نقشهی عملیاتی من
این ترجمه توسط هوش مصنوعی تولید شده و ممکن است شامل خطا باشد. لطفاً به متن انگلیسی مراجعه کنید.
AI-translated. May contain errors. For accurate text, refer to the original English.
فارسی
طرح مبارزاتی من
(سخنرانی در تالار ویکتوریا، مَدرَس)
چون روز گذشته به سبب ازدحام جمعیت نتوانستیم ادامه دهیم، از این فرصت بهره میگیرم تا از مردم مَدرَس برای مهربانی یکسانی که از ایشان دیدهام سپاسگزاری کنم. نمیدانم چگونه بهتر از این سپاس خود را برای سخنان زیبایی که در نشانیها بیان شده بگویم، جز آنکه از خداوند بخواهم مرا شایستۀ این عبارات مهربانانه و بخشندانه گرداند و با کار کردن در تمام عمرم برای آرمان دین ما و خدمت به مام میهن؛ و باشد که خداوند مرا شایستۀ آن سازد.
با همۀ عیوبم، گمان میکنم اندکی جسارت در من هست. پیامی از هند برای غرب داشتم و با جسارت آن را به مردم آمریکا و انگلیس رساندم. پیش از ورود به موضوع امروز، میخواهم چند کلمۀ صریح به همۀ شما بگویم. شرایطی پیرامون من شکل گرفته است که قصد داشته مرا بازدارد، پیشرفتم را سد کند و اگر بتواند نابودم سازد. خدا را شکر که شکست خوردند، چنانکه چنین تلاشهایی همیشه شکست خواهند خورد. اما در سه سال گذشته مقداری سوءتفاهم پدید آمده است و تا زمانی که در سرزمینهای بیگانه بودم، سکوت پیشه کردم و حتی یک کلمه نگفتم؛ اما اکنون که بر خاک مام میهنم ایستادهام، میخواهم چند کلمه توضیح بدهم. نه اینکه اهمیتی بدهم نتیجۀ این سخنان چه خواهد بود — نه اینکه اهمیتی بدهم چه احساسی از شما با این سخنان برمیانگیزم. بسیار اندک اهمیت میدهم، زیرا همان درویشی هستم که حدود چهار سال پیش با این عصا و کمندل وارد شهرتان شد؛ همان جهان پهناور پیش رویم گسترده است. بدون هیچ مقدمۀ بیشتری آغاز میکنم.
نخست از همه، باید چند کلمهای دربارۀ انجمن تئوسوفی بگویم. بیگفتگو، مقداری کار نیک توسط این انجمن برای هند انجام شده است؛ از این رو هر هندو سپاسگزار آن است و بهویژه سپاسگزار خانم بِسَنت؛ زیرا هرچند بسیار کم او را میشناسم، اما همان اندک، مرا به این باور رسانده که او خیرخواهی صادق برای این مام میهن ماست و دارد نهایت تلاش خود را برای بالا بردن سطح کشورمان میکند. برای این کار، سپاس جاودانۀ هر هندی اصیل از آنِ اوست و همۀ برکات تا ابد بر او و خاندانش باد. اما این یک چیز است — و پیوستن به انجمن تئوسوفیستها چیز دیگری. احترام و ارجگذاری و عشق یک چیز است و بلعیدن هر چه کسی بگوید بدون استدلال، بدون نقد و بدون تحلیل، چیزی کاملاً متفاوت. گزارشی در گردش است که تئوسوفیستها به دستاوردهای کوچک من در آمریکا و انگلیس کمک کردهاند. باید صریحاً به شما بگویم که تکتک کلمات آن نادرست است، تکتک کلمات آن ناراست است. بسیار از اندیشههای آزادمنشانه و همدردی با اختلافنظرها در این جهان میشنویم. این بسیار خوب است، اما در عمل میبینیم که آدمی تنها تا زمانی با دیگری همدردی میکند که آن دیگری به هر چه او میگوید ایمان داشته باشد، اما به محض اینکه جرأت مخالفت کند، آن همدردی رفته و آن عشق ناپدید میشود. دیگرانی هم هستند که تبرهای خود را تیز میکنند و اگر چیزی در کشوری پدید آید که مانع تیز کردنشان شود، دلهایشان میسوزد، انبوهی از نفرت بیرون میریزد و نمیدانند چه کنند. مبلّغ مسیحی را چه آزاری است اگر هندوها بخواهند خانۀ خود را پاک کنند؟ برهمو سماج و دیگر نهادهای اصلاحی را چه زیانی است اگر هندوها نهایت تلاش خود را برای اصلاح خویش بکنند؟ چرا باید در مقابل بایستند؟ چرا باید بزرگترین دشمنان این جنبشها باشند؟ چرا؟ — میپرسم. به نظرم کینه و حسادتشان چنان تلخ است که جایی برای چرا و چگونه نمیماند.
چهار سال پیش، وقتی من، یک درویش فقیر و گمنام و بییاور، عازم آمریکا بودم — سفر از آبها به آمریکا بدون هیچ معرفینامه یا دوستی در آنجا — به دیدار رهبر انجمن تئوسوفی رفتم. طبیعتاً فکر کردم او، چون آمریکایی و دوستدار هند است، شاید نامۀ معرفیای برای کسی در آنجا به من بدهد. از من پرسید: «آیا به انجمن من میپیوندید؟» گفتم: «نه، چگونه بتوانم؟ زیرا به بیشتر آموزههای شما باور ندارم.» پاسخ داد: «پس متأسفم، کاری برایتان نمیتوانم بکنم.» این هموار کردن راه برای من نبود. چنانکه میدانید، با یاری چند دوست از مَدرَس به آمریکا رسیدم. بیشترشان اینجا حاضرند. تنها یکی غایب است، آقای قاضی سوبرامانیا آیِر، که عمیقترین سپاس من نثار اوست. او بینش یک نابغه را دارد و یکی از استوارترین دوستانی است که در این زندگی دارم، دوستی حقیقی و فرزند راستین هند. چندین ماه پیش از آغاز پارلمان ادیان به آمریکا رسیدم. پولی که با خود داشتم اندک بود و زود تمام شد. زمستان نزدیک میشد و فقط لباسهای نازک تابستانی داشتم. نمیدانستم در آن آبوهوای سرد و دلگیر چه کنم، زیرا اگر در خیابانها گدایی میکردم، نتیجهاش فرستاده شدن به زندان بود. آنجا بودم با آخرین چند دلار در جیبم. تلگرافی به دوستانم در مَدرَس فرستادم. تئوسوفیستها از این خبر باخبر شدند و یکیشان نوشت: «حالا دیگر شیطان خواهد مرد؛ خدا همهمان را برکت دهد.» آیا این هموار کردن راه برای من بود؟ اکنون این را نمیگفتم؛ اما چون هممیهنانم میخواستند بدانند، باید بیرون بیاید. سه سال است دهانم را دربارۀ اینها نگشودهام؛ سکوت شعار من بوده؛ اما امروز ماجرا بیرون آمد. این همه نبود. تئوسوفیستهایی را در پارلمان ادیان دیدم و خواستم با آنها سخن بگویم و معاشرت کنم. نگاههای تحقیرآمیزشان را به یاد دارم، گویی میخواستند بگویند: «این کرم را چه کار اینجا در میان خدایان؟» پس از آنکه در پارلمان ادیان نام و آوازه یافتم، آنگاه کار عظیمی پیش رویم بود؛ اما در هر گام تئوسوفیستها تلاش کردند مرا خاموش سازند. به تئوسوفیستها توصیه شد به سخنرانیهای من نیایند، زیرا با این کار همۀ حمایت انجمن را از دست خواهند داد، چون قوانین بخش باطنی اعلام میدارد که هر کسی به آن بخش باطنی بپیوندد باید آموزش را از کوتهومی و موریا دریافت کند — البته از طریق نمایندگان ظاهریشان، آقای جاج و خانم بِسَنت — به طوری که پیوستن به بخش باطنی به معنای تسلیم استقلال خود است. مسلماً من نمیتوانستم چنین کاری بکنم و هیچ کسی را هم هندو نمیخواندم که چنین کاری بکند. احترام بزرگی برای آقای جاج قائل بودم. مردی شایسته، گشودهرو، منصف و ساده بود و بهترین نمایندۀ تئوسوفیستها بود. حقی ندارم که اختلاف میان او و خانم بِسَنت را نقد کنم که هر یک ادعا میکند مَهاتمای او درست میگوید. و شگفت اینکه هر دو همان مَهاتما را ادعا میکنند. خداوند حقیقت را میداند: او داور است و هیچکس حق قضاوت ندارد وقتی کفۀ ترازو برابر است. اینچنین آنان راه را در سراسر آمریکا برایم هموار کردند!
