخرین مرحله‌ای رسیده‌اند که یک انسان می‌تواند برسد. زیرا کدام کشور در جهان هست که انسان مجبور باشد با گاوها بخوابد؟ و برای این، هیچ‌کس دیگر را سرزنش نکنید، اشتباه نادانان را مرتکب نشوید. معلول اینجاست و علت هم اینجاست. ما مقصریم. برخیزید، شجاع باشید و تقصیر را بر دوش خود بگذارید. نروید و به دیگران گِل بپاشید؛ زیرا تمام عیب‌هایی که از آن‌ها رنج می‌برید، شما تنها علت هستید.

جوانان لاهور، این را بفهمید، پس این گناه بزرگ موروثی و ملی بر دوش ماست. امیدی برای ما نیست. هزاران انجمن بسازید، بیست هزار گردهمایی سیاسی، پنجاه هزار نهاد. تا آن همدلی، آن عشق، آن دلی که برای همه می‌اندیشد نباشد، اینها بی‌فایده خواهند بود؛ تا دل بودا بار دیگر به هند بازنیاید، تا سخنان خداوند کریشنا به کاربرد عملی نرسد، امیدی برای ما نیست. شما همچنان از اروپاییان و انجمن‌ها و مجامعشان تقلید می‌کنید، اما بگذارید داستانی برایتان بگویم، واقعه‌ای که با چشم خودم دیدم. گروهی از برمه‌ای‌ها را به لندن بردند، توسط کسانی که معلوم شد اوراسیایی بودند. آن‌ها این مردم را در لندن به نمایش گذاشتند، تمام پول‌ها را گرفتند، و سپس این برمه‌ای‌ها را به قارهٔ اروپا بردند و آنجا رهایشان کردند به امان خدا. این بیچارگان یک کلمه از هیچ زبان اروپایی نمی‌دانستند، اما کنسول انگلیس در اتریش آن‌ها را به لندن فرستاد. در لندن بی‌پناه بودند بدون اینکه کسی را بشناسند. اما بانوی انگلیسی‌ای از وضعشان آگاه شد، این بیگانگان برمه‌ای را به خانهٔ خودش برد، لباس‌های خودش، تختخوابش و هر چیز دیگر را به آن‌ها داد، و سپس خبر را به روزنامه‌ها فرستاد. و توجه کنید، روز بعد گویی تمام ملت به پا خاست. پول سرازیر شد و این مردم کمک شدند و به برمه بازگردانده شدند. بر پایهٔ همین‌گونه همدلی است که تمام نهادهای سیاسی و دیگر نهادهایشان بنا شده؛ این بنیان سنگی عشق است، دست‌کم برای خودشان. شاید جهان را دوست نداشته باشند؛ و برمه‌ای‌ها شاید دشمنانشان باشند، اما در انگلستان بدیهی است که این عشق بزرگ به مردم خودشان، به حقیقت و عدالت و نیکوکاری به غریبهٔ پشت در وجود دارد. ناسپاس‌ترین انسان بودم اگر به شما نمی‌گفتم چقدر شگفت‌انگیز و مهمان‌نوازانه در هر کشوری در غرب پذیرفته شدم. کجاست آن دل در اینجا که بر آن بنا کنیم؟ به محض اینکه شرکت سهامی کوچکی تأسیس می‌کنیم، سعی می‌کنیم یکدیگر را فریب دهیم و همه چیز با سروصدا فرو می‌ریزد. شما از تقلید انگلیسی‌ها و ساختن ملتی به بزرگی آن‌ها حرف می‌زنید. اما بنیادها کجایند؟ بنیادهای ما فقط شن است و بنابراین بنا در کوتاه‌ترین زمان فرو می‌ریزد.

پس ای جوانان لاهور، بار دیگر آن پرچم باشکوه وحدت وجود را برافرازید، زیرا بر هیچ زمین دیگری نمی‌توانید آن عشق شگرف را داشته باشید تا همان خداوند را همه‌جا حاضر ببینید. آن پرچم عشق را برافرازید! «برخیزید، بیدار شوید و تا به هدف نرسیده‌اید بازنایستید.» برخیزید، بار دیگر برخیزید، زیرا بدون زهد هیچ کاری انجام نمی‌شود. اگر می‌خواهید به دیگران کمک کنید، خودِ کوچکتان باید برود. به قول مسیحیان — نمی‌توانید هم‌زمان خدا و مال دنیا را خدمت کنید. وایراگیه داشته باشید. نیاکان شما دنیا را برای انجام کارهای بزرگ ترک کردند. در زمان حاضر مردانی هستند که دنیا را برای کمک به رستگاری خودشان ترک می‌کنند. همه چیز را دور بیندازید، حتی رستگاری خودتان را، و بروید به دیگران کمک کنید. آری، شما همیشه سخنان بلند می‌گویید، اما ودانتای عملی پیش رویتان است. این زندگی کوچکتان را رها کنید. چه اهمیتی دارد اگر از گرسنگی بمیرید — شما و من و هزاران مثل ما — تا زمانی که این ملت زنده بماند؟ ملت دارد غرق می‌شود، نفرین میلیون‌ها بی‌شمار بر سر ماست — آنانی که وقتی از تشنگی می‌مردند به آن‌ها آب جوی داده‌ایم در حالی که رودخانهٔ جاری آب از کنارشان می‌گذشت، میلیون‌های بی‌شماری که اجازه داده‌ایم در برابر چشم فراوانی از گرسنگی بمیرند، میلیون‌های بی‌شماری که برایشان از وحدت وجود سخن گفته‌ایم و با تمام وجود از آن‌ها نفرت ورزیده‌ایم، میلیون‌های بی‌شماری که برایشان آموزهٔ «لوکاچارَه» (رسم و رسوم) را اختراع کرده‌ایم، که در نظر به آن‌ها گفته‌ایم همه یکسان‌ایم و همه با همان خداوند یگانه‌ایم، بدون حتی ذره‌ای عمل. «اما ای دوستان، باید فقط در ذهن باشد و هرگز در عمل!» این لکهٔ ننگ را پاک کنید. «برخیزید و بیدار شوید.» چه اهمیتی دارد اگر این زندگی کوچک برود؟ هر کسی باید بمیرد، قدیس یا گناهکار، ثروتمند یا فقیر. بدن برای هیچ‌کس نمی‌ماند. برخیزید و بیدار شوید و کاملاً صادق باشید. بی‌صداقتی ما در هند وحشتناک است؛ آنچه ما نیاز داریم منش است، آن استواری و منشی که انسان را وادار می‌کند مانند مرگ به چیزی بچسبد.

«بگذار حکیمان سرزنش کنند یا بگذار بستایند، بگذار لَکشمی امروز بیاید یا بگذار برود، بگذار مرگ همین‌الان بیاید یا صد سال دیگر؛ به‌راستی حکیم آن کسی است که یک گام نادرست از راه درست برندارد.» برخیزید و بیدار شوید، زیرا زمان می‌گذرد و تمام انرژی‌های ما در گفتار بیهوده هدر خواهد رفت. برخیزید و بیدار شوید، بگذارید چیزهای جزئی و مشاجرات بر سر جزئیات کوچک و نزاع بر سر آموزه‌های کم‌اهمیت کنار گذاشته شود، زیرا اینجا بزرگ‌ترین کارها در انتظار است، اینجا میلیون‌ها انسان در حال غرق شدن‌اند. وقتی مسلمانان نخستین بار به هند آمدند، چه تعداد عظیمی از هندوها اینجا بودند؛ اما ببینید، امروز چگونه کاهش یافته‌اند! هر روز کمتر و کمتر خواهند شد تا کاملاً ناپدید شوند. بگذار ناپدید شوند، اما با آن‌ها اندیشه‌های شگرف نیز ناپدید خواهد شد، اندیشه‌هایی که با تمام نقص‌ها و تمام تحریف‌ها، هنوز نمایندگان آن‌ها هستند. و با آن‌ها این وحدت وجود شگرف ناپدید خواهد شد، تاج‌جواهر تمام اندیشهٔ معنوی. پس برخیزید، بیدار شوید، با دستانتان گشوده برای حفاظت از معنویت جهان. و پیش از هر چیز، آن را برای سرزمین خودتان به کار بندید. آنچه ما نیاز داریم نه آن‌قدر معنویت است بلکه اندکی فرود آوردن وحدت وجود به جهان مادی است. نخست نان و سپس دین. ما آن‌ها را بیش از حد از دین پُر می‌کنیم، در حالی که این بیچاره‌ها از گرسنگی می‌مردند. هیچ جزم‌اندیشی‌ای گرسنگی را سیراب نمی‌کند. دو لعنت اینجا هست: نخست ضعف ما، دوم نفرت ما، دل‌های خشکیدهٔ ما. شاید میلیون‌ها آموزه بگویید، شاید صدها میلیون فرقه داشته باشید؛ آری، اما تا دلی برای احساس کردن نداشته باشید هیچ است. برای آن‌ها احساس کنید همان‌طور که وِدای شما می‌آموزد، تا آنجا که دریابید آن‌ها اجزای بدن خود شمایند، تا درک کنید که شما و آن‌ها، فقیر و غنی، قدیس و گناهکار، همه اجزای یک کلِّ بی‌نهایت هستید که آن را برهمن می‌نامید.

آقایان، کوشیدم چند نکتهٔ درخشان‌ترین نظام وحدت وجود را پیش رویتان بگذارم، و اکنون زمان آن رسیده که به عمل درآید، نه تنها در این سرزمین بلکه همه‌جا. علم نوین و ضربات پتک‌مانندش دارد بنیان‌های چینی تمام ادیان ثنوی را همه‌جا خرد می‌کند. نه تنها اینجا ثنویون متون را آن‌قدر شکنجه می‌دهند تا دیگر کش نیایند — زیرا متون کش‌دار نیستند — نه تنها اینجا سعی می‌کنند در گوشه و کنار پنهان شوند؛ در اروپا و آمریکا بیشتر از اینجا چنین است. و حتی آنجا هم چیزی از این اندیشه باید از هند برود. از هم‌اکنون رسیده است. باید رشد و افزایش یابد و تمدن‌های آن‌ها را نیز نجات دهد. زیرا در غرب نظم کهن در حال محو شدن است و جای خود را به نظم نوینی می‌دهد که پرستش طلا و پرستش مال دنیاست. بنابراین آن نظام کهن و خام دین بهتر از نظام مدرن بود، یعنی رقابت و طلا. هیچ ملتی، هر قدر هم نیرومند، نمی‌تواند بر چنین بنیادهایی بایستد، و تاریخ جهان به ما می‌گوید که همهٔ آنانی که چنین بنیادهایی داشتند مرده و از میان رفته‌اند. در وهلهٔ نخست باید جلوی ورود چنین موجی به هند را بگیریم. پس وحدت وجود را به همه موعظه کنید تا دین بتواند در برابر ضربهٔ علم نوین مقاومت کند. نه تنها این، بلکه باید به دیگران نیز کمک کنید؛ اندیشهٔ شما به اروپا و آمریکا یاری خواهد رساند. اما بالاتر از همه، بگذارید بار دیگر یادآوری کنم که نیاز به کار عملی است، و نخستین بخش آن این است که باید به سوی میلیون‌ها انسان در حال غرق شدنِ هند بروید و دستشان را بگیرید، و سخنان خداوند کریشنا را به یاد آورید:

«همانا در همین زندگی آنان بر هستی نسبی چیره شده‌اند که ذهنشان در یکسانی همه چیز استوار است، زیرا خداوند پاک و برای همه یکسان است؛ پس گفته می‌شود که چنین کسان در خدا زیست می‌کنند.»

اینجا راه خروج است. نخست اعتراض مابعدالطبیعی را بگیرید، که جوهر و کیفیات از هم جدایند. ودانتیست وحدت‌گرا می‌گوید: چنین نیست. هیچ تفاوتی میان جوهر و کیفیات وجود ندارد. مثال قدیمی را می‌دانید که چگونه طناب را مار می‌پندارند، و چون مار را می‌بینید طناب را اصلاً نمی‌بینید — طناب از دیده ناپدید شده است. تقسیم کردن چیزی به جوهر و کیفیت، ساخته‌ای مابعدالطبیعی در اذهان فیلسوفان است، زیرا در واقعیت هرگز نمی‌توانند از هم جدا باشند. اگر انسان عادی باشید کیفیات را می‌بینید، و اگر یوگی بزرگی باشید جوهر را می‌بینید، ولی هرگز هر دو را با هم نمی‌بینید. پس ای بودایی‌ها، این نزاع شما درباره جوهر و کیفیات چیزی جز یک محاسبه نادرست نبوده که بر واقعیت پایه ندارد. اما اگر جوهر بی‌کیفیت باشد، تنها یکی می‌تواند وجود داشته باشد. اگر کیفیات را از آتمن برگیرید و نشان دهید که این کیفیات در واقع در ذهن جای دارند و بر آتمن برافکنده شده‌اند، آنگاه هرگز نمی‌تواند دو آتمن وجود داشته باشد، زیرا این کیفیت است که تفاوت میان یک آتمن و دیگری را پدید می‌آورد. چگونه می‌دانید که یک آتمن از دیگری جداست؟ به واسطه برخی نشانه‌های متمایزکننده، یعنی کیفیات معین. و آنجا که کیفیات وجود ندارند، تمایز چگونه می‌تواند باشد؟ پس دو آتمن نیست، بلکه تنها یکی هست، و پاراماتمن شما زاید است — این همان آتمن است. آن یگانه را پاراماتمن می‌نامند، همان را جیواتمن می‌نامند و از این قبیل؛ و شما ثنوی‌گرایان، مانند سانکهیاها و دیگران که می‌گویید آتمن ویبهو است، همه‌جا حاضر، چگونه می‌توانید دو بی‌نهایت داشته باشید؟ تنها یکی می‌تواند وجود داشته باشد. چه دیگری؟ این یگانه، آتمن بی‌نهایت واحد است، و هر چیز دیگری تجلی اوست. بودایی اینجا می‌ایستد، اما داستان اینجا پایان نمی‌یابد.