آنان به صف مخالفان دیگر — مبلّغان مسیحی — پیوستند. هیچ دروغ سیاهی نیست که اینان علیه من نساخته باشند. از شهری به شهری آبروی مرا بردند، هرچند فقیر و بییاور در سرزمینی بیگانه بودم. تلاش کردند مرا از هر خانهای بیرون کنند و هر کسی را که دوست من شده بود، دشمنم سازند. تلاش کردند از گرسنگی بکشندم؛ و متأسفانه باید بگویم یکی از هممیهنان خودم نیز علیه من وارد عمل شد. او رهبر یک حزب اصلاحطلب در هند است. این آقا هر روز اعلام میکند: «مسیح به هند آمده است.» آیا مسیح اینگونه به هند خواهد آمد؟ آیا این راه اصلاح هند است؟ و این آقا را من از کودکی میشناختم؛ او یکی از بهترین دوستانم بود؛ وقتی او را دیدم — مدتها بود هیچ هممیهنی ندیده بودم — بسیار خوشحال شدم و این بود رفتاری که از او دیدم. روزی که پارلمان مرا تشویق کرد، روزی که در شیکاگو محبوب شدم، از آن روز لحنش عوض شد؛ و زیرکانه هر کاری که میتوانست برای آسیب رساندن به من کرد. آیا مسیح اینگونه به هند خواهد آمد؟ آیا این درسی است که پس از بیست سال نشستن بر پای مسیح آموخته بود؟ اصلاحطلبان بزرگ ما اعلام میکنند که مسیحیت و قدرت مسیحی ملت هند را بالا خواهد برد. آیا این راهش است؟ مسلماً اگر آن آقا نمونهای باشد، چندان امیدوارکننده به نظر نمیرسد.
یک کلام دیگر: در نشریۀ اصلاحطلبان اجتماعی خواندم که مرا شودرا خواندهاند و از من پرسیدهاند که شودرا چه حقی دارد درویش شود. در پاسخ میگویم: نسب خود را به کسی میرسانم که هر برهمنی به پای او گل میریزد آنگاه که این کلمات را میخواند — یَمایَ دَرمَراجایَ چیتْرَگوپتایَ وَیْ نَمَه — و که فرزندانش پاکترین کشاتریاها هستند. اگر به اساطیرتان یا متون پورانهایتان باور دارید، بگذارید این بهاصطلاح اصلاحطلبان بدانند که طبقۀ من، صرفنظر از خدمات دیگر در گذشته، قرنها بر نیمی از هند حکومت کرده است. اگر طبقۀ مرا نادیده بگیرید، از تمدن امروز هند چه باقی خواهد ماند؟ در بنگال تنها، خون من بزرگترین فیلسوف، بزرگترین شاعر، بزرگترین مورخ، بزرگترین باستانشناس، بزرگترین واعظ دینی را به آنان ارزانی داشته؛ خون من بزرگترین دانشمند مدرن هند را به هند ارزانی داشته است. این بدگویان باید اندکی از تاریخ خودمان میدانستند و سه طبقۀ ما را مطالعه میکردند و میآموختند که برهمن و کشاتریا و وَیشیَه حق برابر برای درویش شدن دارند: تِرَیوَرنیکاها حق برابر بر وداها دارند. این فقط بینالطریق بود. فقط اشارهای کردم، اما اصلاً آزرده نمیشوم اگر مرا شودرا بخوانند. اندکی جبران خواهد بود برای ستم نیاکانم بر بینوایان. اگر پاریا باشم، بیشتر خوشحال خواهم شد، زیرا شاگرد مردی هستم که — برهمنِ برهمنان — میخواست خانۀ یک پاریا را پاک کند. البته آن پاریا اجازه نداد؛ چگونه میتوانست بگذارد این درویش برهمن بیاید و خانهاش را پاک کند! و این مرد در دل شب برخاست، پنهانی به خانۀ این پاریا رفت، مستراحش را شست و با موهای بلندش آنجا را پاک کرد و روز پس از روز چنین کرد تا خود را خادم همگان سازد. من پاهای آن مرد را بر سرم حمل میکنم؛ او قهرمان من است؛ زندگی آن قهرمان را خواهم کوشید سرمشق قرار دهم. هندو با خادم همگان شدن میکوشد خود را برافرازد. هندوها باید اینگونه تودهها را بالا ببرند و نه با چشمداشت به هیچ نفوذ بیگانهای. بیست سال تمدن غربی این تصویر را به ذهنم میآورد: تصویر مردی که میخواهد دوست خودش را در سرزمینی بیگانه از گرسنگی بکشد، فقط چون این دوست محبوب است، فقط چون فکر میکند این مرد سر راه پول درآوردنش ایستاده. و آن تصویر دیگر نشان میدهد که هندوییسم اصیل و سنتی خود در وطن چه خواهد کرد. بگذارید هر یک از اصلاحطلبان ما آن زندگی را نشان دهد، آمادۀ خدمت حتی به یک پاریا، و آنگاه من بر پایش خواهم نشست و خواهم آموخت، و نه پیش از آن. یک مثقال عمل بیش از بیست هزار تن حرف بزرگ میارزد.
حال به سراغ انجمنهای اصلاحطلب مَدرَس میآیم. آنان با من بسیار مهربان بودهاند. سخنان بسیار مهربانانهای گفتهاند و اشاره کردهاند — و من از صمیم قلب موافقم — که تفاوتی میان اصلاحطلبان بنگال و مَدرَس هست. بسیاری از شما به یاد دارید آنچه غالباً گفتهام که مَدرَس اکنون در وضعیت بسیار زیبایی است. گرفتار بازی کنش و واکنش مانند بنگال نشده است. اینجا پیشرفت آرام و پیوسته در همه جا هست؛ اینجا رشد است و نه واکنش. در بسیاری موارد و تا حدی، در بنگال احیایی هست؛ اما در مَدرَس احیا نیست، رشد است، رشدی طبیعی. از این رو کاملاً با آنچه اصلاحطلبان به عنوان تفاوت دو ملت اشاره میکنند موافقم؛ اما یک تفاوت هست که آنان درنمییابند. بعضی از این انجمنها، بیم آن دارم، تلاش میکنند مرا بترسانند تا به آنان بپیوندم. تلاشی عجیب است. مردی که چهارده سال عمرش رودررو با گرسنگی بوده، مردی که نمیدانسته فردا از کجا لقمهای بخورد و کجا بخوابد، به این آسانی ترسانده نمیشود. مردی تقریباً بدون لباس، که جرأت زندگی کرد آنجا که دماسنج سی درجه زیر صفر را نشان میداد، بدون آنکه بداند وعدۀ غذای بعدی از کجا خواهد آمد، در هند به این آسانی ترسانده نمیشود. نخستین چیزی که به آنان خواهم گفت این است — اندکی اراده از خودم دارم. اندکی تجربه هم دارم؛ و پیامی برای جهان دارم که بدون ترس و بیاعتنا به آینده خواهم رساند. به اصلاحطلبان خواهم گفت که من اصلاحطلبی بزرگتر از هر یک از آنانم. آنان فقط تکههای کوچک را اصلاح میخواهند. من اصلاح ریشهای و بنیادین میخواهم. آنجا که اختلاف داریم در روش است. روش آنان تخریب است، روش من سازندگی. به اصلاح باور ندارم؛ به رشد باور دارم. جرأت نمیکنم خود را در جایگاه خدا بنشانم و به جامعهمان حکم کنم: «از این راه برو و نه از آن.» فقط میخواهم مانند آن سنجاب در ساختن پل رامَه باشم که به گذاشتن سهم کوچکش از ذرات شن بر پل قانع بود. این موضع من است. این ماشین شگفت ملی قرنها کار کرده، این رود شگفت حیات ملی پیش روی ما جاری است. چه کسی میداند و چه کسی جرأت دارد بگوید آیا این خوب است و چگونه باید حرکت کند؟ هزاران شرایط گرد آن جمع شده، گاه ضربهای ویژه به آن میزند، گاه کندش میکند و گاه تندترش. چه کسی جرأت دارد حرکتش را فرمان دهد؟ کار ما فقط عمل کردن است، چنانکه گیتا میگوید، بدون چشمداشت به نتایج. سوخت مورد نیاز را به حیات ملی بدهید، اما رشد از آنِ خود اوست؛ هیچکس نمیتواند رشدش را به او دیکته کند. بدیها در جامعۀ ما فراوانند، اما در هر جامعۀ دیگری نیز چنین است. اینجا زمین گاه در اشک بیوهزنان غرق است؛ آنجا در غرب، هوا از آههای زنان بیشوهر میخروشد. اینجا فقر آفت بزرگ زندگی است؛ آنجا ملالِ ناشی از تجمل، آفت بزرگی است که بر آن نژاد سایه افکنده. اینجا مردم میخواهند خودکشی کنند چون چیزی برای خوردن ندارند؛ آنجا خودکشی میکنند چون بیش از حد دارند. بدی همهجا هست؛ مانند روماتیسم مزمن است. آن را از پا برانید، به سر میرود؛ از آنجا برانید، جای دیگر میرود. مسأله تعقیب آن از مکانی به مکان دیگر است؛ همین و بس. آری، فرزندان، تلاش برای درمان بدی راه حقیقی نیست. فلسفۀ ما میآموزد که بدی و نیکی جاودانه به هم پیوستهاند، دو روی یک سکه. اگر یکی را داشته باشید، باید دیگری را هم داشته باشید؛ موجی در اقیانوس باید به بهای فرورفتگی در جای دیگر باشد. بلکه، تمام زندگی بدی است. هیچ نفسی نمیتوان کشید بیآنکه کسی دیگر را بکشد؛ هیچ لقمهای نمیتوان خورد بیآنکه از کسی دریغ شود. این قانون است؛ این فلسفه است. بنابراین تنها کاری که میتوانیم بکنیم این است که بفهمیم تمام این مبارزه با بدی، ذهنی است بیش از آنکه عینی باشد. مبارزه با بدی آموزشی است بیش از آنکه عملی باشد، هر قدر هم بزرگ سخن بگوییم. این اول از همه، اندیشۀ مبارزه با بدی است؛ و باید ما را آرامتر سازد، باید تعصب را از خون ما بیرون کند. تاریخ جهان به ما میآموزد که هر جا اصلاحات متعصبانه بوده، تنها نتیجه این بوده که خود هدفشان را شکست دادهاند. هیچ جنبش بزرگتری برای استقرار حق و آزادی نمیتوان تصور کرد از جنگ لغو بردهداری در آمریکا. همه از آن خبر دارید. و نتیجهاش چه بوده؟ بردگان امروز صد بار بدتر از پیش از لغو هستند. پیش از لغو، این سیاهان بینوا مِلکِ کسی بودند و چون مِلک بودند، باید مراقبشان میبودند تا از ارزش نیفتند. امروز مِلک هیچکس نیستند. جانشان ارزشی ندارد؛ زندهزنده سوزانده میشوند به بهانههای واهی. بدون هیچ قانونی برای قاتلانشان به گلوله بسته میشوند؛ زیرا آنان سیاهاند، انسان نیستند، حتی حیوان هم نیستند؛ و این اثر برداشتن خشونتآمیز بدی با قانون یا با تعصب است. این است شهادت تاریخ بر ضد هر جنبش متعصبانه، حتی برای انجام کار خیر. من دیدهام. تجربۀ خودم به من آموخته. بنابراین نمیتوانم به هیچیک از این انجمنهای محکومکننده بپیوندم. چرا محکوم کنیم؟ در هر جامعهای بدی هست؛ همه میدانند. هر کودک امروزی میداند؛ میتواند بر سکو بایستد و دربارۀ بدیهای وحشتناک جامعۀ هندو برایمان خطابه بخواند. هر خارجی بیسوادی که برای جهانگردی اینجا میآید، نگاهی گذرا از پنجرۀ قطار به هند میاندازد و با دانشمندانهترین لحن دربارۀ بدیهای وحشتناک هند سخنرانی میکند. ما اذعان داریم که بدیها هست. هر کسی میتواند نشان دهد بدی چیست، اما آن کس دوست بشریت است که راه برونرفت از مشکل را بیابد. مانند داستان پسرک غرقشونده و فیلسوف — وقتی فیلسوف داشت برایش سخنرانی میکرد، پسرک فریاد زد: «اول مرا از آب بیرون بکشید» — مردم ما نیز فریاد میزنند: «سخنرانی بس است، انجمن بس است، مقاله بس است؛ کجاست آن مرد که دستی برای بیرون کشیدن ما دراز کند؟ کجاست آن مرد که واقعاً ما را دوست دارد؟ کجاست آن مرد که با ما همدرد است؟» آری، آن مرد خواسته میشود. اینجاست که من کاملاً با این جنبشهای اصلاحی تفاوت دارم. صد سال است اینجایند. چه کار خیری شده جز آفریدن ادبیاتی بس ناسزاگو و محکومکننده؟ کاش خدا آن نبود! نقد کردهاند، محکوم کردهاند، به سنتگرایان ناسزا گفتهاند تا آنجا که سنتگرایان هم لحنشان را گرفته و به همان سکه پاسخ دادهاند؛ و نتیجه آفریدن ادبیاتی در هر زبان بومی است که مایۀ شرم نژاد و شرم کشور است. آیا این اصلاح است؟ آیا این ملت را به سوی عظمت رهبری میکند؟ تقصیر کیست؟
پس یک ملاحظۀ بزرگ دیگر هم هست. اینجا در هند همیشه شاهان بر ما حکم راندهاند؛ شاهان همۀ قوانین ما را وضع کردهاند. اکنون شاهان رفتهاند و کسی نمانده تا حرکتی بکند. حکومت جرأت نمیکند؛ باید راههایش را مطابق رشد افکار عمومی بسازد. زمان میبرد، زمانی بسیار طولانی، تا افکار عمومی سالم و نیرومندی شکل بگیرد که مشکلات خود را حل کند؛ و در این میان باید صبر کنیم. پس تمام مسألۀ اصلاح اجتماعی به این بازمیگردد: کجایند آنان که اصلاح میخواهند؟ نخست آنان را بسازید. مردم کجایند؟ استبداد اقلیت بدترین استبدادی است که جهان هرگز دیده. چند نفر که فکر کنند چیزهایی بد است، ملتی را به حرکت درنخواهند آورد. چرا ملت حرکت نمیکند؟ نخست ملت را آموزش دهید، نهاد قانونگذار خود را بسازید و آنگاه قانون خواهد آمد. نخست آن قدرت و مرجعیتی را بسازید که قانون از آن سرچشمه خواهد گرفت. شاهان رفتهاند؛ مرجعیت نو و قدرت نوی مردم کجاست؟ آن را برافرازید. بنابراین، حتی برای اصلاح اجتماعی، نخستین وظیفه آموزش مردم است و باید تا رسیدن آن زمان صبر کنید. بیشتر اصلاحاتی که در سدۀ گذشته برای آن تلاش شده، تزیینی بوده. هر یک از این اصلاحات فقط دو طبقۀ اول را لمس میکند و بس. مسألۀ ازدواج بیوهزنان هفتاد درصد زنان هندی را شامل نمیشود و همۀ اینگونه مسائل فقط به طبقات بالای مردم هند میرسد که توجه کنید، به هزینۀ تودهها تحصیل کردهاند. همۀ تلاش صرف پاکسازی خانههای خودشان شده. اما این اصلاح نیست. باید به بنیاد چیزها بروید، به ریشۀ اصلی مسأله. این است آنچه من اصلاح ریشهای مینامم. آتش را آنجا بگذارید و بگذارید رو به بالا بسوزد و ملت هند را بسازد. و حل مسأله آسان نیست، زیرا مسألهای بزرگ و گسترده است. عجله نکنید، این مسأله چند صد سال است که شناخته شده.
امروز مُد است که از بودیسم و ندانمگرایی بودایی سخن گویند، بهویژه در جنوب. اندک خوابشان میآید که این انحطاطی که امروز با ماست میراث بودیسم است. این ارثی است که بودیسم برایمان به جا گذاشته. در کتابهایی میخوانید نوشتۀ مردانی که هرگز ظهور و سقوط بودیسم را مطالعه نکردهاند که گسترش بودیسم به سبب اخلاق شگفتانگیز و شخصیت شگفتانگیز گوتمه بودا بوده است. من هر گونه احترام و بزرگداشتی برای حضرت بودا دارم، اما سخن مرا به خاطر بسپارید: گسترش بودیسم کمتر مرهون آموزهها و شخصیت آن واعظ بزرگ بود تا مرهون معابدی که ساخته شد، بتهایی که برافراشته شد و مراسم باشکوهی که پیش روی ملت نهاده شد. بدینسان بودیسم پیشرفت کرد. آتشدانهای کوچک در خانهها که مردم قربانیهایشان را در آن میریختند، آنقدر نیرومند نبودند که در برابر این معابد و مراسم باشکوه تاب بیاورند؛ اما بعدها تمام ماجرا به انحطاط کشیده شد. تبدیل به انبوهی از فساد شد که نمیتوانم پیش این حضار از آن سخن بگویم؛ اما آنان که میخواهند بدانند، میتوانند اندکی از آن را در آن معابد بزرگ پر از مجسمهها در جنوب هند ببینند؛ و این تمام میراثی است که از بوداییان داریم.