موضع ودانتیست وحدت‌گرا صرفاً یک موضع انتقادی ضعیف نیست. ودانتیست وحدت‌گرا دیگران را آنگاه که بیش از حد به او نزدیک می‌شوند نقد می‌کند و آن‌ها را کنار می‌زند — همین و بس؛ اما موضع خود را نیز بیان می‌کند. او تنها کسی است که نقد می‌کند و با نقد و نشان دادن کتاب‌ها متوقف نمی‌شود. اینجاست. شما می‌گویید جهان چیزی در حرکت مداوم است. در ویاشتی (امر محدود) همه چیز در حرکت است؛ شما در حرکتید، میز در حرکت است، حرکت در همه جا؛ این است سمساره، حرکت پیوسته؛ این است جاگات. پس فردیتی در این جاگات نمی‌تواند باشد، زیرا فردیت به معنای آن چیزی است که تغییر نمی‌کند؛ فردیت متغیر نمی‌تواند وجود داشته باشد — این تناقض است. در این دنیای کوچک ما، جاگات، چیزی به نام فردیت وجود ندارد. اندیشه و احساس، ذهن و تن، انسان‌ها و حیوانات و گیاهان همه در حال جریان و دگرگونی پیوسته‌اند. اما فرض کنید جهان را به عنوان یک کل واحد بگیرید؛ آیا می‌تواند تغییر کند یا حرکت کند؟ قطعاً نه. حرکت تنها در مقایسه با چیزی که کمی کمتر در حرکت است یا کاملاً ساکن است ممکن می‌شود. پس جهان به عنوان یک کل، ساکن و تغییرناپذیر است. پس شما آنگاه و تنها آنگاه فرد هستید که کل آن باشید، آنگاه که تحقق «من جهانم» فرا می‌رسد. این است که چرا ودانتیست می‌گوید تا زمانی که دو هست، ترس پایان نمی‌یابد. تنها زمانی که آدمی دیگری را نمی‌بیند، دیگری را احساس نمی‌کند، آنگاه که همه یکی است — تنها در آن هنگام ترس فرو می‌نشیند، تنها در آن هنگام مرگ ناپدید می‌شود، تنها در آن هنگام سمساره از میان می‌رود. ودانتا به ما می‌آموزد، پس، که انسان در جهانی بودن فرد است، نه در جزء بودن. تنها زمانی جاودانه‌ای که کل هستی باشی. تنها زمانی بی‌ترس و بی‌مرگی که جهان باشی؛ و آنچه را جهان می‌نامی همان است که خدا می‌نامی، همان که هستی می‌نامی، همان که کل می‌نامی. این هستی یگانه تجزیه‌ناپذیر است که جهان کثیری پنداشته می‌شود که ما می‌بینیم، همچنان که دیگرانی که در همان حال ذهنی ما هستند. کسانی که کارمای بهتری کرده و به حال ذهنی بهتری رسیده‌اند، چون می‌میرند آن را به عنوان سوارگه می‌بینند و ایندراها و مانند آن‌ها را می‌بینند. کسانی که مرتبه‌ای بالاتر دارند همین چیز را به صورت برهما-لوکا می‌بینند، و کاملان نه زمین می‌بینند نه بهشت‌ها و نه هیچ لوکایی. جهان از میان رفته خواهد بود و برهمن به جای آن خواهد بود.

آیا می‌توانیم این برهمن را بشناسیم؟ از نقاشی بی‌نهایت در سمهیتا گفتم. اینجا جانب دیگری نشان داده می‌شود — بی‌نهایت درونی. آن بی‌نهایت عضلات بود. اینجا بی‌نهایت اندیشه خواهیم داشت. آنجا تلاش شد بی‌نهایت را به زبان اثباتی نقاشی کنند؛ اینجا آن زبان درمانده ماند و کوشش شده است آن را به زبان سلبی نقاشی کنند. اینجا این جهان است، و حتی اگر بپذیریم که برهمن است، آیا می‌توانیم آن را بشناسیم؟ نه! نه! باید یک بار دیگر این مطلب را بسیار روشن دریابید. بارها این شک به ذهن می‌رسد: اگر این برهمن است، چگونه می‌توانیم آن را بشناسیم؟ विज्ञातारमरे केन विजानीयात् — «شناسنده را به چه چیز می‌توان شناخت؟» چگونه می‌توان شناسنده را شناخت؟ چشم‌ها همه چیز را می‌بینند؛ آیا می‌توانند خود را ببینند؟ نمی‌توانند. خود واقعیت معرفت یک تنزل است. فرزندان آریایی‌ها، باید این را به خاطر بسپارید، زیرا در اینجا داستان بزرگی نهفته است. تمام وسوسه‌های غربی که به سراغ شما می‌آیند پایه مابعدالطبیعی‌شان بر این یک چیز استوار است — هیچ چیزی بالاتر از معرفت حسی نیست. در شرق، در وداهای خود می‌گوییم که این معرفت پایین‌تر از خود چیز است، زیرا همواره محدودیتی است. وقتی می‌خواهید چیزی را بشناسید، بلافاصله به واسطه ذهن شما محدود می‌شود. می‌گویند به آن نمونه صدف که مروارید می‌سازد برگردید و ببینید چگونه معرفت محدودیت است — چیزی را جمع کردن، آن را به خودآگاهی آوردن، و آن را به صورت کامل نشناختن. این درباره هر معرفتی صادق است، و آیا درباره بی‌نهایت کمتر صادق خواهد بود؟ آیا می‌توانید این‌گونه او را که جوهر همه معرفت است، او که ساکشی است، شاهد، که بدون او هیچ معرفتی نمی‌توانید داشته باشید، او که هیچ کیفیتی ندارد، که شاهد کل جهان است، شاهد در روح‌های خود ماست، محدود کنید؟ چگونه می‌توانید او را بشناسید؟ با چه وسیله‌ای می‌توانید او را در بند بکشید؟ همه چیز، کل جهان، چنین تلاش ناکامی است. این آتمن بی‌نهایت گویی در حال تلاش است تا چهره خود را ببیند، و همه، از پایین‌ترین حیوانات تا بلندترین خدایان، مانند آیینه‌هایی هستند که خود را در آن‌ها بازتاب دهد، و هنوز دیگری و دیگری می‌گیرد و ناکافی‌شان می‌یابد، تا اینکه در تن انسانی درمی‌یابد که این متناهی در متناهی است، همه متناهی است، هیچ بیانی از بی‌نهایت در متناهی نمی‌تواند باشد. آنگاه بازگشت آغاز می‌شود، و این همان چیزی است که ترک دنیا، وایراگیا، نامیده می‌شود. از حواس برگردید، برگردید! «به حواس مرو» شعار وایراگیاست. این شعار تمام اخلاق است، این شعار همه نیک‌بختی است؛ زیرا باید به خاطر داشته باشید که نزد ما جهان با تاپاسیا، با ترک دنیا آغاز می‌شود، و چون برمی‌گردید و برمی‌گردید، همه صور در برابرتان متجلی می‌شوند و یکی پس از دیگری کنار گذاشته می‌شوند تا آنچه واقعاً هستید باقی بمانید. این است موکشا یا رهایی.

این اندیشه را باید دریابیم: विज्ञातारमरे केन विजानीयात् — «چگونه شناسنده را بشناسیم؟» شناسنده را نمی‌توان شناخت، زیرا اگر شناخته شود دیگر شناسنده نخواهد بود. اگر به چشمان خود در آیینه نگاه کنید، بازتاب دیگر چشمان شما نیست، بلکه چیز دیگری است، تنها بازتابی است. پس اگر این آتمن، این هستی جهانی و بی‌نهایت که شما هستید، تنها شاهد است، چه سودی دارد؟ نمی‌تواند زندگی کند و راه برود و از جهان بهره برد آن‌گونه که ما می‌کنیم. مردم نمی‌فهمند که شاهد چگونه می‌تواند لذت ببرد. می‌گویند: «اوه، شما هندوها به واسطه این آموزه که شما شاهد هستید ساکت و بی‌خاصیت شده‌اید!» اول از همه، تنها شاهد است که می‌تواند واقعاً لذت ببرد. اگر کشتی‌گیری در جریان باشد، چه کسانی آن را بیشتر لذت می‌برند — آنانی که در آن شرکت می‌کنند، یا آنانی که تماشا می‌کنند — بیرونیان؟ هرچه بیشتر شاهد هر چیزی در زندگی باشید، بیشتر از آن لذت می‌برید. و این است آناندا؛ و از این رو، شادی بی‌نهایت تنها از آن شما خواهد بود آنگاه که شاهد این جهان شده باشید؛ تنها آنگاه مُکتَه پُروشا هستید. تنها شاهد است که می‌تواند بدون هیچ آرزویی کار کند، بدون هیچ اندیشه‌ای درباره رفتن به بهشت، بدون هیچ اندیشه‌ای درباره سرزنش، بدون هیچ اندیشه‌ای درباره ستایش. تنها شاهد لذت می‌برد و نه دیگری.

در گذار به جنبه اخلاقی، چیزی میان جنبه مابعدالطبیعی و اخلاقی ودانتا وجود دارد؛ و آن نظریه مایا است. هر یک از این نکات در نظام ودانتا سال‌ها می‌طلبد تا فهمیده شود و ماه‌ها تا توضیح داده شود. پس مرا ببخشید اگر تنها به اختصار از آن‌ها بگذرم. این نظریه مایا در تمام اعصار دشوارترین چیز برای درک بوده است. اجازه دهید در چند کلمه بگویم که این قطعاً نظریه‌ای نیست، بلکه ترکیبی است از سه اندیشه دِشا-کالا-نیمیتا — مکان، زمان، و علیت — و این زمان و مکان و علت به نَما-روپا تقلیل یافته‌اند. فرض کنید موجی در اقیانوس باشد. موج تنها به واسطه صورت و نام خود از اقیانوس متمایز است، و این صورت و این نام نمی‌توانند هستی مستقلی جدا از موج داشته باشند؛ تنها با موج هستند. موج ممکن است فروکش کند، اما همان مقدار آب باقی می‌ماند، حتی اگر نام و صورتی که بر موج بود برای همیشه ناپدید شود. پس این مایا همان چیزی است که تفاوت میان من و شما را، میان همه حیوانات و انسان، میان خدایان و آدمیان پدید می‌آورد. در واقع این مایا است که آتمن را وادار می‌کند، گویی، در این همه میلیون‌ها موجود گرفتار شود، و این موجودات تنها از طریق نام و صورت قابل تمایزند. اگر آن را به حال خود رها کنید، بگذارید نام و صورت برود، تمام این کثرت برای همیشه ناپدید می‌شود و شما آنی می‌شوید که واقعاً هستید. این است مایا.

این نیز نظریه‌ای نیست، بلکه بیان واقعیت‌هاست. وقتی واقع‌گرا بیان می‌کند که این میز وجود دارد، منظورش این است که این میز هستی مستقل خاص خود را دارد، که به هستی هیچ چیز دیگری در جهان وابسته نیست، و اگر کل این جهان ویران و نابود شود، این میز همان‌گونه که اکنون هست باقی خواهد ماند. با اندکی تأمل خواهید دید که چنین نمی‌تواند باشد. هر چیزی در این دنیای حس‌ها وابسته و در هم وابسته است، نسبی و هم‌بسته، هستی یکی به هستی دیگری وابسته است. پس سه مرحله در شناخت ما از اشیا وجود دارد؛ نخست آنکه هر چیزی فردی و جدا از هر چیز دیگری است؛ و گام بعدی این است که نسبت و هم‌بستگی میان همه چیزها یافته شود؛ و سومی این است که تنها یک چیز وجود دارد که ما آن را به صورت بسیار می‌بینیم. نخستین اندیشه خدا در نظر نادان این است که این خدا جایی بیرون از جهان است، یعنی تصور خدا کاملاً انسانی است؛ درست همان کاری که انسان می‌کند، تنها در مقیاسی بزرگ‌تر و بلندتر. و دیدیم که چگونه آن اندیشه خدا در چند کلمه نامعقول و ناکافی اثبات می‌شود. و اندیشه بعدی اندیشه نیرویی است که در همه جا متجلی می‌بینیم. این است خدای شخصی واقعی که در چاندی می‌یابیم، اما توجه کنید — نه خدایی که او را انبار تمام صفات نیک تنها قرار می‌دهید. نمی‌توانید دو خدا داشته باشید، خدا و شیطان؛ باید تنها یکی داشته باشید و جرأت داشته باشید او را نیک و بد بنامید. تنها یکی داشته باشید و نتایج منطقی را بپذیرید. در چاندی می‌خوانیم: «تو را سلام، ای مادر الهی، که در هر موجودی به صورت آرامش زندگی می‌کنی. تو را سلام، ای مادر الهی، که در همه موجودات به صورت پاکی زندگی می‌کنی.» در همان حال باید تمام نتیجه نامیدن او به همه‌صورت را بپذیریم. «همه این سرور است، ای گارگی؛ هرجا که سروری باشد بخشی از الهی است.» هرگونه که بخواهید از آن بهره بگیرید. در این روشنایی پیش روی من، شاید به فقیری صد روپیه بدهید، و مرد دیگری نام شما را جعل کند، اما روشنایی برای هر دو یکی خواهد بود. این مرحله دوم است. و سومی این است که خدا نه بیرون از طبیعت است نه درون طبیعت، بلکه خدا و طبیعت و روح و جهان همه واژه‌های تبادل‌پذیرند. شما هرگز دو چیز نمی‌بینید؛ این واژه‌های مابعدالطبیعی شما هستند که شما را فریفته‌اند. گمان می‌کنید که جسمید و روحی دارید، و هر دوی آن‌ها با هم هستید. چگونه می‌تواند چنین باشد؟ در ذهن خود آزمایش کنید. اگر یوگی‌ای در میان شما باشد، خود را به صورت چایتانیا می‌شناسد — برای او جسم ناپدید شده است. انسان عادی خود را به صورت جسم می‌اندیشد؛ اندیشه روح از او ناپدید شده است؛ اما چون این اندیشه‌های مابعدالطبیعی وجود دارند که انسان جسم و روح و همه این چیزها را دارد، گمان می‌کنید همه همزمان آنجا هستند. یک چیز در یک زمان. وقتی ماده می‌بینید از خدا سخن مگویید؛ شما اثر را می‌بینید و تنها اثر را، و علت را نمی‌توانید ببینید، و لحظه‌ای که علت را ببینید اثر ناپدید شده خواهد بود. پس جهان کجاست و چه کسی آن را برده است؟

«آنکه همواره به صورت آگاهی حاضر است، سرور مطلق، فراتر از همه حدود، فراتر از هر مقایسه‌ای، فراتر از همه کیفیات، همواره آزاد، بی‌کران چون آسمان، بی‌بخش، مطلق، کامل — چنین برهمنی، ای حکیم، ای دانشمند، در دل جنانی در جذبه می‌درخشد.» (ویوکاچودامانی، ۴۰۸)

«آنجا که همه دگرگونی‌های طبیعت برای همیشه فرو می‌نشینند، که فراتر از همه اندیشه‌هاست، که با همه برابر است اما همتایی ندارد، اندازه‌ناپذیر، که وداها اعلام می‌کنند، که جوهر آن چیزی است که هستی می‌نامیم، کامل — چنین برهمنی، ای حکیم، ای دانشمند، در دل جنانی در جذبه می‌درخشد.» (همان، ۴۰۹)

«فراتر از همه تولد و مرگ، یگانه بی‌نهایت، بی‌همتا، چون کل جهان در مَهاپرالایا در آب غرق شده — آب در بالا، آب در پایین، آب در همه سو، و بر چهره آن آب نه موجی، نه ریپلی — ساکت و آرام، همه دیدارها فرو مرده‌اند، همه جدال‌ها و نزاع‌ها و جنگ احمقان و پارسایان برای همیشه خاموش شده است — چنین برهمنی، ای حکیم، ای دانشمند، در دل جنانی در جذبه می‌درخشد.» (همان، ۴۱۰)

آن نیز می‌آید، و چون آن بیاید جهان ناپدید شده است.

پس دیدیم که این برهمن، این حقیقت، ناشناخته و ناشناختنی است، نه به معنای لاادری‌گرا، بلکه بدان خاطر که شناختن او کفر خواهد بود، زیرا شما از پیش او هستید. همچنین دیدیم که این برهمن این میز نیست و با این حال این میز است. نام و صورت را بردارید، و هر آنچه حقیقت است، اوست. او حقیقت در هر چیزی است.