آنگاه اصلاحطلب بزرگ شَنکَراچاریا و پیروانش برخاستند و در طی این صدها سال، از زمان او تا به امروز، بازگرداندن آهستۀ تودههای هند به خلوص نخستین دین ودانتایی جریان داشته است. این اصلاحطلبان بهخوبی بدیهایی را که وجود داشت میدانستند، با این حال محکوم نکردند. نگفتند: «هر چه دارید نادرست است و باید دورش بیندازید.» هرگز نمیتواند چنین باشد. امروز میخوانم که دوستم دکتر بَروز میگوید مسیحیت در سیصد سال نفوذ دین روم و یونان را واژگون کرد. این سخن مردی نیست که اروپا و یونان و روم را دیده باشد. نفوذ دین رومی و یونانی همهجا هست، حتی در کشورهای پروتستان، فقط با نامهای عوضشده — خدایان کهن با ظاهر نو نامگذاری شدهاند. نامها را عوض میکنند؛ الههها مریم میشوند و خدایان قدیسان، و مراسم نو میشود؛ حتی لقب قدیمی پونتیفکس ماکسیموس هنوز هست. پس دگرگونیهای ناگهانی ممکن نیست و شنکراچاریا این را میدانست. رامانوجا هم چنین. تنها راهی که برایشان مانده بود، بالا بردن آهسته آهستۀ دین موجود تا والاترین آرمان بود. اگر روش دیگر را به کار میبردند، منافق میبودند، زیرا خودِ آموزۀ بنیادین دینشان تکامل است — روح که از میان همۀ این مراحل و مرتبههای گوناگون به سوی والاترین مقصد پیش میرود، مراحلی که بنابراین ضروری و یاریرسانند. و چه کسی جرأت دارد آنان را محکوم کند؟
سخنی پیشپاافتاده شده که بتپرستی نادرست است و هر کسی امروز آن را بیچونوچرا میپذیرد. زمانی من نیز چنین میاندیشیدم و تاوان آن را باید میدادم با نشستن بر پای مردی که از راه بتها به همه چیز رسیده بود؛ مقصودم رامَکریشنَه پَرَمَهَنسَه است. اگر چنین رامَکریشنَه پَرَمَهَنسَههایی از بتپرستی پدید میآیند، چه میخواهید — عقیدۀ اصلاحطلب یا هر تعداد بت؟ پاسخ میخواهم. هزار بت دیگر بگیرید اگر میتوانید از راه بتپرستی رامَکریشنَه پَرَمَهَنسَه بسازید و خدا یاریتان کند! چنین سرشتهای والایی را با هر وسیلهای که میتوانید پدید آورید. با این حال بتپرستی محکوم میشود! چرا؟ هیچکس نمیداند. چون چند صد سال پیش مردی از نژاد یهود آن را محکوم کرد؟ یعنی او بتهای همه را محکوم کرد مگر بتهای خودش را. اگر خدا در هر شکل زیبا یا نمادین نمایش داده شود، گفت آن یهودی، بسیار بد است؛ گناه است. اما اگر به شکل صندوقی نمایش داده شود با دو فرشته نشسته در هر طرف و ابری آویزان بر فرازش، قدسالاقداس است. اگر خدا به شکل کبوتری بیاید، مقدس است. اما اگر به شکل گاوی بیاید، خرافۀ کفرآمیز است؛ محکومش کنید! جهان اینگونه پیش میرود. به همین سبب شاعر میگوید: «چه احمقانیم ما آدمیان!» چه دشوار است از چشم یکدیگر نگریستن و این آفت بشریت است. این بنیاد نفرت و حسادت، نزاع و جنگ است. پسرکان، نوزادان سبیلدار، که هرگز پای از مَدرَس بیرون نگذاشتهاند، برمیخیزند و میخواهند برای سیصد میلیون نفر با هزاران سنت در پشتشان قانون وضع کنند! شرم نمیکنید؟ عقب بایستید از این کفرگویی و نخست درسهایتان را بیاموزید! پسرکان گستاخ، فقط چون میتوانید چند خطی روی کاغذ بنویسید و احمقی پیدا کنید که آن را چاپ کند، خیال میکنید آموزگاران جهانید، خیال میکنید افکار عمومی هندید! آیا چنین است؟ این را باید به اصلاحطلبان اجتماعی مَدرَس بگویم که بزرگترین احترام و عشق را برایشان دارم. دوستشان دارم برای دلهای بزرگ و عشقشان به وطنشان، به بینوایان، به ستمدیدگان. اما آنچه با عشق برادرانه به آنان خواهم گفت این است که روششان درست نیست؛ صد سال آزموده شده و شکست خورده. بیایید روشی نو بیازماییم.
آیا هند هرگز محتاج اصلاحطلب بوده؟ آیا تاریخ هند را میخوانید؟ رامانوجا که بود؟ شَنکَره که بود؟ نانَک که بود؟ چَیتَنیَه که بود؟ کَبیر که بود؟ دادو که بود؟ اینان همه چه کسانی بودند، این واعظان بزرگ، یکی پس از دیگری، کهکشانی از ستارگان درجۀ اول؟ آیا رامانوجا برای طبقات پایین دل نسوزاند؟ آیا تمام عمرش تلاش نکرد حتی پاریاها را به اجتماعش بپذیرد؟ آیا تلاش نکرد حتی مسلمانان را به آیین خود بپذیرد؟ آیا نانَک با هندوان و مسلمانان مشورت نکرد و نکوشید وضع تازهای پدید آورد؟ همه تلاش کردند و کارشان هنوز ادامه دارد. تفاوت این است: آنان جنجال اصلاحطلبان امروز را نداشتند؛ لعنت بر لبهایشان نبود چنانکه اصلاحطلبان مدرن دارند؛ لبهایشان فقط برکت میخواند. هرگز محکوم نکردند. به مردم گفتند که نژاد باید همیشه رشد کند. به گذشته نگریستند و گفتند: «ای هندوان، آنچه کردهاید خوب بوده، اما برادران من، بیایید بهتر انجام دهیم.» نگفتند: «شما بد بودهاید، حال بیایید خوب باشیم.» گفتند: «شما خوب بودهاید، اما بیایید حال بهتر باشیم.» این تفاوتی بزرگ پدید میآورد. ما باید مطابق سرشت خود رشد کنیم. بیهوده است تلاش برای دنبال کردن خطوط عملی که جوامع بیگانه بر ما تحمیل کردهاند؛ محال است. جلال بر خدا که محال است، که ما نمیتوانیم پیچانده و شکنجه شویم تا به قالب ملتهای دیگر درآییم. من نهادهای نژادهای دیگر را محکوم نمیکنم؛ برای آنان خوب است، اما نه برای ما. آنچه خوراک آنان است ممکن است زهر ما باشد. این نخستین درسی است که باید آموخت. با علوم دیگر، نهادهای دیگر و سنتهای دیگر در پشتشان، نظام کنونی خود را یافتهاند. ما با سنتهای خود، با هزاران سال کارما در پشتمان، طبیعتاً فقط میتوانیم تمایل خود را دنبال کنیم، در مسیر خودمان بدویم؛ و این کاری است که باید بکنیم.