«تو زنی، تو مردی، تو پسری، و دختری نیز هستی، تو پیرمردی هستی که بر عصا تکیه می‌زند، تو در همه چیز و همه کس در جهان هستی.» این است موضوع ودانتا. چند کلمه بیشتر. اینجاست که می‌یابیم توضیح جوهر اشیا. دیدیم که تنها اینجاست که می‌توان در برابر تمام هجوم منطق و دانش علمی پایگاه محکمی داشت. اینجا سرانجام عقل پایه‌ای استوار دارد، و در عین حال ودانتیست هندی گام‌های پیشین را نفرین نمی‌کند؛ به عقب می‌نگرد و آن‌ها را درود می‌گوید، و می‌داند که راست بودند، تنها به درستی دریافته نشده و به درستی بیان نشده بودند. همان حقیقت بودند، تنها از پشت شیشه مایا دیده شده — تحریف شده شاید — و با این حال حقیقت، و جز حقیقت چیزی نیست. همان خدایی که نادان بیرون از طبیعت می‌دید، همان که آدم کم‌دان به عنوان نفوذکرده در جهان می‌دید، و همان که حکیم به عنوان خودِ خود، به عنوان کل جهان درمی‌یابد — همه یکی و همان هستی هستند، همان واقعیت که از دیدگاه‌های مختلف دیده شده، از پشت شیشه‌های گوناگون مایا دیده شده، توسط ذهن‌های مختلف درک شده، و تمام تفاوت از همان ناشی بوده است. نه تنها چنین، بلکه یک دیدگاه باید به دیگری بیانجامد. تفاوت میان علم و دانش عمومی چیست؟ شب به خیابان‌ها بروید، و اگر چیز غیرمعمولی آنجا رخ می‌دهد، از یکی از عابران بپرسید علت چیست. ده بر یک که خواهد گفت شبحی در حال پدید آوردن آن پدیده است. او همواره به دنبال شبح‌ها و روح‌ها در بیرون می‌گردد، زیرا طبیعت نادانی این است که دنبال علت‌ها در بیرون از معلول‌ها بگردد. اگر سنگی بیفتد، نادان می‌گوید شیطان یا شبحی آن را انداخته است، اما عالم می‌گوید قانون طبیعت است، قانون گرانش.

جنگ میان علم و دین در همه جا چیست؟ ادیان با توده‌ای از توضیحاتی که از بیرون می‌آیند گران‌بار شده‌اند — یک فرشته مسئول خورشید است، دیگری مسئول ماه، و همین‌طور تا بی‌نهایت. هر دگرگونی را روحی ایجاد می‌کند، و تنها نقطه اشتراک همه این است که همه بیرون از چیز هستند. علم به این معناست که علت یک چیز از طبیعت خود آن چیز جستجو می‌شود. همان‌طور که علم گام به گام پیش می‌رود، توضیح پدیده‌های طبیعی را از دست روح‌ها و فرشتگان بیرون آورده است. چون ودانتا در امور معنوی نیز همین کار را کرده است، علمی‌ترین دین است. این جهان توسط هیچ خدای فراکیهانی آفریده نشده، و دستاورد هیچ نابغه بیرونی نیست. این خودآفریننده، خودمنحل‌کننده، خودمتجلی‌کننده است، یک هستی بی‌نهایت واحد، برهمن. تَتوَمَسی شوِتاکِتو — «آن تو هستی! ای شوِتاکِتو!»

پس می‌بینید که این، و تنها این، و نه چیز دیگری، می‌تواند تنها دین علمی باشد. و با تمام سخنان روزمره درباره علم که این روزها در هند نیمه‌تحصیل‌کرده مدرن جریان دارد، با تمام سخنان درباره عقل‌گرایی و خرد که هر روز می‌شنوم، انتظار دارم که فرقه‌های کاملی از شما بیایند و جرأت کنند ودانتی باشند، و جرأت کنند آن را در کلمات بودا به جهان موعظه کنند: बहुजनहिताय बहुजनसुखाय — «برای خیر بسیاران، برای سعادت بسیاران.» اگر نکنید، شما را ترسو می‌شمارم. اگر نمی‌توانید بر ترستان غلبه کنید، اگر ترستان عذرتان است، همان آزادی را به دیگران بدهید، سعی نکنید بت‌پرست بیچاره را بشکنید، او را شیطان ننامید، دور نگردید و به هر کسی که کاملاً با شما موافق نیست موعظه نکنید. نخست بدانید که خودتان ترسو هستید، و اگر جامعه شما را می‌ترساند، اگر خرافات گذشته خودتان این‌قدر شما را می‌ترساند، اینها چقدر بیشتر آنانی را که نادانند می‌ترساند و زیر بار نگه می‌دارد؟ این موضع ودانتاست. بر دیگران رحم کنید. کاش تمام جهان فردا ودانتی می‌شد، نه تنها در نظر، بلکه در تحقق. اما اگر نمی‌شود، بهترین کار بعدی را بکنیم؛ بگذارید نادان را با دست بگیریم، همواره گام به گام آنجا که می‌توانند برویم هدایتشان کنیم، و بدانیم که هر گامی در همه رشد دینی هند پیشرفت بوده است. این از بد به خوب نیست، بلکه از خوب به بهتر است.

چیز بیشتری درباره رابطه اخلاقی باید گفته شود. جوانان ما این روزها با شادکامی سخن می‌گویند؛ از کسی یاد گرفته‌اند — خداوند می‌داند از چه کسی — که ودانتا مردم را بی‌اخلاق می‌کند، زیرا اگر همه یکی هستیم و همه خداییم، اصلاً چه نیازی به اخلاق خواهد بود! اول از همه، این استدلال حیوان است، که تنها با شلاق زیر کنترل نگه داشته می‌شود. اگر چنین حیواناتی هستید، به جای اینکه خود را انسان بنامید که باید با شلاق کنترل شود، خودکشی کنید. اگر شلاق برداشته شود، همه اهریمن خواهید شد! همه باید کشته شوید اگر چنین است. هیچ کمکی برایتان نیست؛ باید همواره زیر این شلاق و عصا زندگی کنید، و هیچ رستگاری، هیچ فراری برایتان نیست.

ثانیاً، ودانتا و تنها ودانتا اخلاق را توضیح می‌دهد. هر دینی موعظه می‌کند که جوهر همه اخلاق این است که به دیگران نیکی کنی. و چرا؟ نفس‌گرا مباش. و چرا باید باشم؟ خدایی آن را گفته است؟ او برای من مهم نیست. متونی آن را اعلام کرده‌اند؟ بگذارند؛ این ربطی به من ندارد؛ بگذار همه آن را بگویند. و اگر بگویند، این به من چه ربطی دارد؟ هر کسی برای خودش، و یکی آخر بماند — این تمام اخلاق جهان است، دست کم برای بسیاری. علت اینکه باید اخلاقی باشم چیست؟ نمی‌توانید آن را توضیح دهید مگر آنگاه که حقیقتی را که در گیتا آمده است بدانید: «او که همه را در خود می‌بیند و خود را در همه، این‌گونه همان خدایی را که در همه زندگی می‌کند می‌بیند، او که حکیم است، دیگر خود را با خود نمی‌کشد.» از طریق ودانتا بدانید که هر که را آزار می‌دهید خود را آزار می‌دهید؛ همه آن‌ها شما هستند. چه بدانید چه ندانید، از طریق همه دست‌ها کار می‌کنید، از طریق همه پاها حرکت می‌کنید، شما شاهی هستید که در کاخ لذت می‌برد، شما گدایی هستید که در خیابان آن هستی رقت‌بار را می‌گذراند؛ شما در نادان هستید و نیز در دانشمند، شما در آدم ضعیف هستید و در نیرومند هستید؛ این را بدانید و دلسوز باشید. و به همین خاطر است که نباید به دیگران آسیب بزنیم. به همین خاطر است که حتی اگر باید از گرسنگی بمیرم هم اهمیتی نمی‌دهم، زیرا میلیون‌ها دهان در همان زمان خواهند خورد، و همه از آنِ منند. پس نباید اهمیت بدهم چه بر سر من و آنچه از آنِ من است بیاید، زیرا کل جهان از آنِ من است، من در همان زمان از همه سعادت بهره می‌برم؛ و چه کسی می‌تواند مرا یا جهان را بکشد؟ اینجاست اخلاق. اینجا، در ودانتا به تنهایی، اخلاق توضیح می‌شود. دیگران آن را می‌آموزند اما نمی‌توانند دلیلش را بدهند. پس تا همین جا درباره توضیح.

دستاورد چیست؟ نیرو است. آن پرده هیپنوتیسمی را که بر جهان انداخته‌اید بردارید، اندیشه‌ها و کلمات ضعف به سوی بشریت نفرستید. بدانید که همه گناهان و همه بدی‌ها را می‌توان در آن یک کلمه خلاصه کرد: ضعف. این ضعف است که انگیزه نیرو در هر بدکاری است؛ این ضعف است که سرچشمه همه خودخواهی است؛ این ضعف است که آدمیان را وادار می‌کند به دیگران آسیب بزنند؛ این ضعف است که آدمیان را وادار می‌کند آنچه را که در واقعیت نیستند نشان دهند. بگذارید همه بدانند که چه هستند؛ بگذارند شب و روز تکرار کنند که چه هستند. سوهَم. بگذارند آن را با شیر مادر بمکند، این اندیشه نیرو را — من اویم، من اویم. این است که باید نخست شنیده شود — श्रोतव्यो मन्तव्यो निदिध्यासितव्यः و سپس بگذارند آن را بیاندیشند، و از آن اندیشه، از آن دل کارهایی بیرون خواهد آمد که جهان هرگز ندیده است. چه باید کرد؟ آری، برخی می‌گویند این ودانتا غیرعملی است؛ یعنی هنوز در عرصه مادی تجلی نیافته است. تا حدی این درست است، زیرا سخن وداها را به خاطر بیاورید:

ओमित्येकाक्षरं ब्रह्म ओमित्येकाक्षरं परम्।

ओमित्येकाक्षरं ज्ञात्वा यो यदिच्छति तस्य तत् ॥

ओमित्येकाक्षरं ब्रह्म ओमित्येकाक्षरं परम्।

ओमित्येकाक्षरं ज्ञात्वा यो यदिच्छति तस्य तत् ॥

«اُم، این برهمن است؛ اُم، این برترین واقعیت است؛ او که راز این اُم را می‌داند، هر چه بخواهد به او می‌رسد.» آری، پس نخست راز این اُم را بدانید، که شما همان اُم هستید؛ راز این تَتوَمَسی را بدانید، و آنگاه و تنها آنگاه هر چه بخواهید به سراغتان خواهد آمد. اگر می‌خواهید از نظر مادی بزرگ باشید، باور کنید که چنین هستید. من شاید حباب کوچکی باشم، و شما شاید موجی بلند کوه‌پیکر باشید، اما بدانید که برای هر دوی ما اقیانوس بی‌نهایت پشت صحنه است، برهمن بی‌نهایت مخزن نیرو و قدرت ماست، و هر دوی ما می‌توانیم هر چقدر که بخواهیم از آن بکشیم، من که حبابم و شما که موج کوه‌پیکر هستید. پس به خودتان باور داشته باشید. راز ودانتا این است: نخست به خودتان باور داشته باشید، و سپس به هر چیز دیگری باور داشته باشید. در تاریخ جهان خواهید یافت که تنها آن ملت‌هایی که به خود باور داشته‌اند بزرگ و نیرومند شده‌اند. در تاریخ هر ملتی، همواره خواهید یافت که تنها آن افرادی که به خود باور داشته‌اند بزرگ و نیرومند شده‌اند. اینجا، به هند، انگلیسی آمد که تنها کارمندی بود، و به خاطر کمبود بودجه و دلایل دیگر دو بار کوشید مغزش را منفجر کند؛ و چون ناکام ماند، به خود باور داشت، باور کرد که برای انجام کارهای بزرگ متولد شده است؛ و آن مرد لرد کلایو شد، بنیان‌گذار امپراتوری. اگر به کشیشان باور می‌کرد و تمام زندگی خزیده می‌رفت — «ای خداوند، من ضعیفم و پستم» — کجا بود؟ در تیمارستان. شما نیز توسط این آموزش‌های بد دیوانه شده‌اید. در سراسر جهان، اثرات بد این آموزش‌های ضعیف فروتنی را که نژاد بشری را ویران می‌کند دیده‌ام. فرزندان ما به این شیوه بار می‌آیند، و آیا عجیب است که نیمه‌دیوانه می‌شوند؟

این آموزش در جنبه عملی است. پس به خودتان باور داشته باشید، و اگر می‌خواهید ثروت مادی داشته باشید، برای آن کار کنید؛ خواهد آمد. اگر می‌خواهید روشنفکر باشید، در عرصه روشنفکری کار کنید، و غول‌های فکری خواهید شد. و اگر می‌خواهید به آزادی برسید، در عرصه معنوی کار کنید، و آزاد خواهید شد و به نیروانا، سعادت ابدی، خواهید رسید. اما یک عیب که در ودانتا بود این است که تا کنون تنها در عرصه معنوی به کار گرفته شده و در هیچ جای دیگری؛ اکنون زمان آن رسیده که عملی شود. دیگر راهَسیا، راز، نخواهد بود، دیگر با راهبان در غارها و جنگل‌ها و در هیمالیا زندگی نخواهد کرد؛ باید به زندگی روزانه و روزمره مردم پایین بیاید؛ باید در کاخ پادشاه، در غار درویش، در کلبه فقیر، توسط گدا در خیابان، در همه جا به کار گرفته شود؛ هر جایی می‌تواند به کار گرفته شود. پس نترسید چه زن باشید چه شودرا، زیرا این دین چنان بزرگ است، به گفته خداوند کریشنا، که حتی کمی از آن خیر فراوانی می‌آورد.

پس ای فرزندان آریایی‌ها، بیکار ننشینید؛ بیدار شوید، برخیزید، و تا رسیدن به هدف توقف نکنید. زمان آن رسیده که این ودانتا در عمل به کار گرفته شود. بگذارید آن را از آسمان به زمین بیاوریم؛ این است وظیفه زمان حاضر. آری، صداهای اجداد کهن ما به ما می‌گویند که آن را از آسمان به زمین بیاوریم. بگذارید آموزش‌هایتان در جهان نفوذ کند، تا در هر منفذ جامعه رخنه کنند، تا به دارایی مشترک همه تبدیل شوند، تا به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی ما تبدیل شوند، تا به رگ‌هایمان راه یابند و با هر قطره خون در آن‌ها بتپند.

آری، شاید شگفت‌زده شوید بشنوید که آمریکایی‌ها به عنوان ودانتیست‌های عملی از ما بهترند. عادت داشتم در ساحل دریا در نیویورک بایستم و به مهاجرانی که از کشورهای مختلف می‌آمدند نگاه کنم — خرد و زیردست، ناامید، ناتوان از نگاه کردن در چشم مردم، با بقچه کوچکی از لباس که تمام دارایی‌شان بود، و همه آن‌ها ژنده؛ اگر پلیسی می‌دیدند می‌ترسیدند و سعی می‌کردند به آن سمت پیاده‌رو بروند. و توجه کنید، در شش ماه همان مردان قامت افراشته راه می‌رفتند، خوش‌پوش، در چشم همه نگاه می‌کردند؛ و چه چیز این تفاوت شگفت‌انگیز را ایجاد کرد؟ بگویید، این مرد از ارمنستان یا جایی دیگر می‌آید که آنجا بیش از هر حدی زیر فشار خرد شده بود، جایی که همه به او گفته بودند برده‌ای زاده شده و محکومی تمام عمر در حال پست باقی بمانی، و جایی که کمترین حرکتی از جانب او لگدمال می‌شد. آنجا همه چیز به او می‌گفت، گویی: «برده! تو برده‌ای، همین‌طور بمان. ناامید زاده شدی، ناامید باید بمانی.» حتی هوا گرد او زمزمه می‌کرد، گویی: «برای تو امیدی نیست؛ ناامید و برده باید بمانی»، در حالی که مرد نیرومند جان را از او می‌گرفت. و چون در خیابان‌های نیویورک فرود آمد، آقایی خوش‌پوش را یافت که دستش را می‌فشرد؛ اهمیتی نداشت که یکی ژنده‌پوش بود و دیگری شیک‌پوش. قدمی جلوتر رفت و رستورانی دید که آقایانی پشت میز غذا می‌خوردند، و از او خواسته شد گوشه همان میز بنشیند. گشت و زندگی تازه‌ای یافت، جایی که در آن انسانی در میان انسان‌ها بود. شاید به واشنگتن رفت، با رئیس‌جمهور ایالات متحده دست داد، و شاید آنجا دید که مردانی از روستاهای دور، دهقانان و بدپوشیده، با رئیس‌جمهور دست می‌دهند. آنگاه پرده مایا از او لغزید. او برهمن است، کسی که تحت هیپنوتیسم بردگی و ضعف بود دوباره بیدار شده، و برمی‌خیزد و خود را انسانی در جهانی از انسان‌ها می‌یابد. آری، در این سرزمین ما، خودِ زادگاه ودانتا، توده‌های ما برای اعصار تحت هیپنوتیسم قرار گرفته‌اند در آن حالت. لمس کردن آن‌ها پلیدی است، نشستن با آن‌ها پلیدی است! ناامید زاده شدند، ناامید باید بمانند! و نتیجه این بوده که رو به سقوط، سقوط، سقوط رفته‌اند و به پایین‌ترین مرحله‌ای رسیده‌اند که یک انسان می‌تواند به آن برسد. زیرا در کدام کشور جهان انسان باید با چارپایان بخوابد؟ و به این خاطر کسی دیگری را سرزنش نکنید، اشتباه نادانان را مرتکب نشوید. اثر اینجاست و علت نیز اینجاست. ما خودمان مقصریم. ایستاده باشید، دلیر باشید، و سرزنش را بر دوش خودتان بگیرید. در پی گل‌مال کردن دیگران نباشید؛ در مورد همه عیوبی که از آن رنج می‌برید، شما خود تنها و تنها علت هستید.

جوانان لاهور، پس این را دریابید، این گناه بزرگ موروثی و ملی بر دوش ماست. برای ما امیدی نیست. می‌توانید هزاران انجمن، بیست هزار مجمع سیاسی، پنجاه هزار نهاد تشکیل دهید. اینها سودی نخواهند داشت تا زمانی که آن دلسوزی، آن عشق، آن دلی که برای همه می‌اندیشد وجود نداشته باشد؛ تا زمانی که دل بودا یک بار دیگر به هند نیاید، تا زمانی که کلمات خداوند کریشنا به کاربرد عملی نرسند، برای ما امیدی نیست. در حال تقلید از اروپایی‌ها و جوامع و مجامع آن‌ها هستید، اما بگذارید داستانی برایتان بگویم، واقعیتی که با چشمان خودم دیدم. گروهی از برمانی‌ها توسط برخی اشخاص که اوراسیایی از آب درآمدند به لندن برده شدند. این مردم را در لندن به نمایش گذاشتند، تمام پول را گرفتند، و سپس این برمانی‌ها را به قاره [اروپا] بردند و آن‌ها را برای خیر یا شر آنجا رها کردند. این مردم بیچاره یک کلمه از هیچ زبان اروپایی نمی‌دانستند، اما کنسول انگلستان در اتریش آن‌ها را به لندن فرستاد. در لندن بی‌پناه بودند، بدون اینکه کسی را بشناسند. اما یک بانوی انگلیسی از آن‌ها باخبر شد، این خارجی‌ها از برمه را به خانه خود برد، لباس‌های خودش، تخت خودش، و همه چیز را به آن‌ها داد، و سپس خبر را به روزنامه‌ها رساند. و توجه کنید، روز بعد گویی تمام ملت بیدار شد. پول سرازیر شد، و این مردم کمک گرفتند و به برمه بازگشتند. بر چنین دلسوزی است که همه نهادهای سیاسی و دیگر آن‌ها پایه گذاشته شده؛ این سنگ بنای محکم عشق است، دست کم برای خودشان. شاید جهان را دوست نداشته باشند؛ و برمانی‌ها شاید دشمنان‌شان باشند، اما در انگلستان، بی‌نیاز از گفتن، این عشق بزرگ به مردم خودشان، به حقیقت و عدالت و خیرخواهی به غریبه‌ای که بر در می‌ایستد وجود دارد. ناسپاس‌ترین آدم خواهم بود اگر نگویم که چه شگفت‌انگیز و چه مهمان‌نوازانه در هر کشوری در غرب پذیرفته شدم. پایه اینجا برای ساختن کجاست؟ نه دیر که شرکت سهامی کوچکی راه می‌اندازیم تا سعی کنیم همدیگر را گول بزنیم، و همه چیز با صدایی می‌افتد. سخن از تقلید انگلیسی‌ها و ساختن ملتی به بزرگی آن‌ها می‌زنید. اما پایه‌ها کجاست؟ پایه‌های ما تنها شن است، و از این رو ساختمان در هیچ وقتی با صدا می‌افتد.

پس جوانان لاهور، یک بار دیگر آن پرچم عظیم ودانتا را برافرازید، زیرا جز بر این زمین نمی‌توانید آن عشق شگفت‌انگیز را داشته باشید تا زمانی که ببینید همان خداوند در همه جا حاضر است. آن پرچم عشق را برافرازید! «برخیزید، بیدار شوید، و تا رسیدن به هدف توقف نکنید.» برخیزید، یک بار دیگر برخیزید، زیرا هیچ کاری بدون ترک دنیا نمی‌توان انجام داد. اگر می‌خواهید به دیگران کمک کنید، این خود کوچک شما باید برود. به کلمات مسیحیان — نمی‌توانید در آن واحد خدا و مال دنیا را خدمت کنید. وایراگیا داشته باشید. اجداد شما جهان را برای انجام کارهای بزرگ رها کردند. در حال حاضر مردانی هستند که جهان را برای کمک به رستگاری خود رها می‌کنند. همه چیز را دور بیندازید، حتی رستگاری خودتان را، و بروید و به دیگران کمک کنید. آری شما همیشه کلمات دلیرانه می‌گویید، اما اینجا ودانتای عملی در برابر شماست. از این زندگی کوچک خود بگذرید. چه اهمیتی دارد اگر از گرسنگی بمیرید — شما و من و هزاران نفر مانند ما — تا زمانی که این ملت زندگی کند؟ ملت دارد فرو می‌رود، نفرین میلیون‌های بی‌شماری بر سرمان است — آنانی که وقتی از تشنگی می‌مردند به آن‌ها آب جوی داده‌ایم در حالی که رودخانه جاودانه‌ای از آب در کنارمان می‌گذشت، میلیون‌های بی‌شماری که گذاشتیم در برابر دیدگان فراوانی از گرسنگی بمیرند، میلیون‌های بی‌شماری که درباره ودانتا برایشان سخن گفته‌ایم و با تمام نیرو از آن‌ها متنفر بوده‌ایم، میلیون‌های بی‌شماری که برای آن‌ها آموزه لوکاچارا (رسوم و عادات) را اختراع کردیم، که به آن‌ها به طور نظری گفتیم همه یکی هستیم و همه با همان خداوند یکی هستیم، بدون حتی یک مثقال عمل. «اما دوستان، باید تنها در ذهن باشد و هرگز در عمل!» این لکه را پاک کنید. «برخیزید و بیدار شوید.» چه اهمیتی دارد اگر این زندگی کوچک برود؟ همه باید بمیرند، پارسا یا گنهکار، ثروتمند یا فقیر. جسم برای هیچ کس باقی نمی‌ماند. برخیزید و بیدار شوید و کاملاً صادق باشید. صداقت ما در هند وحشتناک است؛ آنچه نیاز داریم شخصیت است، آن استواری و شخصیتی که آدمی را وادار می‌کند با تمام نیرو به چیزی بچسبد.

«بگذار حکیمان سرزنش کنند یا بگذار تعریف کنند، بگذار لاکشمی امروز بیاید یا بگذار برود، بگذار مرگ همین لحظه بیاید یا در صد سال دیگر؛ او به راستی حکیم است که حتی یک قدم اشتباه از راه درست برنمی‌دارد.» برخیزید و بیدار شوید، زیرا وقت دارد می‌گذرد و همه انرژی‌های ما در گفتار بیهوده هدر خواهند رفت. برخیزید و بیدار شوید، بگذارید امور فرعی و نزاع‌ها بر سر جزئیات کوچک و دعواهای سر آموزه‌های کوچک کنار گذاشته شوند، زیرا اینجا بزرگ‌ترین همه کارهاست، اینجا میلیون‌های در حال سقوط هستند. وقتی مسلمانان اول به هند آمدند، هندوها چه تعداد زیادی بودند؛ اما توجه کنید، چگونه امروز کم و کمتر شده‌اند! هر روز کمتر و کمتر خواهند شد تا کاملاً ناپدید شوند. بگذار ناپدید شوند، اما با آن‌ها اندیشه‌های شگفت‌انگیزی ناپدید خواهند شد که، با وجود همه عیوب و تحریفاتشان، هنوز نمایندگان آن‌ها هستند. و با آن‌ها این ودانتای شگفت‌انگیز، گوهر تاج همه اندیشه معنوی، ناپدید خواهد شد. پس برخیزید، بیدار شوید، با دستانتان دراز شده برای حفاظت از معنویت جهان. و اول از همه، برای کشور خودتان کار کنید. آنچه نیاز داریم نه چندان معنویت است، بلکه کمی از پایین آوردن ودانتا به دنیای مادی است. اول نان، سپس دین. ما آن‌ها را بیش از حد از دین پر می‌کنیم، در حالی که بیچارگان از گرسنگی مُرده‌اند. هیچ عقیده‌ای گرسنگی را سیر نمی‌کند. دو نفرین اینجاست: اول ضعف ما، دوم نفرت ما، دل‌های خشکیده ما. شاید میلیون‌ها آموزه بگویید، شاید صدها میلیون فرقه داشته باشید؛ آری، اما تا زمانی که دل داشته باشید تا احساس کنید هیچ چیز نیست. برای آن‌ها احساس کنید آن‌طور که وداهایتان به شما می‌آموزد، تا زمانی که بیابید بخش‌هایی از تن خودتان هستند، تا زمانی که دریابید که شما و آن‌ها، فقیر و ثروتمند، پارسا و گنهکار، همه بخش‌های یک کل بی‌نهایت واحد هستند که آن را برهمن می‌نامید.

آقایان، کوشیدم چند نکته از درخشان‌ترین نکات نظام ودانتا را در برابر شما بگذارم، و اکنون زمان آن رسیده که در عمل اجرا شود، نه تنها در این کشور بلکه در همه جا. علم مدرن و ضربات پتکش دارند پایه‌های چینی ادیان دوگانه‌انگار را در همه جا به پودر تبدیل می‌کنند. نه تنها اینجاست که ثنوی‌گرایان متون را آنقدر شکنجه می‌دهند تا دیگر کشش نداشته باشند — زیرا متون لاستیک نیستند — نه تنها اینجاست که می‌کوشند در گوشه و کنارها پناه بگیرند تا خود را حفظ کنند؛ در اروپا و آمریکا بیشتر از اینجاست. و حتی آنجا هم چیزی از این اندیشه باید از هند برود. از پیش آنجا رفته است. باید رشد کند و گسترش یابد و تمدن‌های آن‌ها را نیز نجات دهد. زیرا در غرب نظم کهن دارد از میان می‌رود، جای خود را به نظم نو می‌دهد، که پرستش طلا، پرستش ثروت مادی است. پس این نظام کهن خام دین از نظام مدرن بهتر بود، یعنی رقابت و طلا. هیچ ملتی، هرچقدر قوی، نمی‌تواند بر چنین پایه‌هایی بایستد، و تاریخ جهان به ما می‌گوید که همه آنانی که چنین پایه‌هایی داشتند از بین رفته‌اند. نخست باید ورود چنین موجی را به هند متوقف کنیم. پس ودانتا را به همه موعظه کنید تا دین بتواند در برابر ضربه علم مدرن پایدار بماند. نه تنها این، باید به دیگران کمک کنید؛ اندیشه شما به اروپا و آمریکا کمک خواهد کرد. اما بالاتر از همه، بگذار یک بار دیگر یادآوری کنم که اینجا نیاز به کار عملی است، و اولین بخش آن این است که به میلیون‌های در حال سقوط هند بروید و دستشان را بگیرید، به یاد کلمات خداوند کریشنا:

इहैव तैर्जितः सर्गो येषां साम्ये स्थितं मनः।

निर्दोषं हि समं ब्रह्म तस्मात् ब्रह्मणि ते स्थिताः॥

इहैव तैर्जितः सर्गो येषां साम्ये स्थितं मनः।

निर्दोषं हि समं ब्रह्म तस्मात् ब्रह्मणि ते स्थिताः॥

«همین در این زندگی هستی نسبی را فتح کرده‌اند آنانی که ذهنشان بر یکسانی همه چیز استوار است، زیرا خداوند پاک و یکسان برای همه است؛ از این رو گفته می‌شود که اینان در خدا زندگی می‌کنند.»

English

THE VEDANTA

(Delivered at Lahore on 12th November, 1897)

Two worlds there are in which we live, one the external, the other internal. Human progress has been made, from days of yore, almost in parallel lines along both these worlds. The search began in the external, and man at first wanted to get answers for all the deep problems from outside nature. Man wanted to satisfy his thirst for the beautiful and the sublime from all that surrounded him; he wanted to express himself and all that was within him in the language of the concrete; and grand indeed were the answers he got, most marvellous ideas of God and worship, and most rapturous expressions of the beautiful. Sublime ideas came from the external world indeed. But the other, opening out for humanity later, laid out before him a universe yet sublimer, yet more beautiful, and infinitely more expansive. In the Karma Kânda portion of the Vedas, we find the most wonderful ideas of religion inculcated, we find the most wonderful ideas about an overruling Creator, Preserver, and Destroyer of the universe presented before us in language sometimes the most soul-stirring. Most of you perhaps remember that most wonderful Shloka in the Rig-Veda Samhitâ where you get the description of chaos, perhaps the sublimest that has ever been attempted yet. In spite of all this, we find it is only a painting of the sublime outside, we find that yet it is gross, that something of matter yet clings to it. Yet we find that it is only the expression of the Infinite in; the language of matter, in the language of the finite, it is,. the infinite of the muscles and not of the mind; it is the infinite of space and not of thought. Therefore in the second portion of Jnâna Kânda, we find there is altogether a different procedure. The first was a search in external nature for the truths of the universe; it was an attempt to get the solution of the deep problems of life from the material world. यस्यैते हिमवन्तो महित्वा — "Whose glory these Himalayas declare". This is a grand idea, but yet it was not grand enough for India. The Indian mind had to fall back, and the research took a different direction altogether; from the external the search came to the internal, from matter to mind. There arose the cry, "When a man dies, what becomes of him?" अस्तीत्येके नायमस्तीति चैके — "Some say that he exists, others that he is gone; say, O king of Death, what is the truth?" An entirely different procedure we find here. The Indian mind got all that could be had from the external world, but it did not feel satisfied with that; it wanted to search further, to dive into its own soul, and the final answer came.