پس طرح من چیست؟ طرح من پیروی از اندیشههای استادان بزرگ باستان است. آثارشان را مطالعه کردهام و به من ارزانی شده که خط عملشان را کشف کنم. آنان بنیانگذاران بزرگ جامعه بودند. آنان بخشندگان بزرگ نیرو و پاکی و حیات بودند. کاری بس شگفتانگیز انجام دادند. ما نیز باید کاری بس شگفتانگیز انجام دهیم. شرایط اندکی تغییر کرده و در نتیجه خطوط عمل باید اندکی تغییر کند، همین و بس. میبینم که هر ملتی، مانند هر فرد، یک موضوع اصلی در این زندگی دارد که مرکز اوست، نُت اصلیای که هر نُت دیگری گرد آن میآید تا هارمونی را بسازد. در یک ملت قدرت سیاسی حیاتش است، مانند انگلیس؛ در ملتی دیگر زندگی هنری، و همینطور. در هند، زندگی دینی مرکز را تشکیل میدهد، نُت کلیدی تمام موسیقی حیات ملی؛ و اگر ملتی بکوشد حیات ملی خود را — جهتی که از طریق انتقال قرنها جهت خودش شده — دور بیندازد، آن ملت میمیرد اگر در این تلاش موفق شود. و بنابراین، اگر شما در تلاش برای دور انداختن دینتان و گرفتن سیاست یا جامعه یا هر چیز دیگری به عنوان مرکز و حیات زندگی ملیتان موفق شوید، نتیجه این خواهد بود که منقرض میشوید. برای جلوگیری از این باید همه چیز را از مجرای حیات دینتان به کار اندازید. بگذارید همۀ اعصابتان از ستون فقرات دینتان بلرزد. دیدهام که حتی دین را نمیتوانم به آمریکاییها موعظه کنم بیآنکه اثر عملیاش بر زندگی اجتماعی را نشانشان دهم. نمیتوانستم در انگلیس دین موعظه کنم بیآنکه دگرگونیهای سیاسی شگفتانگیزی را که ودانتا به ارمغان خواهد آورد نشان دهم. پس در هند، اصلاح اجتماعی باید با نشان دادن این موعظه شود که نظام نو چقدر زندگی معنویتری خواهد آورد؛ و سیاست باید با نشان دادن این موعظه شود که چقدر آن یگانه چیزی را که ملت میخواهد — معنویتش را — بهبود خواهد بخشید. هر کسی باید انتخاب خود را بکند؛ هر ملتی نیز چنین. ما انتخابمان را قرنها پیش کردیم و باید بر آن بمانیم. و سرانجام، انتخاب چندان بدی هم نیست. آیا در این جهان انتخاب بدی است که نه به ماده بلکه به روح بیندیشی، نه به انسان بلکه به خدا؟ آن ایمان شدید به جهان دیگر، آن نفرت شدید از این جهان، آن قدرت شدید زهد، آن ایمان شدید به خدا، آن ایمان شدید به روح جاودان، در شماست. هر کسی را به چالش میخوانم که آن را رها کند. نمیتوانید. شاید بکوشید با مادیگرا شدن، با سخن گفتن از مادیگرایی چند ماهی، فریبم دهید؛ اما من میدانم شما چیستید؛ اگر دستتان را بگیرم، به همان خوبی که خداباوران همیشه بودهاند بازمیگردید. چگونه سرشت خود را عوض کنید؟
پس هر بهبودی در هند نخست نیازمند تحولی در دین است. پیش از سیل افکار سوسیالیستی یا سیاسی در هند، نخست سرزمین را با اندیشههای معنوی غرق کنید. نخستین کاری که توجه ما را میطلبد این است که شگفتانگیزترین حقایق نهفته در اوپانیشادهایمان، در متون مقدسمان، در پورانههایمان باید از کتابها بیرون آورده شوند، از صومعهها بیرون آورده شوند، از جنگلها بیرون آورده شوند، از تملک گروههای خاص بیرون آورده شوند و در سراسر سرزمین پراکنده شوند، تا این حقایق چون آتش از شمال تا جنوب و شرق تا غرب، از هیمالیا تا کُمُرین، از سند تا برهماپوترا، در سراسر کشور بدوند. همه باید آنها را بدانند، زیرا گفته شده: «نخست باید شنیده شود، سپس اندیشیده شود و آنگاه بر آن مراقبه شود.» بگذارید مردم نخست بشنوند و هر کس یاری کند مردم دربارۀ حقایق بزرگ متون مقدسشان بشنوند، امروز کارمای بهتری برای خود نمیتواند بسازد. وِیاسَه ما میگوید: «در کَلییوگا یک کارما باقی مانده. قربانیها و ریاضتهای سترگ دیگر سودی ندارند. از کارما یکی میماند و آن کارمای بخشش است.» و از این بخششها، بخشش معنویت و معرفت معنوی والاترین است؛ بخشش بعدی بخشش دانش دنیوی است؛ بعدی بخشش جان است؛ و چهارمین بخشش خوراک. بنگرید به این نژاد شگفتانگیز سخاوتمند؛ بنگرید به حجم بخششهایی که در این کشور فقیر فقیر انجام میشود؛ بنگرید به مهماننوازیای که مردی میتواند از شمال تا جنوب سفر کند و بهترینها را در سرزمین بیابد و همیشه همه با او چون دوست رفتار کنند و هیچ گدایی گرسنه نماند تا وقتی تکه نانی جایی هست!
در این سرزمین سخاوت، بیایید انرژی نخستین سخاوت، یعنی نشر معرفت معنوی را برگیریم. و این نشر نباید به مرزهای هند محدود بماند؛ باید به سراسر جهان برود. این رسم بوده است. آنان که به شما میگویند اندیشۀ هندی هرگز از هند بیرون نرفت، آنان که به شما میگویند من نخستین درویشی هستم که به سرزمینهای بیگانه رفتم تا موعظه کنم، تاریخ نژاد خود را نمیدانند. بارها و بارها این پدیده رخ داده است. هر گاه جهان به آن نیاز داشته، این سیل جاودان معنویت سرریز کرده و جهان را غرق کرده است. بخشش معرفت سیاسی با غرّش شیپور و رژۀ لشکرها انجام میشود. بخشش دانش دنیوی و دانش اجتماعی با آتش و شمشیر انجام میشود. اما معرفت معنوی فقط در سکوت داده میشود، مانند شبنمی که نادیده و ناشنیده فرو میافتد، اما انبوه گلهای سرخ را به شکوفایی میآورد. این بخششی است که هند بارها و بارها به جهان ارزانی داشته است. هر گاه نژاد فاتحی بزرگ بوده، ملتهای جهان را گرد هم آورده، راهها و عبور و مرور را ممکن ساخته، بیدرنگ هند برخاسته و سهم خود از نیروی معنوی را به مجموع پیشرفت جهان ارزانی داشته. این قرنها پیش از زادن بودا رخ داد و بقایایش هنوز در چین، در آسیای صغیر و در قلب مجمعالجزایر مالایا هست. چنین بود هنگامی که فاتح بزرگ یونانی چهار گوشۀ جهان شناختۀ آن روز را متحد کرد؛ آنگاه معنویت هند سرریز کرد و تمدن مفتخرانۀ غرب جز بقایای آن سیل نیست. اکنون همان فرصت دوباره فرا رسیده؛ قدرت انگلیس ملتهای جهان را چنانکه هرگز پیش از آن نشده بود به هم پیوسته. راهها و مسیرهای ارتباطی انگلیسی از یک سر جهان تا سر دیگر میروند. به برکت نبوغ انگلیسی، جهان امروز چنان به هم پیوسته که هرگز پیش از این نبوده. امروز مراکز تجاریای شکل گرفته که هرگز در تاریخ بشر نبوده. و بیدرنگ، آگاهانه یا ناآگاهانه، هند برمیخیزد و بخششهای معنویتش را فرو میریزد؛ و از این راهها خواهند تاخت تا به آخرین اطراف جهان برسند. رفتن من به آمریکا نه کار من بود و نه کار شما؛ بلکه خدای هند که سرنوشتش را رهبری میکند مرا فرستاد و صدها تن مانند مرا به همۀ ملتهای جهان خواهد فرستاد. هیچ نیرویی بر زمین نمیتواند در برابرش بایستد. این نیز باید انجام شود. شما باید بروید و دینتان را موعظه کنید، آن را به هر ملتی زیر آفتاب موعظه کنید، به هر قومی موعظه کنید. این نخستین کار است. و پس از موعظۀ معرفت معنوی، به همراهش آن دانش دنیوی و هر دانش دیگری که میخواهید خواهد آمد؛ اما اگر بکوشید دانش دنیوی را بدون دین به دست آورید، صریحاً میگویم، تلاشتان در هند بیهوده است و هرگز بر مردم تأثیر نخواهد گذاشت. حتی جنبش بزرگ بودایی تا حدی به همین دلیل شکست خورد.
بنابراین، دوستان من، طرح من این است که نهادهایی در هند تأسیس کنم تا جوانانمان را به عنوان مبلّغان حقایق متون مقدسمان در هند و بیرون از هند تربیت کنم. مردان، مردان، اینها خواسته میشوند: هر چیز دیگری آماده خواهد بود، اما جوانان نیرومند، پرتوان و باایمان، صادق تا مغز استخوان، خواسته میشوند. صد تن از ایشان و جهان دگرگون میشود. اراده نیرومندتر از هر چیز دیگری است. همه چیز باید در برابر اراده فرو ریزد، زیرا اراده از خدا میآید و خود خداست؛ ارادۀ پاک و نیرومند، قادر مطلق است. آیا باور ندارید؟ موعظه کنید، به جهان موعظه کنید حقایق بزرگ دینتان را؛ جهان منتظر آنهاست. قرنها به مردم نظریات پستی آموختهاند. به آنان گفتهاند که هیچ نیستند. به تودهها در سراسر جهان گفتهاند که انسان نیستند. قرنها چنان ترسانده شدهاند که تقریباً حیوان شدهاند. هرگز اجازه نیافتند از آتمن بشنوند. بگذارید از آتمن بشنوند — که حتی پستترین پستان، آتمن را در درون دارد، آن آتمن که هرگز نمیمیرد و هرگز زاده نمیشود — از آن که شمشیر نمیتواند بشکافد، نه آتش بسوزاند و نه هوا بخشکاند — جاودان، بیآغاز و بیانجام، پاکِ پاکان، قادر مطلق و حاضر در همه جا آتمن! بگذارید به خود ایمان بیاورند، زیرا چه تفاوتی میان انگلیسی و شماست؟ بگذارید از دین و وظیفهشان و از این قبیل سخن بگویند. من تفاوت را یافتهام. تفاوت اینجاست: انگلیسی به خودش باور دارد و شما ندارید. او باور دارد که انگلیسی است و هر کاری از دستش برمیآید. این خدای درونش را بیرون میآورد و هر کاری بخواهد میتواند بکند. به شما گفته و آموختهاند که هیچ نمیتوانید بکنید و هر روز هیچتر میشوید. آنچه ما نیاز داریم نیرو است، پس به خودتان ایمان بیاورید. ضعیف شدهایم و به همین سبب غیبگرایی و رازپرستی به سراغمان میآید — این چیزهای خزنده؛ شاید حقایق بزرگی در آنها باشد، اما تقریباً ما را نابود کردهاند. اعصابتان را نیرومند کنید. آنچه میخواهیم ماهیچههای آهنین و اعصاب فولادین است. بس است گریستیم. دیگر گریه نه، بلکه بر پاهایتان بایستید و مرد باشید. دینی مردساز است که میخواهیم. نظریاتی مردساز است که میخواهیم. آموزشی همهجانبه مردساز است که میخواهیم. و اینجاست محک حقیقت — هر چه شما را از نظر جسمی، فکری و معنوی ضعیف میکند، چون زهر بیرون بریزید؛ زندگی در آن نیست، حقیقت نمیتواند باشد. حقیقت نیروبخش است. حقیقت پاکی است، حقیقت همهدانی است؛ حقیقت باید نیروبخش باشد، باید روشنگر باشد، باید جانبخش باشد. این رازپرستیها، با وجود دانههایی از حقیقت در آنها، عموماً ضعیفکنندهاند. باورم کنید، تجربهای یکعمره از آن دارم و یگانه نتیجهای که میگیرم این است که ضعیفکننده است. سراسر هند را گشتهام، تقریباً هر غاری را اینجا کاویدهام و در هیمالیا زندگی کردهام. مردمانی را میشناسم که تمام عمر آنجا زیستهاند. ملتم را دوست دارم، نمیتوانم ببینم بیش از اکنون خوار و ضعیف شوید. بنابراین برای خاطر شما و خاطر حقیقت ناگزیرم فریاد بزنم: «بس!» و صدایم را علیه این خواری نژادم بلند کنم. این رازپرستیهای ضعیفکننده را رها کنید و نیرومند شوید. به اوپانیشادهایتان بازگردید — فلسفۀ درخشان، نیروبخش و تابناک — و از همۀ این چیزهای اسرارآمیز، از همۀ این چیزهای ضعیفکننده جدا شوید. این فلسفه را برگیرید؛ بزرگترین حقایق سادهترین چیزها در جهانند، ساده چون هستی خود شما. حقایق اوپانیشادها پیش رویتان است. آنها را برگیرید، با آنها زندگی کنید و نجات هند نزدیک خواهد بود.
یک کلمۀ دیگر و سخنم تمام. از میهنپرستی سخن میگویند. من به میهنپرستی باور دارم و آرمان خودم را هم از میهنپرستی دارم. سه چیز برای دستاوردهای بزرگ لازم است. نخست، از دل احساس کنید. عقل و خرد چه میکنند؟ چند گامی برمیدارند و آنجا میایستند. اما از دل الهام میآید. عشق ناگشودنیترین دروازهها را میگشاید؛ عشق دروازۀ همۀ رازهای هستی است. پس احساس کنید، ای اصلاحطلبان آیندهام، ای میهنپرستان آیندهام! آیا احساس میکنید؟ آیا احساس میکنید که میلیونها و میلیونها از فرزندان خدایان و فرزانگان، همسایۀ دیواربهدیوار حیوانات شدهاند؟ آیا احساس میکنید که میلیونها امروز گرسنهاند و میلیونها قرنهاست گرسنه بودهاند؟ آیا احساس میکنید که نادانی چون ابری سیاه بر سرزمین سایه افکنده؟ آیا بیقرارتان میکند؟ آیا خوابتان را میبرد؟ آیا در خونتان رفته، در رگهایتان جاری شده، با ضربان قلبتان هماهنگ شده؟ آیا تقریباً دیوانهتان کرده؟ آیا آن یگانه اندیشۀ فلاکت و ویرانی شما را فراگرفته و نام و آوازه و همسران و فرزندان و دارایی و حتی بدن خود را فراموش کردهاید؟ آیا چنین کردهاید؟ این نخستین گام برای میهنپرست شدن است، نخستینِ نخستین گام. من به آمریکا نرفتم، چنانکه بیشترتان میدانید، برای پارلمان ادیان، بلکه این دیوِ احساس در من بود و در روحم. دوازده سال سراسر هند را گشتم و راهی برای کار برای هممیهنانم نیافتم و به همین سبب به آمریکا رفتم. بیشتر شما که آن زمان مرا میشناختید، این را میدانید. کسی چه اهمیتی به این پارلمان ادیان میداد؟ اینجا گوشت و خون خودم هر روز فرو میرفت و کسی اهمیت میداد؟ این نخستین گام من بود.
ممکن است احساس کنید؛ اما به جای صرف نیروهایتان در حرفهای کفآلود، آیا راهی بیرون یافتهاید، راهحلی عملی، کمکی به جای محکومیت، سخنان شیرینی برای تسکین دردهایشان، برای بیرون آوردنشان از این مرگ زنده؟
اما این همه نیست. آیا ارادۀ غلبه بر موانع کوهپیکر را دارید؟ اگر تمام جهان با شمشیر در دست مقابلتان بایستد، باز هم جرأت خواهید کرد آنچه را درست میدانید انجام دهید؟ اگر همسران و فرزندانتان مخالفتان باشند، اگر تمام پولتان برود، نامتان بمیرد، ثروتتان نابود شود، باز هم بر آن خواهید ماند؟ باز هم آن را پی خواهید گرفت و استوار به سوی هدفتان خواهید رفت؟ چنانکه شاه بزرگ بَرتریهَری میگوید: «بگذارید فرزانگان سرزنش کنند یا ستایش؛ بگذارید الهۀ ثروت بیاید یا هر کجا میخواهد برود؛ بگذارید مرگ امروز بیاید یا صدها سال دیگر؛ او بهراستی مرد استوار است که یک وجب از راه حقیقت تکان نمیخورد.» آیا آن استواری را دارید؟ اگر این سه چیز را داشته باشید، هر یک از شما معجزه خواهد کرد. نیازی نیست در روزنامهها بنویسید، نیازی نیست دور بزنید و سخنرانی کنید؛ خودِ چهرهتان خواهد درخشید. اگر در غاری زندگی کنید، اندیشههایتان حتی از میان دیوارهای سنگی رخنه خواهد کرد و صدها سال شاید در سراسر جهان خواهند لرزید تا به مغزی بچسبند و آنجا ثمر دهند. چنین است نیروی اندیشه، صداقت و خلوص نیت.
بیم دارم که تأخیرتان میدهم، اما یک کلمۀ دیگر. این کشتی ملی، هممیهنانم، دوستانم، فرزندانم — این کشتی ملی قرنهاست میلیونها و میلیونها روح را از آبهای زندگی میگذراند. قرنهای تابناک است که در این آبها حرکت کرده و به واسطۀ آن، میلیونها روح به ساحل دیگر، به سعادت، رسانده شدهاند. اما امروز، شاید به تقصیر خودتان، این قایق اندکی آسیب دیده و سوراخی در آن پدید آمده؛ و آیا پس آن را لعنت میکنید؟ آیا سزاوار است برخیزید و بر آن نفرین بخوانید، بر آنچه بیش از هر چیز دیگری در جهان کار کرده؟ اگر سوراخهایی در این کشتی ملی هست، در این جامعۀ ما، ما فرزندان آنیم. بیایید برویم و سوراخها را ببندیم. بیایید با شادی آن را با خون دلمان انجام دهیم؛ و اگر نتوانستیم، آنگاه بمیریم. از مغزهایمان وصلهای بسازیم و در کشتی بگذاریم، اما هرگز محکومش نکنیم. یک کلمۀ تند علیه این جامعه نگویید. من آن را برای عظمت گذشتهاش دوست دارم. شما همه را دوست دارم زیرا فرزندان خدایانید و فرزندان نیاکان پرشکوه هستید. پس چگونه لعنتتان کنم؟ هرگز. همۀ برکات بر شما باد! آمدهام نزد شما، فرزندانم، تا همۀ طرحهایم را بگویم. اگر بشنوید، آمادهام با شما کار کنم. اما اگر گوش ندهید و حتی مرا از هند بیرون بیندازید، بازخواهم گشت و خواهم گفت که همه داریم غرق میشویم! آمدهام تا در میان شما بنشینم و اگر قرار است غرق شویم، بگذارید همه با هم غرق شویم، اما هرگز نفرین بر لبهایمان نیاید.