The Upanishads, or the Vedanta, or the Âranyakas, or Rahasya is the name of this portion of the Vedas. Here we find at once that religion has got rid of all external formalities. Here we find at once that spiritual things are told not in the language of matter, but in the language of the spirit; the superfine in the language of the superfine. No more any grossness attaches to it, no more is there any compromise with things of worldly concern. Bold, brave, beyond the conception of the present day, stand the giant minds of the sages of the Upanishads, declaring the noblest truths that have ever been preached to humanity, without any compromise, without any fear. This, my countrymen, I want to lay before you. Even the Jnana Kanda of the Vedas is a vast ocean; many lives are necessary to understand even a little of it. Truly has it been said of the Upanishads by Râmânuja that they form the head, the shoulders, the crest of the Vedas, and surely enough the Upanishads have become the Bible of modern India. The Hindus have the greatest respect for the Karma Kanda of the Vedas, but, for all practical purposes, we know that for ages by Shruti has been meant the Upanishads, and the Upanishads alone. We know that all our great philosophers, whether Vyâsa, Patanjali, or Gautama, and even the father of all philosophy, the great Kapila himself, whenever they wanted an authority for what they wrote, everyone of them found it in the Upanishads, and nowhere else, for therein are the truths that remain for ever.

There are truths that are true only in a certain line, in a certain direction, under certain circumstances, and for certain times — those that are founded on the institutions of the times. There are other truths which are based on the nature of man himself, and which must endure so long as man himself endures. These are the truths that alone can be universal, and in spite of all the changes that have come to India, as to our social surroundings, our methods of dress, our manner of eating, our modes of worship — these universal truths of the Shrutis, the marvellous Vedantic ideas, stand out in their own sublimity, immovable, unvanquishable, deathless, and immortal. Yet the germs of all the ideas that were developed in the Upanishads had been taught already in the Karma Kanda. The idea of the cosmos which all sects of Vedantists had to take for granted, the psychology which has formed the common basis of all the Indian schools of thought, had there been worked out already and presented before the world. A few words, therefore, about the Karma Kanda are necessary before we begin the spiritual portion, the Vedanta; and first of all I should like to explain the sense in which I use the word Vedanta.

Unfortunately there is the mistaken notion in modern India that the word Vedanta has reference only to the Advaita system; but you must always remember that in modern India the three Prasthânas are considered equally important in the study of all the systems of religion. First of all there are the Revelations, the Shrutis, by which I mean the Upanishads. Secondly, among our philosophies, the Sutras of Vyasa have the greatest prominence on account of their being the consummation of all the preceding systems of philosophy. These systems are not contradictory to one another, but one is based on another, and there is a gradual unfolding of the theme which culminates in the Sutras of Vyasa. Then, between the Upanishads and the Sutras, which are the systematising of the marvellous truths of the Vedanta, comes in the Gita, the divine commentary of the Vedanta.

The Upanishads, the Vyâsa-Sutras, and the Gita, therefore, have been taken up by every sect in India that wants to claim authority for orthodoxy, whether dualist, or Vishishtâdvaitist, or Advaitist; the authorities of each of these are the three Prasthanas. We find that a Shankaracharya, or a Râmânuja, or a Madhvâchârya, or a Vallabhâcharya, or a Chaitanya — any one who wanted to propound a new sect — had to take up these three systems and write only a new commentary on them. Therefore it would be wrong to confine the word Vedanta only to one system which has arisen out of the Upanishads. All these are covered by the word Vedanta. The Vishishtadvaitist has as much right to be called a Vedantist as the Advaitist; in fact I will go a little further and say that what we really mean by the word Hindu is really the same as Vedantist. I want you to note that these three systems have been current in India almost from time immemorial; for you must not believe that Shankara was the inventor of the Advaita system. It existed ages before Shankara was born; he was one of its last representatives. So with the Vishishtadvaita system: it had existed ages before Ramanuja appeared, as we already know from the commentaries he has written; so with the dualistic systems that have existed side by side with the others. And with my little knowledge, I have come to the conclusion that they do not contradict each other.

Just as in the case of the six Darshanas, we find they are a gradual unfolding of the grand principles whose music beginning far back in the soft low notes, ends in the triumphant blast of the Advaita, so also in these three systems we find the gradual working up of the human mind towards higher and higher ideals till everything is merged in that wonderful unity which is reached in the Advaita system. Therefore these three are not contradictory. On the other hand I am bound to tell you that this has been a mistake committed by not a few. We find that an Advaitist teacher keeps intact those texts which especially teach Advaitism, and tries to interpret the dualistic or qualified non-dualistic texts into his own meaning. Similarly we find dualistic teachers trying to read their dualistic meaning into Advaitic texts. Our Gurus were great men, yet there is a saying, "Even the faults of a Guru must be told". I am of Opinion that in this only they were mistaken. We need not go into text-torturing, we need not go into any sort of religious dishonesty, we need not go into any sort of grammatical twaddle, we need not go about trying to put our own ideas into texts which were never meant for them, but the work is plain and becomes easier, once you understand the marvellous doctrine of Adhikârabheda.

It is true that the Upanishads have this one theme before them: कस्मिन्नु भगवो विज्ञाते सर्वमिदं विज्ञातं भवति। — "What is that knowing which we know everything else?" In modern language, the theme of the Upanishads is to find an ultimate unity of things. Knowledge is nothing but finding unity in the midst of diversity. Every science is based upon this; all human knowledge is based upon the finding of unity in the midst of diversity; and if it is the task of small fragments of human knowledge, which we call our sciences, to find unity in the midst of a few different phenomena, the task becomes stupendous when the theme before us is to find unity in the midst of this marvellously diversified universe, where prevail unnumbered differences in name and form, in matter and spirit — each thought differing from every other thought, each form differing from every other form. Yet, to harmonise these many planes and unending Lokas, in the midst of this infinite variety to find unity, is the theme of the Upanishads. On the other hand, the old idea of Arundhati Nyâya applies. To show a man the fine star Arundhati, one takes the big and brilliant nearest to it, upon which he is asked to fix his eyes first, and then it becomes quite easy to direct his sight to Arundhati. This is the task before us, and to prove my idea I have simply to show you the Upanishads, and you will see it. Nearly every chapter begins with dualistic teaching, Upâsanâ. God is first taught as some one who is the Creator of this universe, its Preserver, and unto whom everything goes at last. He is one to be worshipped, the Ruler, the Guide of nature, external and internal, yet appearing as if He were outside of nature and external. One step further, and we find the same teacher teaching that this God is not outside of nature, but immanent in nature. And at last both ideas are discarded, and whatever is real is He; there is no difference. तत्त्वमसि श्वेतकेतो — "Shvetaketu, That thou art." That Immanent One is at last declared to be the same that is in the human soul. Here is no Compromise; here is no fear of others' opinions. Truth, bold truth, has been taught in bold language, and we need not fear to preach the truth in the same bold language today, and, by the grace of God, I hope at least to be one who dares to be that bold preacher.

To go back to our preliminaries. There are first two things to be understood — one, the psychological aspect common to all the Vedantic schools, and the other, the cosmological aspect. I will first take up the latter. Today we find wonderful discoveries of modern science coming upon us like bolts from the blue, opening our eyes to marvels we never dreamt of. But many of these are only re-discoveries of what had been found ages ago. It was only the other day that modern science found that even in the midst of the variety of forces there is unity. It has just discovered that what it calls heat, magnetism, electricity, and so forth, are all convertible into one unit force, and as such, it expresses all these by one name, whatever you may choose to call it. But this has been done even in the Samhita; old and ancient as it is, in it we meet with this very idea of force I was referring to. All the forces, whether you call them gravitation, or attraction, or repulsion, whether expressing themselves as heat, or electricity, or magnetism, are nothing but the variations of that unit energy. Whether they express themselves as thought, reflected from Antahkarana, the inner organs of man, or as action from an external organ, the unit from which they spring is what is called Prâna. Again, what is Prana? Prana is Spandana or vibration. When all this universe shall have resolved back into its primal state, what becomes of this infinite force? Do they think that it becomes extinct? Of course not. If it became extinct, what would be the cause of the next wave, because the motion is going in wave forms, rising, falling, rising again, falling again? Here is the word Srishti, which expresses the universe. Mark that the word does not mean creation. I am helpless in talking English; I have to translate the Sanskrit words as best as I can. It is Srishti, projection. At the end of a cycle, everything becomes finer and finer and is resolved back into the primal state from which it sprang, and there it remains for a time quiescent, ready to spring forth again. That is Srishti, projection. And what becomes of all these forces, the Pranas? They are resolved back into the primal Prana, and this Prana becomes almost motionless — not entirely motionless; and that is what is described in the Vedic Sukta: "It vibrated without vibrations" — Ânidavâtam. There are many technical phrases in the Upanishads difficult to understand. For instance, take this word Vâta; many times it means air and many times motion, and often people confuse one with the other. We must guard against that. And what becomes of what you call matter? The forces permeate all matter; they all dissolve into Âkâsha, from which they again come out; this Akasha is the primal matter. Whether you translate it as ether or anything else, the idea is that this Akasha is the primal form of matter. This Akasha vibrates under the action of Prana, and when the next Srishti is coming up, as the vibration becomes quicker, the Akasha is lashed into all these wave forms which we call suns, moons, and systems.

We read again: यदिदं किंच जगत् सर्व प्राण एजति निःसृतम् — "Everything in this universe has been projected, Prana vibrating." You must mark the word Ejati, because it comes from Eja — to vibrate. Nihsritam — projected. Yadidam Kincha — whatever in this universe.

This is a part of the cosmological side. There are many details working into it. For instance, how the process takes place, how there is first ether, and how from the ether come other things, how that ether begins to vibrate, and from that Vâyu comes. But the one idea is here that it is from the finer that the grosser has come. Gross matter is the last to emerge and the most external, and this gross matter had the finer matter before it. Yet we see that the whole thing has been resolved into two, but there is not yet a final unity. There is the unity of force, Prana, there is the unity of matter, called Akasha. Is there any unity to be found among them again? Can they be melted into one? Our modern science is mute here, it has not yet found its way out; and if it is doing so, just as it has been slowly finding the same old Prana and the same ancient Akasha, it will have to move along the same lines.

The next unity is the omnipresent impersonal Being known by its old mythological name as Brahmâ, the fourheaded Brahma and psychologically called Mahat. This is where the two unite. What is called your mind is only a bit of this Mahat caught in the trap of the brain, and the sum total of all minds caught in the meshes of brains is what you call Samashti, the aggregate, the universal. Analysis had to go further; it was not yet complete. Here we were each one of us, as it were, a microcosm, and the world taken altogether is the macrocosm. But whatever is in the Vyashti, the particular, we may safely conjecture that a similar thing is happening also outside. If we had the power to analyse our own minds, we might safely conjecture that the same thing is happening in the cosmic mind. What is this mind is the question. In modern times, in Western countries, as physical science is making rapid progress, as physiology is step by step conquering stronghold after stronghold of old religions, the Western people do not know where to stand, because to their great despair, modern physiology at every step has identified the mind with the brain. But we in India have known that always. That is the first proposition the Hindu boy learns that the mind is matter, only finer. The body is gross, and behind the body is what we call the Sukshma Sharira, the fine body, or mind. This is also material, only finer; and it is not the Âtman.

I will not translate this word to you in English, because the idea does not exist in Europe; it is untranslatable. The modern attempt of German philosophers is to translate the word Atman by the word "Self", and until that word is universally accepted, it is impossible to use it. So, call it as Self or anything, it is our Atman. This Atman is the real man behind. It is the Atman that uses the material mind as its instrument, its Antahkarana, as is the psychological term for the mind. And the mind by means of a series of internal organs works the visible organs of the body. What is this mind? It was only the other day that Western philosophers have come to know that the eyes are not the real organs of vision, but that behind these are other organs, the Indriyas, and if these are destroyed, a man may have a thousand eyes, like Indra, but there will be no sight for him. Ay, your philosophy starts with this assumption that by vision is not meant the external vision. The real vision belongs to the internal organs, the brain-centres inside. You may call them what you like, but it is not that the Indriyas are the eyes, or the nose, or the ears. And the sum total of all these Indriyas plus the Manas, Buddhi, Chitta, Ahamkâra, etc., is what is called the mind, and if the modern physiologist comes to tell you that the brain is what is called the mind, and that the brain is formed of so many organs, you need not be afraid at all; tell him that your philosophers knew it always; it is one of the very first principles of your religion.

Well then, we have to understand now what is meant by this Manas, Buddhi, Chitta, Ahamkara, etc. First of all, let us take Chitta. It is the mind-stuff — a part of the Mahat — it is the generic name for the mind itself, including all its various states. Suppose on a summer evening, there is a lake, smooth and calm, without a ripple on its surface. And suppose some one throws a stone into this lake. What happens? First there is the action, the blow given to the water; next the water rises and sends a reaction towards the stone, and that reaction takes the form of a wave. First the water vibrates a little, and immediately sends back a reaction in the form of a wave. The Chitta let us compare to this lake, and the external objects are like the stones thrown into it. As soon as it comes in contact with any external object by means of these Indriyas — the Indriyas must be there to carry these external objects inside — there is a vibration, what is called Manas, indecisive. Next there is a reaction, the determinative faculty, Buddhi, and along with this Buddhi flashes the idea of Aham and the external object. Suppose there is a mosquito sitting upon my hand. This sensation is carried to my Chitta and it vibrates a little; this is the psychological Manas. Then there is a reaction, and immediately comes the idea that I have a mosquito on my hand and that I shall have to drive it off. Thus these stones are thrown into the lake, but in the case of the lake every blow that comes to it is from the external world, while in the case of the lake of the mind, the blows may either come from the external world or the internal world. This whose series is what is called the Antahkarana.

Along with it, you ought to understand one thing more that will help us in understanding the Advaita system later on. It is this. All of you must have seen pearls and most of you know how pearls are formed. A grain of sand enters into the shell of a pearl oyster, and sets up an irritation there, and the oyster's body reacts towards the irritation and covers the little particle with its own juice. That crystallises and forms the pearl. So the whole universe is like that, it is the pearl which is being formed by us. What we get from the external world is simply the blow. Even to be conscious of that blow we have to react, and as soon as we react, we really project a portion of our own mind towards the blow, and when we come to know of it, it is really our own mind as it has been shaped by the blow. Therefore it is clear even to those who want to believe in a hard and fast realism of an external world, which they cannot but admit in these days of physiology — that supposing we represent the external world by "x", what we really know is "x" plus mind, and this mind-element is so great that it has covered the whole of that "x" which has remained unknown and unknowable throughout; and, therefore, if there is an external world, it is always unknown and unknowable. What we know of it is as it is moulded, formed, fashioned by our own mind. So with the internal world. The same applies to our own soul, the Atman. In order to know the Atman we shall have to know It through the mind; and, therefore, what little we know of this Atman is simply the Atman plus the mind. That is to say, the Atman covered over, fashioned and moulded by the mind, and nothing more. We shall return to this a little later, but we will remember what has been told here.

The next thing to understand is this. The question arose that this body is the name of one continuous stream of matter — every moment we are adding material to it, and every moment material is being thrown oft by it — like a river continually flowing, vast masses of water always changing places; yet all the same, we take up the whole thing in imagination, and call it the same river. What do we call the river? Every moment the water is changing, the shore is changing, every moment the environment is changing, what is the river then? It is the name of this series of changes. So with the mind. That is the great Kshanika Vijnâna Vâda doctrine, most difficult to understand, but most rigorously and logically worked out in the Buddhistic philosophy; and this arose in India in opposition to some part of the Vedanta. That had to be answered and we shall see later on how it could only be answered by Advaitism and by nothing else. We will see also how, in spite of people's curious notions about Advaitism, people's fright about Advaitism, it is the salvation of the world, because therein alone is to be found the reason of things. Dualism and other isms are very good as means of worship, very satisfying to the mind, and maybe, they have helped the mind onward; but if man wants to be rational and religious at the same time, Advaita is the one system in the world for him. Well, now, we shall regard the mind as a similar river, continually filling itself at one end and emptying itself at the other end. Where is that unity which we call the Atman? The idea is this, that in spite of this continuous change in the body, and in spite of this continuous change in the mind, there is in us something that is unchangeable, which makes our ideas of things appear unchangeable. When rays of light coming from different quarters fall upon a screen, or a wall, or upon something that is not changeable, then and then alone it is possible for them to form a unity, then and then alone it is possible for them to form one complete whole. Where is this unity in the human organs, falling upon which, as it were, the various ideas will come to unity and become one complete whole? This certainly cannot be the mind itself, seeing that it also changes. Therefore there must be something which is neither the body nor the mind, something which changes not, something permanent, upon which all our ideas, our sensations fall to form a unity and a complete whole; and this is the real soul, the Atman of man. And seeing that everything material, whether you call it fine matter, or mind, must be changeful, seeing that what you call gross matter, the external world, must also be changeful in comparison to that — this unchangeable something cannot be of material substance; therefore it is spiritual, that is to say, it is not matter — it is indestructible, unchangeable.

Next will come another question: Apart from those old arguments which only rise in the external world, the arguments in support of design — who created this external world, who created matter, etc.? The idea here is to know truth only from the inner nature of man, and the question arises just in the same way as it arose about the soul. Taking for granted that there is a soul, unchangeable, in each man, which is neither the mind nor the body, there is still a unity of idea among the souls, a unity of feeling, of sympathy. How is it possible that my soul can act upon your soul, where is the medium through which it can work, where is the medium through which it can act? How is it I can feel anything about your souls? What is it that is in touch both with your soul and with my soul? Therefore there is a metaphysical necessity of admitting another soul, for it must be a soul which acts in contact all the different souls, and in and through matter — one Soul which covers and interpenetrates all the infinite number of souls in the world, in and through which they live, in and through which they sympathise, and love, and work for one another. And this universal Soul is Paramâtman, the Lord God of the universe. Again, it follows that because the soul is not made of matter, since it is spiritual, it cannot obey the laws of matter, it cannot be judged by the laws of matter. It is, therefore, unconquerable, birthless, deathless, and changeless.

नैनं छिन्दन्ति शस्त्राणि नैनं दहति पावकः।

न चैनं क्लेदयन्त्यापो न शोषयति मारुतः॥

नित्यः सर्वगतः स्थाणुरचलोऽयं सनातनः॥

नैनं छिन्दन्ति शस्त्राणि नैनं दहति पावकः।

न चैनं क्लेदयन्त्यापो न शोषयति मारुतः॥

नित्यः सर्वगतः स्थाणुरचलोऽयं सनातनः॥

— "This Self, weapons cannot pierce, nor fire can burn, water cannot wet, nor air can dry up. Changless, allpervading, unmoving, immovable, eternal is this Self of man." We learn according to the Gita and the Vedanta that this individual Self is also Vibhu, and according to Kapila, is omnipresent. Of course there are sects in India which hold that the Self is Anu, infinitely small; but what they mean is Anu in manifestation; its real nature is Vibhu, all-pervading.

There comes another idea, startling perhaps, yet a characteristically Indian idea, and if there is any idea that is common to all our sects, it is this. Therefore I beg you to pay attention to this one idea and to remember it, for this is the very foundation of everything that we have in India. The idea is this. You have heard of the doctrine of physical evolution preached in the Western world by the German and the English savants. It tells us that the bodies of the different animals are really one; the differences that we see are but different expressions of the same series; that from the lowest worm to the highest and the most saintly man it is but one — the one changing into the other, and so on, going up and up, higher and higher, until it attains perfection. We had that idea also. Declares our Yogi Patanjali — जात्यन्तरपरिणामः प्रकृत्यापूरात्। One species — the Jâti is species — changes into another species — evolution; Parinâma means one thing changing into another, just as one species changes into another. Where do we differ from the Europeans? Patanjali says, Prakrityâpurât, "By the infilling of nature". The European says, it is competition, natural and sexual selection, etc. that forces one body to take the form of another. But here is another idea, a still better analysis, going deeper into the thing and saying, "By the infilling of nature". What is meant by this infilling of nature? We admit that the amoeba goes higher and higher until it becomes a Buddha; we admit that, but we are at the same time as much certain that you cannot get an amount of work out of a machine unless you have put it in in some shape or other. The sum total of the energy remains the same, whatever the forms it may take. If you want a mass of energy at one end, you have got to put it in at the other end; it may be in another form, but the amount of energy that should be produced out of it must be the same. Therefore, if a Buddha is the one end of the change, the very amoeba must have been the Buddha also. If the Buddha is the evolved amoeba, the amoeba was the involved Buddha also. If this universe is the manifestation of an almost infinite amount of energy, when this universe was in a state of Pralaya, it must have represented the same amount of involved energy. It cannot have been otherwise. As such, it follows that every soul is infinite. From the lowest worm that crawls under our feet to the noblest and greatest saints, all have this infinite power, infinite purity, and infinite everything. Only the difference is in the degree of manifestation. The worm is only manifesting just a little bit of that energy, you have manifested more, another god-man has manifested still more: that is all the difference. But that infinite power is there all the same. Says Patanjali: ततः क्षेत्रिकवत्। — "Like the peasant irrigating his field." Through a little corner of his field he brings water from a reservoir somewhere, and perhaps he has got a little lock that prevents the water from rushing into his field. When he wants water, he has simply to open the lock, and in rushes the water of its own power. The power has not to be added, it is already there in the reservoir. So every one of us, every being, has as his own background such a reservoir of strength, infinite power, infinite purity, infinite bliss, and existence infinite — only these locks, these bodies, are hindering us from expressing what we really are to the fullest.

And as these bodies become more and more finely organised, as the Tamoguna becomes the Rajoguna, and as the Rajoguna becomes Sattvaguna, more and more of this power and purity becomes manifest, and therefore it is that our people have been so careful about eating and drinking, and the food question. It may be that the original ideas have been lost, just as with our marriage — which, though not belonging to the subject, I may take as an example. If I have another opportunity I will talk to you about these; but let me tell you now that the ideas behind our marriage system are the only ideas through which there can be a real civilisation. There cannot be anything else. If a man or a woman were allowed the freedom to take up any woman or man as wife or husband, if individual pleasure, satisfaction of animal instincts, were to be allowed to run loose in society, the result must be evil, evil children, wicked and demoniacal. Ay, man in every country is, on the one hand, producing these brutal children, and on the other hand multiplying the police force to keep these brutes down. The question is not how to destroy evil that way, but how to prevent the very birth of evil. And so long as you live in society your marriage certainly affects every member of it; and therefore society has the right to dictate whom you shall marry, and whom you shall not. And great ideas of this kind have been behind the system of marriage here, what they call the astrological Jati of the bride and bridegroom. And in passing I may remark that According to Manu a child who is born of lust is not an Aryan. The child whose very conception and whose death is according to the rules of the Vedas, such is an Aryan. Yes, and less of these Aryan children are being produced in every country, and the result is the mass of evil which we call Kali Yuga. But we have lost all these ideals — it is true we cannot carry all these ideas to the fullest length now — it is perfectly true we have made almost a caricature of some of these great ideas. It is lamentably true that the fathers and mothers are not what they were in old times, neither is society so educated as it used to be, neither has society that love for individuals that it used to have. But, however faulty the working out may be, the principle is sound; and if its application has become defective, if one method has failed, take up the principle and work it out better; why kill the principle? The same applies to the food question. The work and details are bad, very bad indeed, but that does not hurt the principle. The principle is eternal and must be there. Work it out afresh and make a re-formed application.

This is the orate great idea of the Atman which every one of our sects in India has to believe. Only, as we shall find, the dualists, preach that this Atman by evil works becomes Sankuchita, i.e. all its powers and its nature become contracted, and by good works again that nature expands. And the Advaitist says that the Atman never expands nor contracts, but seems to do so. It appears to have become contracted. That is all the difference, but all have the one Idea that our Atman has all the powers already, not that anything will come to It from outside, not that anything will drop into It from the skies. Mark you, your Vedas are not inspired, but expired, not that they came from anywhere outside, but they are the eternal laws living in every soul. The Vedas are in the soul of the ant, in the soul of the god. The ant has only to evolve and get the body of a sage or a Rishi, and the Vedas will come out, eternal laws expressing themselves. This is the one great idea to understand that our power is already ours, our salvation is already within us. Say either that it has become contracted, or say that it has been covered with the veil of Mâyâ, it matters little; the idea is there already; you must have to believe in that, believe in the possibility of everybody — that even in the lowest man there is the same possibility as in the Buddha. This is the doctrine of the Atman.

But now comes a tremendous fight. Here are the Buddhists, who equally analyse the body into a material stream and as equally analyse the mind into another. And as for this Atman, they state that It is unnecessary; so we need not assume the Atman at all. What use of a substance, and qualities adhering to the substance? We say Gunas, qualities, and qualities alone. It is illogical to assume two causes where one will explain the whole thing. And the fight went on, and all the theories which held the doctrine of substance were thrown to the ground by the Buddhists. There was a break-up all along the line of those who held on to the doctrine of substance and qualities, that you have a soul, and I have a soul, and every one has a soul separate from the mind and body, and that each one is an individual.

So far we have seen that the idea of dualism is all right; for there is the body, there is then the fine body — the mind — there is this Atman, and in and through all the Atmans is that Paramâtman, God. The difficulty is here that this Atman and Paramatman are both called substance, to which the mind and body and so-called substances adhere like so many qualities. Nobody has ever seen a substance, none can ever conceive; what is the use of thinking of this substance? Why not become a Kshanikavâdin and say that whatever exists is this succession of mental currents and nothing more? They do not adhere to each other, they do not form a unit, one is chasing the other, like waves in the ocean, never complete, never forming one unit-whole. Man is a succession of waves, and when one goes away it generates another, and the cessation of these wave-forms is what is called Nirvana. You see that dualism is mute before this; it is impossible that it can bring up any argument, and the dualistic God also cannot be retained here. The idea of a God that is omnipresent, and yet is a person who creates without hands, and moves without feet, and so on, and who has created the universe as a Kumbhakâra (potter) creates a Ghata (pot), the Buddhist declares, is childish, and that if this is God, he is going to fight this God and not worship it. This universe is full of misery; if it is the work of a God, we are going to fight this God. And secondly, this God is illogical and impossible, as all of you are aware. We need not go into the defects of the "design theory", as all our Kshanikas have shown them full well; and so this Personal God fell to pieces.

Truth, and nothing but truth, is the watchword of the Advaitist. सत्यमेव जयते नानृतं। सत्येन पन्था विततो देवयानः — "Truth alone triumphs, and not, untruth. Through truth alone the way to gods, Devayâna, lies." Everybody marches forward under that banner; ay, but it is only to crush the weaker man's position by his own. You come with your dualistic idea of God to pick a quarrel with a poor man who is worshipping an image, and you think you are wonderfully rational, you can confound him; but if he turns round and shatters your own Personal God and calls that an imaginary ideal, where are you? You fall back on faith and so on, or raise the cry of atheism, the old cry of a weak man — whosoever defeats him is an atheist. If you are to be rational, be rational all along the line, and if not, allow others the same privilege which you ask for yourselves. How can you prove the existence of this God? On the other hand, it can be almost disproved. There is not a shadow of a proof as to His existence, and there are very strong arguments to the contrary. How will you prove His existence, with your God, and His Gunas, and an infinite number of souls which are substance, and each soul an individual? In what are you an individual? You are not as a body, for you know today better than even the Buddhists of old knew that what may have been matter in the sun has just now become matter in you, and will go out and become matter in the plants; then where is your individuality, Mr. So-and-so? The same applies to the mind. Where is your individuality? You have one thought tonight and another tomorrow. You do not think the same way as you thought when you were a child; and old men do not think the same way as they did when they were young. Where is your individuality then? Do not say it is in consciousness, this Ahamkara, because this only covers a small part of your existence. While I am talking to you, all my organs are working and I am not conscious of it. If consciousness is the proof of existence they do not exist then, because I am not conscious of them. Where are you then with your Personal God theories? How can you prove such a God?

Again, the Buddhists will stand up and declare — not only is it illogical, but immoral, for it teaches man to be a coward and to seek assistance outside, and nobody can give him such help. Here is the universe, man made it; why then depend on an imaginary being outside whom nobody ever saw, or felt, or got help from? Why then do, you make cowards of yourselves and teach your children that the highest state of man is to be like a dog, and go crawling before this imaginary being, saying that you are weak and impure, and that you are everything vile in this universe? On the other hand, the Buddhists may urge not only that you tell a lie, but that you bring a tremendous amount of evil upon your children; for, mark you, this world is one of hypnotisation. Whatever you tell yourself, that you become. Almost the first words the great Buddha uttered were: "What you think, that you are; what you will think, that you will be." If this is true, do not teach yourself that you are nothing, ay, that you cannot do anything unless you are helped by somebody who does not live here, but sits above the clouds. The result will be that you will be more and more weakened every day. By constantly repeating, "we are very impure, Lord, make us pure", the result will be that you will hypnotise yourselves into all sorts of vices. Ay, the Buddhists say that ninety per cent of these vices that you see in every society are on account of this idea of a Personal God; this is an awful idea of the human being that the end and aim of this expression of life, this wonderful expression of life, is to become like a dog. Says the Buddhist to the Vaishnava, if your ideal, your aim and goal is to go to the place called Vaikuntha where God lives, and there stand before Him with folded hands all through eternity, it is better to commit suicide than do that. The Buddhists may even urge that, that is why he is going to create annihilation, Nirvana, to escape this. I am putting these ideas before you as a Buddhist just for the time being, because nowadays all these Advaitic ideas are said to make you immoral, and I am trying to tell you how the other side looks. Let us face both sides boldly and bravely.