آیا هند هرگز محتاج اصلاحطلب بوده؟ آیا تاریخ هند را میخوانید؟ رامانوجا که بود؟ شَنکَره که بود؟ نانَک که بود؟ چَیتَنیَه که بود؟ کَبیر که بود؟ دادو که بود؟ اینان همه چه کسانی بودند، این واعظان بزرگ، یکی پس از دیگری، کهکشانی از ستارگان درجۀ اول؟ آیا رامانوجا برای طبقات پایین دل نسوزاند؟ آیا تمام عمرش تلاش نکرد حتی پاریاها را به اجتماعش بپذیرد؟ آیا تلاش نکرد حتی مسلمانان را به آیین خود بپذیرد؟ آیا نانَک با هندوان و مسلمانان مشورت نکرد و نکوشید وضع تازهای پدید آورد؟ همه تلاش کردند و کارشان هنوز ادامه دارد. تفاوت این است: آنان جنجال اصلاحطلبان امروز را نداشتند؛ لعنت بر لبهایشان نبود چنانکه اصلاحطلبان مدرن دارند؛ لبهایشان فقط برکت میخواند. هرگز محکوم نکردند. به مردم گفتند که نژاد باید همیشه رشد کند. به گذشته نگریستند و گفتند: «ای هندوان، آنچه کردهاید خوب بوده، اما برادران من، بیایید بهتر انجام دهیم.» نگفتند: «شما بد بودهاید، حال بیایید خوب باشیم.» گفتند: «شما خوب بودهاید، اما بیایید حال بهتر باشیم.» این تفاوتی بزرگ پدید میآورد. ما باید مطابق سرشت خود رشد کنیم. بیهوده است تلاش برای دنبال کردن خطوط عملی که جوامع بیگانه بر ما تحمیل کردهاند؛ محال است. جلال بر خدا که محال است، که ما نمیتوانیم پیچانده و شکنجه شویم تا به قالب ملتهای دیگر درآییم. من نهادهای نژادهای دیگر را محکوم نمیکنم؛ برای آنان خوب است، اما نه برای ما. آنچه خوراک آنان است ممکن است زهر ما باشد. این نخستین درسی است که باید آموخت. با علوم دیگر، نهادهای دیگر و سنتهای دیگر در پشتشان، نظام کنونی خود را یافتهاند. ما با سنتهای خود، با هزاران سال کارما در پشتمان، طبیعتاً فقط میتوانیم تمایل خود را دنبال کنیم، در مسیر خودمان بدویم؛ و این کاری است که باید بکنیم.
پس طرح من چیست؟ طرح من پیروی از اندیشههای استادان بزرگ باستان است. آثارشان را مطالعه کردهام و به من ارزانی شده که خط عملشان را کشف کنم. آنان بنیانگذاران بزرگ جامعه بودند. آنان بخشندگان بزرگ نیرو و پاکی و حیات بودند. کاری بس شگفتانگیز انجام دادند. ما نیز باید کاری بس شگفتانگیز انجام دهیم. شرایط اندکی تغییر کرده و در نتیجه خطوط عمل باید اندکی تغییر کند، همین و بس. میبینم که هر ملتی، مانند هر فرد، یک موضوع اصلی در این زندگی دارد که مرکز اوست، نُت اصلیای که هر نُت دیگری گرد آن میآید تا هارمونی را بسازد. در یک ملت قدرت سیاسی حیاتش است، مانند انگلیس؛ در ملتی دیگر زندگی هنری، و همینطور. در هند، زندگی دینی مرکز را تشکیل میدهد، نُت کلیدی تمام موسیقی حیات ملی؛ و اگر ملتی بکوشد حیات ملی خود را — جهتی که از طریق انتقال قرنها جهت خودش شده — دور بیندازد، آن ملت میمیرد اگر در این تلاش موفق شود. و بنابراین، اگر شما در تلاش برای دور انداختن دینتان و گرفتن سیاست یا جامعه یا هر چیز دیگری به عنوان مرکز و حیات زندگی ملیتان موفق شوید، نتیجه این خواهد بود که منقرض میشوید. برای جلوگیری از این باید همه چیز را از مجرای حیات دینتان به کار اندازید. بگذارید همۀ اعصابتان از ستون فقرات دینتان بلرزد. دیدهام که حتی دین را نمیتوانم به آمریکاییها موعظه کنم بیآنکه اثر عملیاش بر زندگی اجتماعی را نشانشان دهم. نمیتوانستم در انگلیس دین موعظه کنم بیآنکه دگرگونیهای سیاسی شگفتانگیزی را که ودانتا به ارمغان خواهد آورد نشان دهم. پس در هند، اصلاح اجتماعی باید با نشان دادن این موعظه شود که نظام نو چقدر زندگی معنویتری خواهد آورد؛ و سیاست باید با نشان دادن این موعظه شود که چقدر آن یگانه چیزی را که ملت میخواهد — معنویتش را — بهبود خواهد بخشید. هر کسی باید انتخاب خود را بکند؛ هر ملتی نیز چنین. ما انتخابمان را قرنها پیش کردیم و باید بر آن بمانیم. و سرانجام، انتخاب چندان بدی هم نیست. آیا در این جهان انتخاب بدی است که نه به ماده بلکه به روح بیندیشی، نه به انسان بلکه به خدا؟ آن ایمان شدید به جهان دیگر، آن نفرت شدید از این جهان، آن قدرت شدید زهد، آن ایمان شدید به خدا، آن ایمان شدید به روح جاودان، در شماست. هر کسی را به چالش میخوانم که آن را رها کند. نمیتوانید. شاید بکوشید با مادیگرا شدن، با سخن گفتن از مادیگرایی چند ماهی، فریبم دهید؛ اما من میدانم شما چیستید؛ اگر دستتان را بگیرم، به همان خوبی که خداباوران همیشه بودهاند بازمیگردید. چگونه سرشت خود را عوض کنید؟
پس هر بهبودی در هند نخست نیازمند تحولی در دین است. پیش از سیل افکار سوسیالیستی یا سیاسی در هند، نخست سرزمین را با اندیشههای معنوی غرق کنید. نخستین کاری که توجه ما را میطلبد این است که شگفتانگیزترین حقایق نهفته در اوپانیشادهایمان، در متون مقدسمان، در پورانههایمان باید از کتابها بیرون آورده شوند، از صومعهها بیرون آورده شوند، از جنگلها بیرون آورده شوند، از تملک گروههای خاص بیرون آورده شوند و در سراسر سرزمین پراکنده شوند، تا این حقایق چون آتش از شمال تا جنوب و شرق تا غرب، از هیمالیا تا کُمُرین، از سند تا برهماپوترا، در سراسر کشور بدوند. همه باید آنها را بدانند، زیرا گفته شده: «نخست باید شنیده شود، سپس اندیشیده شود و آنگاه بر آن مراقبه شود.» بگذارید مردم نخست بشنوند و هر کس یاری کند مردم دربارۀ حقایق بزرگ متون مقدسشان بشنوند، امروز کارمای بهتری برای خود نمیتواند بسازد. وِیاسَه ما میگوید: «در کَلییوگا یک کارما باقی مانده. قربانیها و ریاضتهای سترگ دیگر سودی ندارند. از کارما یکی میماند و آن کارمای بخشش است.» و از این بخششها، بخشش معنویت و معرفت معنوی والاترین است؛ بخشش بعدی بخشش دانش دنیوی است؛ بعدی بخشش جان است؛ و چهارمین بخشش خوراک. بنگرید به این نژاد شگفتانگیز سخاوتمند؛ بنگرید به حجم بخششهایی که در این کشور فقیر فقیر انجام میشود؛ بنگرید به مهماننوازیای که مردی میتواند از شمال تا جنوب سفر کند و بهترینها را در سرزمین بیابد و همیشه همه با او چون دوست رفتار کنند و هیچ گدایی گرسنه نماند تا وقتی تکه نانی جایی هست!