We have seen first of all that this cannot be proved, this idea of a Personal God creating the world; is there any child that can believe this today? Because a Kumbhakara creates a Ghata, therefore a God created the world! If this is so, then your Kumbhakara is God also; and if any one tells you that He acts without head and hands, you may take him to a lunatic asylum. Has ever your Personal God, the Creator of the world to whom you cry all your life, helped you — is the next challenge from modern science. They will prove that any help you have had could have been got by your own exertions, and better still, you need not have spent your energy in that crying, you could have done it better without that weeping and crying. And we have seen that along with this idea of a Personal God comes tyranny and priestcraft. Tyranny and priestcraft have prevailed wherever this idea existed, and until the lie is knocked on the head, say the Buddhists, tyranny will not cease. So long as man thinks he has to cower before a supernatural being, so long there will be priests to claim rights and privileges and to make men cower before them, while these poor men will continue to ask some priest to act as interceder for them. You may do away with the Brahmin, but mark me, those who do so will put themselves in his place and will be worse, because the Brahmin has a certain amount of generosity in him, but these upstarts are always the worst of tyrannisers. If a beggar gets wealth, he thinks the whole world is a bit of straw. So these priests there must be, so long as this Personal God idea persists, and it will be impossible to think of any great morality in society. Priestcraft and tyranny go hand in hand. Why was it invented? Because some strong men in old times got people into their hands and said, you must obey us or we will destroy you. That was the long and short of it. महद्भयं वज्रमुद्यतम्। — It is the idea of the thunderer who kills every one who does not obey him.

Next the Buddhist says, you have been perfectly rational up to this point, that everything is the result of the law of Karma. You believe in an infinity of souls, and that souls are without birth or death, and this infinity of souls and the belief in the law of Karma are perfectly logical no doubt. There cannot be a cause without an effect, the present must have had its cause in the past and will have its effect in the future. The Hindu says the Karma is Jada (inert) and not Chaitanya (Spirit), therefore some Chaitanya is necessary to bring this cause to fruition. Is it so, that Chaitanya is necessary to bring the plant to fruition? If I plant the seed and add water, no Chaitanya is necessary. You may say there was some original Chaitanya there, but the souls themselves were the Chaitanya, nothing else is necessary. If human souls have it too, what necessity is there for a God, as say the Jains, who, unlike the Buddhists, believe in souls and do not believe in God. Where are you logical, where are you moral? And when you criticise Advaitism and fear that it will make for immorality, just read a little of what has been done in India by dualistic sects. If there have been twenty thousand Advaitist blackguards, there have also been twenty thousand Dvaitist blackguards. Generally speaking, there will be more Dvaitist blackguards, because it takes a better type of mind to understand Advaitism, and Advaitists can scarcely be frightened into anything. What remains for you Hindus, then? There is no help for you out of the clutches of the Buddhists. You may quote the Vedas, but he does not believe in them. He will say, "My Tripitakas say otherwise, and they are without beginning or end, not even written by Buddha, for Buddha says he is only reciting them; they are eternal." And he adds, "Yours are wrong, ours are the true Vedas, yours are manufactured by the Brahmin priests, therefore out with them." How do you escape?

Here is the way to get out. Take up the first objection, the metaphysical one, that substance and qualities are different. Says the Advaitist, they are not. There is no difference between substance and qualities. You know the old illustration, how the rope is taken for the snake, and when you see the snake you do not see the rope at all, the rope has vanished. Dividing the thing into substance and quality is a metaphysical something in the brains of philosophers, for never can they be in effect outside. You see qualities if you are an ordinary man, and substance if you are a great Yogi, but you never see both at the same time. So, Buddhists, your quarrel about substance and qualities has been but a miscalculation which does not stand on fact. But if substance is unqualified, there can only be one. If you take qualities off from the soul, and show that these qualities are in the mind really, superimposed on the soul, then there can never be two souls for it is qualification that makes the difference between one soul and another. How do you know that one soul is different from the other? Owing to certain differentiating marks, certain qualities. And where qualities do not exist, how can there be differentiation? Therefore there are not two souls, there is but One, and your Paramatman is unnecessary, it is this very soul. That One is called Paramatman, that very One is called Jivâtman, and so on; and you dualists, such as the Sânkhyas and others, who say that the soul is Vibhu, omnipresent, how can you make two infinities? There can be only one. What else? This One is the one Infinite Atman, everything else is its manifestation. There the Buddhist stops, but there it does not end.

The Advaitist position is not merely a weak one of criticism. The Advaitist criticises others when they come too near him, and just throws them away, that is all; but he propounds his own position. He is the only one that criticises, and does not stop with criticism and showing books. Here you are. You say the universe is a thing of continuous motion. In Vyashti (the finite) everything is moving; you are moving, the table is moving, motion everywhere; it is Samsâra, continuous motion; it is Jagat. Therefore there cannot be an individuality in this Jagat, because individuality means that which does not change; there cannot be any changeful individuality, it is a contradiction in terms. There is no such thing as individuality in this little world of ours, the Jagat. Thought and feeling, mind and body, men and animals and plants are in a continuous state of flux. But suppose you take the universe as a unit whole; can it change or move? Certainly not. Motion is possible in comparison with something which is a little less in motion or entirely motionless. The universe as a whole, therefore, is motionless, unchangeable. You are therefore, an individual then and then alone when you are the whole of it, when the realization of "I am the universe" comes. That is why the Vedantist says that so long as there are two, fear does not cease. It is only when one does not see another, does not feel another, when it is all one — then alone fear ceases, then alone death vanishes, then alone Samsara vanishes. Advaita teaches us, therefore, that man is individual in being universal, and not in being particular. You are immortal only when you are the whole. You are fearless and deathless only when you are the universe; and then that which you call the universe is the same as that you call God, the same that you call existence, the same that you call the whole. It is the one undivided Existence which is taken to be the manifold world which we see, as also others who are in the same state of mind as we. People who have done a little better Karma and get a better state of mind, when they die, look upon it as Svarga and see Indras and so forth. People still higher will see it, the very same thing, as Brahma-Loka, and the perfect ones will neither see the earth nor the heavens, nor any Loka at all. The universe will have vanished, and Brahman will be in its stead.

Can we know this Brahman? I have told you of the painting of the Infinite in the Samhita. Here we shall find another side shown, the infinite internal. That was the infinite of the muscles. Here we shall have the Infinite of thought. There the Infinite was attempted to be painted in language positive; here that language failed and the attempt has been to paint it in language negative. Here is this universe, and even admitting that it is Brahman, can we know it? No! No! You must understand this one thing again very clearly. Again and again this doubt will come to you: If this is Brahman, how can we know it? विज्ञातारमरे केन विजानीयात् — "By what can the knower be known?" How can the knower be known? The eyes see everything; can they see themselves? They cannot: The very fact of knowledge is a degradation. Children of the Aryans, you must remember this, for herein lies a big story. All the Western temptations that come to you, have their metaphysical basis on that one thing — there is nothing higher than sense-knowledge. In the East, we say in our Vedas that this knowledge is lower than the thing itself, because it is always a limitation. When you want to know a thing, it immediately becomes limited by your mind. They say, refer back to that instance of the oyster making a pearl and see how knowledge is limitation, gathering a thing, bringing it into Consciousness, and not knowing it as a whole. This is true about all knowledge, and can it be less so about the Infinite? Can you thus limit Him who is the substance of all knowledge, Him who is the Sâkshi, the witness, without whom you cannot have any knowledge, Him who has no qualities, who is the Witness of the whole universe, the Witness in our own souls? How can you know Him? By what means can you bind Him up? Everything, the whole universe, is such a false attempt. This infinite Atman is, as it were, trying to see His own face, and all, from the lowest animals to the highest of gods, are like so many mirrors to reflect Himself in, and He is taking up still others, finding them insufficient, until in the human body He comes to know that it is the finite of the finite, all is finite, there cannot be any expression of the Infinite in the finite. Then comes the retrograde march, and this is what is called renunciation, Vairâgya. Back from the senses, back! Do not go to the senses is the watchword of Vairagya. This is the watchword of all morality, this is the watchword of all well-being; for you must remember that with us the universe begins in Tapasyâ, in renunciation, and as you go back and back, all the forms are being manifested before you, and they are left aside one after the other until you remain what you really are. This is Moksha or liberation.

This idea we have to understand: विज्ञातारमरे केन विजानीयात् — "How to know the knower?" The knower cannot be known, because if it were known, it will not be the knower. If you look at your eyes in a mirror, the reflection is no more your eyes, but something else, only a reflection. Then if this soul, this Universal, Infinite Being which you are, is only a witness, what good is it? It cannot live, and move about, and enjoy the world, as we do. People cannot understand how the witness can enjoy. "Oh," they say, "you Hindus have become quiescent, and good for nothing, through this doctrine that you are witnesses! " First of all, it is only the witness that can enjoy. If there is a wrestling match, who enjoys it, those who take part in it, or those who are looking on — the outsiders? The more and more you are the witness of anything in life, the more you enjoy it. And this is Ânanda; and, therefore, infinite bliss can only be yours when you have become the witness of this universe; then alone you are a Mukta Purusha. It is the witness alone that can work without any desire, without any idea of going to heaven, without any idea of blame, without any idea of praise. The witness alone enjoys, and none else.

Coming to the moral aspect, there is one thing between the metaphysical and the moral aspect of Advaitism; it is the theory of Mâyâ. Everyone of these points in the Advaita system requires years to understand and months to explain. Therefore you will excuse me if I only just touch them en passant. This theory of Maya has been the most difficult thing to understand in all ages. Let me tell you in a few words that it is surely no theory, it is the combination of the three ideas Desha-Kâla-Nimitta — space, time, and causation — and this time and space and cause have been further reduced into Nâma-Rupa. Suppose there is a wave in the ocean. The wave is distinct from the ocean only in its form and name, and this form and this name cannot have any separate existence from the wave; they exist only with the wave. The wave may subside, but the same amount of water remains, even if the name and form that were on the wave vanish for ever. So this Maya is what makes the difference between me and you, between all animals and man, between gods and men. In fact, it is this Maya that causes the Atman to be caught, as it were, in so many millions of beings, and these are distinguishable only through name and form. If you leave it alone, let name and form go, all this variety vanishes for ever, and you are what you really are. This is Maya.

It is again no theory, but a statement of facts. When the realist states that this table exists, what he means is, that this table has an independent existence of its own, that it does not depend on the existence of anything else in the universe, and if this whole universe be destroyed and annihilated, this table will remain just as it is now. A little thought will show you that it cannot be so. Everything here in the sense-world is dependent and interdependent, relative and correlative, the existence of one depending on the other. There are three steps, therefore, in our knowledge of things; the first is that each thing is individual and separate from every other; and the next step is to find that there is a relation and correlation between all things; and the third is that there is only one thing which we see as many. The first idea of God with the ignorant is that this God is somewhere outside the universe, that is to say, the conception of God is extremely human; He does just what a man does, only on a bigger and higher scale. And we have seen how that idea of God is proved in a few words to be unreasonable and insufficient. And the next idea is the idea of a power we see manifested everywhere. This is the real Personal God we get in the Chandi, but, mark me, not a God that you make the reservoir of all good qualities only. You cannot have two Gods, God and Satan; you must have only one and dare to call Him good and bad. Have only one and take the logical consequences. We read in the Chandi: "We salute Thee, O Divine Mother, who lives in every being as peace. We salute Thee, O Divine Mother, who lives in all beings as purity." At the same time we must take the whole consequence of calling Him the All-formed. "All this is bliss, O Gârgi; wherever there is bliss there is a portion of the Divine," You may use it how you like. In this light before me, you may give a poor man a hundred rupees, and another man may forge your name, but the light will be the same for both. This is the second stage. And the third is that God is neither outside nature nor inside nature, but God and nature and soul and universe are all convertible terms. You never see two things; it is your metaphysical words that have deluded you. You assume that you are a body and have a soul, and that you are both together. How can that be? Try in your own mind. If there is a Yogi among you, he knows himself as Chaitanya, for him the body has vanished. An ordinary man thinks of himself as a body; the idea of spirit has vanished from him; but because the metaphysical ideas exist that man has a body and a soul and all these things, you think they are all simultaneously there. One thing at a time. Do not talk of God when you see matter; you see the effect and the effect alone, and the cause you cannot see, and the moment you can see the cause, the effect will have vanished. Where is the world then, and who has taken it off?

"One that is present always as consciousness, the bliss absolute, beyond all bounds, beyond all compare, beyond all qualities, ever-free, limitless as the sky, without parts, the absolute, the perfect — such a Brahman, O sage, O learned one, shines in the heart of the Jnâni in Samâdhi. (Vivekachudamani, 408).

"Where all the changes of nature cease for ever, who is thought beyond all thoughts, who is equal to all yet having no equal, immeasurable, whom Vedas declare, who is the essence in what we call our existence, the perfect — such a Brahman, O sage, O learned one, shines in the heart of the Jnani in Samadhi. (Ibid., 409)

"Beyond all birth and death, the Infinite One, incomparable, like the whole universe deluged in water in Mahâpralaya — water above, water beneath, water on all sides, and on the face of that water not a wave, not a ripple — silent and calm, all visions have died out, all fights and quarrels and the war of fools and saints have ceased for ever — such a Brahman, O sage, O learned one, shines in the heart of the Jnani in Samadhi." (Ibid., 410)

That also comes, and when that comes the world has vanished.

We have seen then that this Brahman, this Reality is unknown and unknowable, not in the sense of the agnostic, but because to know Him would be a blasphemy, because you are He already. We have also seen that this Brahman is not this table and yet is this table. Take off the name and form, and whatever is reality is He. He is the reality in everything.

"Thou art the woman, thou the man, thou art the boy, and the girl as well, thou the old man supporting thyself on a stick, thou art all in all in the universe." That is the theme of Advaitism. A few words more. Herein lies, we find, the explanation of the essence of things. We have seen how here alone we can take a firm stand against all the onrush of logic and scientific knowledge. Here at last reason has a firm foundation, and, at the same time, the Indian Vedantist does not curse the preceding steps; he looks back and he blesses them, and he knows that they were true, only wrongly perceived, and wrongly stated. They were the same truth, only seen through the glass of Maya, distorted it may be — yet truth, and nothing but truth. The same God whom the ignorant man saw outside nature, the same whom the little - knowing man saw as interpenetrating the universe, and the same whom the sage realises as his own Self, as the whole universe itself — all are One and the same Being, the same entity seen from different standpoints, seen through different glasses of Maya, perceived by different minds, and all the difference was caused by that. Not only so, but one view must lead to the other. What is the difference between science and common knowledge? Go out into the streets in the dark, and if something unusual is happening there, ask one of the passers-by what is the cause of it. If is ten to one that he will tell you it is a ghost causing the phenomenon. He is always going after ghosts and spirits outside, because it is the nature of ignorance to seek for causes outside of effects. If a stone falls, it has been thrown by a devil or a ghost, says the ignorant man, but the scientific man says it is the law of nature, the law of gravitation.

What is the fight between science and religion everywhere? Religions are encumbered with such a mass of explanations which come from outside — one angel is in charge of the sun, another of the moon, and so on ad infinitum. Every change is caused by a spirit, the one common point of agreement being that they are all outside the thing. Science means that the cause of a thing is sought out by the nature of the thing itself. As step by step science is progressing, it has taken the explanation of natural phenomena out of the hands of spirits and angels. Because Advaitism has done likewise in spiritual matters, it is the most scientific religion. This universe has not been created by any extra-cosmic God, nor is it the work of any outside genius. It is self-creating, self-dissolving, self-manifesting, One Infinite Existence, the Brahman. Tattvamasi Shvetaketo — "That thou art! O Shvetaketu!"

Thus you see that this, and this alone, and none else, can be the only scientific religion. And with all the prattle about science that is going on daily at the present time in modern half-educated India, with all the talk about rationalism and reason that I hear every day, I expect that; whole sects of you will come over and dare to be Advaitists, and dare to preach it to the world in the words of Buddha, बहुजनहिताय बहुजनसुखाय — "For the good of many, for the happiness of many." If you do not, I take you for cowards. If you cannot get over your cowardice, if your fear is your excuse, allow the same liberty to others, do not try to break up the poor idol-worshipper, do not call him a devil, do not go about preaching to every man, that does not agree entirely with you. Know first, that you are cowards yourselves, and if society frightens you, if your own superstitions of the past frighten you so much, how much more will these superstitions frighten and bind down those who are ignorant? That is the Advaita position. Have mercy on others. Would to God that the whole world were Advaitists tomorrow, not only in theory, but in realisation. But if that cannot be, let us do the next best thing; let us take the ignorant by the hand, lead them always step by step just as they can go, and know that every step in all religious growth in India has been progressive. It is not from bad to good, but from good to better.

Something more has to be told about the moral relation. Our boys blithely talk nowadays; they learn from somebody — the Lord knows from whom — that Advaita makes people immoral, because if we are all one and all God, what need of morality will there be at all! In the first place, that is the argument of the brute, who can only be kept down by the whip. If you are such brutes, commit suicide rather than pass for human beings who have to be kept down by the whip. If the whip is taken away, you will all be demons! You ought all to be killed if such is the case. There is no help for you; you must always be living under this whip and rod, and there is no salvation, no escape for you.

In the second place, Advaita and Advaita alone explains morality. Every religion preaches that the essence of all morality is to do good to others. And why? Be unselfish. And why should I? Some God has said it? He is not for me. Some texts have declared it? Let them; that is nothing to me; let them all tell it. And if they do, what is it to me? Each one for himself, and somebody take the hindermost — that is all the morality in the world, at least with many. What is the reason that I should be moral? You cannot explain it except when you come to know the truth as given in the Gita: "He who sees everyone in himself, and himself in everyone, thus seeing the same God living in all, he, the sage, no more kills the Self by the self." Know through Advaita that whomsoever you hurt, you hurt yourself; they are all you. Whether you know it or not, through all hands you work, through all feet you move, you are the king enjoying in the palace, you are the beggar leading that miserable existence in the street; you are in the ignorant as well as in the learned, you are in the man who is weak, and you are in the strong; know this and be sympathetic. And that is why we must not hurt others. That is why I do not even care whether I have to starve, because there will be millions of mouths eating at the same time, and they are all mine. Therefore I should not care what becomes of me and mine, for the whole universe is mine, I am enjoying all the bliss at the same time; and who can kill me or the universe? Herein is morality. Here, in Advaita alone, is morality explained. The others teach item but cannot give you its reason. Then, so far about explanation.

What is the gain? It is strength. Take off that veil of hypnotism which you have cast upon the world, send not out thoughts and words of weakness unto humanity. Know that all sins and all evils can be summed up in that one word, weakness. It is weakness that is the motive power in all evil doing; it is weakness that is the source of all selfishness; it is weakness that makes men injure others; it is weakness that makes them manifest what they are not in reality. Let them all know what they are; let them repeat day and night what they are. Soham. Let them suck it in with their mothers' milk, this idea of strength — I am He, I am He. This is to be heard first — श्रोतव्यो मन्तव्यो निदिध्यासितव्यः etc. And then let them think of it, and out of that thought, out of that heart will proceed works such as the world has never seen. What has to be done? Ay, this Advaita is said by some to be impracticable; that is to say, it is not yet manifesting itself on the material plane. To a certain extent that is true, for remember the saying of the Vedas:

ओमित्येकाक्षरं ब्रह्म ओमित्येकाक्षरं परम्।

ओमित्येकाक्षरं ज्ञात्वा यो यदिच्छति तस्य तत् ॥

ओमित्येकाक्षरं ब्रह्म ओमित्येकाक्षरं परम्।

ओमित्येकाक्षरं ज्ञात्वा यो यदिच्छति तस्य तत् ॥

"Om, this is the Brahman; Om, this is the greatest reality; he who knows the secret of this Om, whatever he desires that he gets." Ay, therefore first know the secret of this Om, that you are the Om; know the secret of this Tattvamasi, and then and then alone whatever you want shall come to you. If you want to be great materially, believe that you are so. I may be a little bubble, and you may be a wave mountain-high, but know that for both of us the infinite ocean is the background, the infinite Brahman is our magazine of power and strength, and we can draw as much as we like, both of us, I the bubble and you the mountain-high wave. Believe, therefore, in yourselves. The secret of Advaita is: Believe in yourselves first, and then believe in anything else. In the history of the world, you will find that only those nations that have believed in themselves have become great and strong. In the history of each nation, you will always find that only those individuals who have believed in themselves have become great and strong. Here, to India, came an Englishman who was only a clerk, and for want of funds and other reasons he twice tried to blow his brains out; and when he failed, he believed in himself, he believed that he was born to do great things; and that man became Lord Clive, the founder of the Empire. If he had believed the Padres and gone crawling all his life — "O Lord, I am weak, and I am low" — where would he have been? In a lunatic asylum. You also are made lunatics by these evil teachings. I have seen, all the world over, the bad effects of these weak teachings of humility destroying the human race. Our children are brought up in this way, and is it a wonder that they become semi-lunatics?

This is teaching on the practical side. Believe, therefore, in yourselves, and if you want material wealth, work it out; it will come to you. If you want to be intellectual, work it out on the intellectual plane, and intellectual giants you shall be. And if you want to attain to freedom, work it out on the spiritual plane, and free you shall be and shall enter into Nirvana, the Eternal Bliss. But one defect which lay in the Advaita was its being worked out so long on the spiritual plane only, and nowhere else; now the time has come when you have to make it practical. It shall no more be a Rahasya, a secret, it shall no more live with monks in caves and forests, and in the Himalayas; it must come down to the daily, everyday life of the people; it shall be worked out in the palace of the king, in the cave of the recluse; it shall be worked out in the cottage of the poor, by the beggar in the street, everywhere; anywhere it can be worked out. Therefore do not fear whether you are a woman or a Shudra, for this religion is so great, says Lord Krishna, that even a little of it brings a great amount of good.

Therefore, children of the Aryans, do not sit idle; awake, arise, and stop not till the goal is reached. The time has come when this Advaita is to be worked out practically. Let us bring it down from heaven unto the earth; this is the present dispensation. Ay, the voices of our forefathers of old are telling us to bring it down from heaven to the earth. Let your teachings permeate the world, till they have entered into every pore of society, till they have become the common property of everybody, till they have become part and parcel of our lives, till they have entered into our veins and tingle with every drop of blood there.

Ay, you may be astonished to hear that as practical Vedantists the Americans are better than we are. I used to stand on the seashore at New York and look at the emigrants coming from different countries — crushed, downtrodden, hopeless, unable to look a man in the face, with a little bundle of clothes as all their possession, and these all in rags; if they saw a policeman they were afraid and tried to get to the other side of the foot-path. And, mark you, in six months those very men were walking erect, well clothed, looking everybody in the face; and what made this wonderful difference? Say, this man comes from Armenia or somewhere else where he was crushed down beyond all recognition, where everybody told him he was a born slave and born to remain in a low state all his life, and where at the least move on his part he was trodden upon. There everything told him, as it were, "Slave! you are a slave, remain so. Hopeless you were born, hopeless you must remain." Even the very air murmured round him, as it were, "There is no hope for you; hopeless and a slave you must remain", while the strong man crushed the life out of him. And when he landed in the streets of New York, he found a gentleman, well-dressed, shaking him by the hand; it made no difference that the one was in rags and the other well-clad. He went a step further and saw restaurant, that there were gentlemen dining at a table, and he was asked to take a seat at the corner of the same table. He went about and found a new life, that there was a place where he was a man among men. Perhaps he went to Washington, shook hands with the President of the United States, and perhaps there he saw men coming from distant villages, peasants, and ill clad, all shaking hands with the President. Then the veil of Maya slipped away from him. He is Brahman, he who has been hypnotised into slavery and weakness is once more awake, and he rises up and finds himself a man in a world of men. Ay, in this country of ours, the very birth-place of the Vedanta, our masses have been hypnotised for ages into that state. To touch them is pollution, to sit with them is pollution! Hopeless they were born, hopeless they must remain! And the result is that they have been sinking, sinking, sinking, and have come to the last stage to which a human being can come. For what country is there in the world where man has to sleep with the cattle? And for this, blame nobody else, do not commit the mistake of the ignorant. The effect is here and the cause is here too. We are to blame. Stand up, be bold, and take the blame on your own shoulders. Do not go about throwing mud at others; for all the faults you suffer from, you are the sole and only cause.

Young men of Lahore, understand this, therefore, this great sin hereditary and national, is on our shoulders. There is no hope for us. You may make thousands of societies, twenty thousand political assemblages, fifty thousand institutions. These will be of no use until there is that sympathy, that love, that heart that thinks for all; until Buddha's heart comes once more into India, until the words of the Lord Krishna are brought to their practical use, there is no hope for us. You go on imitating the Europeans and their societies and their assemblages, but let me tell you a story, a fact that I saw with my own eyes. A company of Burmans was taken over to London by some persons here, who turned out to be Eurasians. They exhibited these people in London, took all the money, and then took these Burmans over to the Continent, and left them there for good or evil. These poor people did not know a word of any European language, but the English Consul in Austria sent them over to London. They were helpless in London, without knowing anyone. But an English lady got to know of them, took these foreigners from Burma into her own house, gave them her own clothes, her bed, and everything, and then sent the news to the papers. And, mark you, the next day the whole nation was, as it were, roused. Money poured in, and these people were helped out and sent back to Burma. On this sort of sympathy are based all their political and other institutions; it is the rock-foundation of love, for themselves at least. They may not love the world; and the Burmans may be their enemies, but in England, it goes without saying, there is this great love for their own people, for truth and justice and charity to the stranger at the door. I should be the most ungrateful man if I did not tell you how wonderfully and how hospitably I was received in every country in the West. Where is the heart here to build upon? No sooner do we start a little joint-stock company than we try to cheat each other, and the whole thing comes down with a crash. You talk of imitating the English and building up as big a nation as they are. But where are the foundations? Ours are only sand, and, therefore, the building comes down with a crash in no time.

Therefore, young men of Lahore, raise once more that mighty banner of Advaita, for on no other ground can you have that wonderful love until you see that the same Lord is present everywhere. Unfurl that banner of love! "Arise, awake, and stop not till the goal is reached." Arise, arise once more, for nothing can be done without renunciation. If you want to help others, your little self must go. In the words of the Christians — you cannot serve God and Mammon at the same time. Have Vairagya. Your ancestors gave up the world for doing great things. At the present time there are men who give up the world to help their own salvation. Throw away everything, even your own salvation, and go and help others. Ay you are always talking bold words, but here is practical Vedanta before you. Give up this little life of yours. What matters it if you die of starvation — you and I and thousands like us — so long as this nation lives? The nation is sinking, the curse of unnumbered millions is on our heads — those to whom we have been giving ditch-water to drink when they have been dying of thirst and while the perennial river of water was flowing past, the unnumbered millions whom we have allowed to starve in sight of plenty, the unnumbered millions to whom we have talked of Advaita and whom we have hated with all our strength, the unnumbered millions for whom we have invented the doctrine of Lokâchâra (usage), to whom we have talked theoretically that we are all the same and all are one with the same Lord, without even an ounce of practice. "Yet, my friends, it must be only in the mind and never in practice!" Wipe off this blot. "Arise and awake." What matters it if this little life goes? Everyone has to die, the saint or the sinner, the rich or the poor. The body never remains for anyone. Arise and awake and be perfectly sincere. Our insincerity in India is awful; what we want is character, that steadiness and character that make a man cling on to a thing like grim death.

"Let the sages blame or let them praise, let Lakshmi come today or let her go away, let death come just now or in a hundred years; he indeed is the sage who does not make one false step from the right path." Arise and awake, for the time is passing and all our energies will be: frittered away in vain talking. Arise and awake, let minor things, and quarrels over little details and fights over little doctrines be thrown aside, for here is the greatest of all works, here are the sinking millions. When the Mohammedans first came into India, what a great number of Hindus were here; but mark, how today they have dwindled down! Every day they will become less and less till they wholly disappear. Let them disappear, but with them will disappear the marvellous ideas, of which, with all their defects and all their misrepresentations, they still stand as representatives. And with them will disappear this marvellous Advaita, the crest-jewel of all spiritual thought. Therefore, arise, awake, with your hands stretched out to protect the spirituality of the world. And first of all, work it out for your own country. What we want is not so much spirituality as a little of the bringing down of the Advaita into the material world. First bread and then religion. We stuff them too much with religion, when the poor fellows have been starving. No dogmas will satisfy the cravings of hunger. There are two curses here: first our weakness, secondly, our hatred, our dried-up hearts. You may talk doctrines by the millions, you may have sects by the hundreds of millions; ay, but it is nothing until you have the heart to feel. Feel for them as your Veda teaches you, till you find they are parts of your own bodies, till you realise that you and they, the poor and the rich, the saint and the sinner, are all parts of One Infinite Whole, which you call Brahman.

Gentlemen, I have tried to place before you a few of the most brilliant points of the Advaita system, and now the time has come when it should be carried into practice, not only in this country but everywhere. Modern science and its sledge-hammer blows are pulverising the porcelain foundations of all dualistic religions everywhere. Not only here are the dualists torturing texts till they will extend no longer — for texts are not India-rubber — it is not only here that they are trying to get into the nooks and corners to protect themselves; it is still more so in Europe and America. And even there something of this idea will have to go from India. It has already got there. It will have to grow and increase and save their civilisations too. For in the West the old order of things is vanishing, giving way to a new order of things, which is the worship of gold, the worship of Mammon. Thus this old crude system of religion was better than the modern system, namely — competition and gold. No nation, however strong, can stand on such foundations, and the history of the world tells us that all that had such foundations are dead and gone. In the first place we have to stop the incoming of such a wave in India. Therefore preach the Advaita to every one, so that religion may withstand the shock of modern science. Not only so, you will have to help others; your thought will help out Europe and America. But above all, let me once more remind you that here is need of practical work, and the first part of that is that you should go to the sinking millions of India, and take them by the hand, remembering the words of the Lord Krishna:

इहैव तैर्जितः सर्गो येषां साम्ये स्थितं मनः।

निर्दोषं हि समं ब्रह्म तस्मात् ब्रह्मणि ते स्थिताः॥

इहैव तैर्जितः सर्गो येषां साम्ये स्थितं मनः।

निर्दोषं हि समं ब्रह्म तस्मात् ब्रह्मणि ते स्थिताः॥

"Even in this life they have conquered relative existence whose minds are firm-fixed on the sameness of everything, for God is pure and the same to all; therefore, such are said to be living in God."


متن از ویکی‌نبشته — مالکیت عمومی. نخستین بار توسط آدوایتا آشراما منتشر شده است.