در این سرزمین سخاوت، بیایید انرژی نخستین سخاوت، یعنی نشر معرفت معنوی را برگیریم. و این نشر نباید به مرزهای هند محدود بماند؛ باید به سراسر جهان برود. این رسم بوده است. آنان که به شما میگویند اندیشۀ هندی هرگز از هند بیرون نرفت، آنان که به شما میگویند من نخستین درویشی هستم که به سرزمینهای بیگانه رفتم تا موعظه کنم، تاریخ نژاد خود را نمیدانند. بارها و بارها این پدیده رخ داده است. هر گاه جهان به آن نیاز داشته، این سیل جاودان معنویت سرریز کرده و جهان را غرق کرده است. بخشش معرفت سیاسی با غرّش شیپور و رژۀ لشکرها انجام میشود. بخشش دانش دنیوی و دانش اجتماعی با آتش و شمشیر انجام میشود. اما معرفت معنوی فقط در سکوت داده میشود، مانند شبنمی که نادیده و ناشنیده فرو میافتد، اما انبوه گلهای سرخ را به شکوفایی میآورد. این بخششی است که هند بارها و بارها به جهان ارزانی داشته است. هر گاه نژاد فاتحی بزرگ بوده، ملتهای جهان را گرد هم آورده، راهها و عبور و مرور را ممکن ساخته، بیدرنگ هند برخاسته و سهم خود از نیروی معنوی را به مجموع پیشرفت جهان ارزانی داشته. این قرنها پیش از زادن بودا رخ داد و بقایایش هنوز در چین، در آسیای صغیر و در قلب مجمعالجزایر مالایا هست. چنین بود هنگامی که فاتح بزرگ یونانی چهار گوشۀ جهان شناختۀ آن روز را متحد کرد؛ آنگاه معنویت هند سرریز کرد و تمدن مفتخرانۀ غرب جز بقایای آن سیل نیست. اکنون همان فرصت دوباره فرا رسیده؛ قدرت انگلیس ملتهای جهان را چنانکه هرگز پیش از آن نشده بود به هم پیوسته. راهها و مسیرهای ارتباطی انگلیسی از یک سر جهان تا سر دیگر میروند. به برکت نبوغ انگلیسی، جهان امروز چنان به هم پیوسته که هرگز پیش از این نبوده. امروز مراکز تجاریای شکل گرفته که هرگز در تاریخ بشر نبوده. و بیدرنگ، آگاهانه یا ناآگاهانه، هند برمیخیزد و بخششهای معنویتش را فرو میریزد؛ و از این راهها خواهند تاخت تا به آخرین اطراف جهان برسند. رفتن من به آمریکا نه کار من بود و نه کار شما؛ بلکه خدای هند که سرنوشتش را رهبری میکند مرا فرستاد و صدها تن مانند مرا به همۀ ملتهای جهان خواهد فرستاد. هیچ نیرویی بر زمین نمیتواند در برابرش بایستد. این نیز باید انجام شود. شما باید بروید و دینتان را موعظه کنید، آن را به هر ملتی زیر آفتاب موعظه کنید، به هر قومی موعظه کنید. این نخستین کار است. و پس از موعظۀ معرفت معنوی، به همراهش آن دانش دنیوی و هر دانش دیگری که میخواهید خواهد آمد؛ اما اگر بکوشید دانش دنیوی را بدون دین به دست آورید، صریحاً میگویم، تلاشتان در هند بیهوده است و هرگز بر مردم تأثیر نخواهد گذاشت. حتی جنبش بزرگ بودایی تا حدی به همین دلیل شکست خورد.
بنابراین، دوستان من، طرح من این است که نهادهایی در هند تأسیس کنم تا جوانانمان را به عنوان مبلّغان حقایق متون مقدسمان در هند و بیرون از هند تربیت کنم. مردان، مردان، اینها خواسته میشوند: هر چیز دیگری آماده خواهد بود، اما جوانان نیرومند، پرتوان و باایمان، صادق تا مغز استخوان، خواسته میشوند. صد تن از ایشان و جهان دگرگون میشود. اراده نیرومندتر از هر چیز دیگری است. همه چیز باید در برابر اراده فرو ریزد، زیرا اراده از خدا میآید و خود خداست؛ ارادۀ پاک و نیرومند، قادر مطلق است. آیا باور ندارید؟ موعظه کنید، به جهان موعظه کنید حقایق بزرگ دینتان را؛ جهان منتظر آنهاست. قرنها به مردم نظریات پستی آموختهاند. به آنان گفتهاند که هیچ نیستند. به تودهها در سراسر جهان گفتهاند که انسان نیستند. قرنها چنان ترسانده شدهاند که تقریباً حیوان شدهاند. هرگز اجازه نیافتند از آتمن بشنوند. بگذارید از آتمن بشنوند — که حتی پستترین پستان، آتمن را در درون دارد، آن آتمن که هرگز نمیمیرد و هرگز زاده نمیشود — از آن که شمشیر نمیتواند بشکافد، نه آتش بسوزاند و نه هوا بخشکاند — جاودان، بیآغاز و بیانجام، پاکِ پاکان، قادر مطلق و حاضر در همه جا آتمن! بگذارید به خود ایمان بیاورند، زیرا چه تفاوتی میان انگلیسی و شماست؟ بگذارید از دین و وظیفهشان و از این قبیل سخن بگویند. من تفاوت را یافتهام. تفاوت اینجاست: انگلیسی به خودش باور دارد و شما ندارید. او باور دارد که انگلیسی است و هر کاری از دستش برمیآید. این خدای درونش را بیرون میآورد و هر کاری بخواهد میتواند بکند. به شما گفته و آموختهاند که هیچ نمیتوانید بکنید و هر روز هیچتر میشوید. آنچه ما نیاز داریم نیرو است، پس به خودتان ایمان بیاورید. ضعیف شدهایم و به همین سبب غیبگرایی و رازپرستی به سراغمان میآید — این چیزهای خزنده؛ شاید حقایق بزرگی در آنها باشد، اما تقریباً ما را نابود کردهاند. اعصابتان را نیرومند کنید. آنچه میخواهیم ماهیچههای آهنین و اعصاب فولادین است. بس است گریستیم. دیگر گریه نه، بلکه بر پاهایتان بایستید و مرد باشید. دینی مردساز است که میخواهیم. نظریاتی مردساز است که میخواهیم. آموزشی همهجانبه مردساز است که میخواهیم. و اینجاست محک حقیقت — هر چه شما را از نظر جسمی، فکری و معنوی ضعیف میکند، چون زهر بیرون بریزید؛ زندگی در آن نیست، حقیقت نمیتواند باشد. حقیقت نیروبخش است. حقیقت پاکی است، حقیقت همهدانی است؛ حقیقت باید نیروبخش باشد، باید روشنگر باشد، باید جانبخش باشد. این رازپرستیها، با وجود دانههایی از حقیقت در آنها، عموماً ضعیفکنندهاند. باورم کنید، تجربهای یکعمره از آن دارم و یگانه نتیجهای که میگیرم این است که ضعیفکننده است. سراسر هند را گشتهام، تقریباً هر غاری را اینجا کاویدهام و در هیمالیا زندگی کردهام. مردمانی را میشناسم که تمام عمر آنجا زیستهاند. ملتم را دوست دارم، نمیتوانم ببینم بیش از اکنون خوار و ضعیف شوید. بنابراین برای خاطر شما و خاطر حقیقت ناگزیرم فریاد بزنم: «بس!» و صدایم را علیه این خواری نژادم بلند کنم. این رازپرستیهای ضعیفکننده را رها کنید و نیرومند شوید. به اوپانیشادهایتان بازگردید — فلسفۀ درخشان، نیروبخش و تابناک — و از همۀ این چیزهای اسرارآمیز، از همۀ این چیزهای ضعیفکننده جدا شوید. این فلسفه را برگیرید؛ بزرگترین حقایق سادهترین چیزها در جهانند، ساده چون هستی خود شما. حقایق اوپانیشادها پیش رویتان است. آنها را برگیرید، با آنها زندگی کنید و نجات هند نزدیک خواهد بود.
یک کلمۀ دیگر و سخنم تمام. از میهنپرستی سخن میگویند. من به میهنپرستی باور دارم و آرمان خودم را هم از میهنپرستی دارم. سه چیز برای دستاوردهای بزرگ لازم است. نخست، از دل احساس کنید. عقل و خرد چه میکنند؟ چند گامی برمیدارند و آنجا میایستند. اما از دل الهام میآید. عشق ناگشودنیترین دروازهها را میگشاید؛ عشق دروازۀ همۀ رازهای هستی است. پس احساس کنید، ای اصلاحطلبان آیندهام، ای میهنپرستان آیندهام! آیا احساس میکنید؟ آیا احساس میکنید که میلیونها و میلیونها از فرزندان خدایان و فرزانگان، همسایۀ دیواربهدیوار حیوانات شدهاند؟ آیا احساس میکنید که میلیونها امروز گرسنهاند و میلیونها قرنهاست گرسنه بودهاند؟ آیا احساس میکنید که نادانی چون ابری سیاه بر سرزمین سایه افکنده؟ آیا بیقرارتان میکند؟ آیا خوابتان را میبرد؟ آیا در خونتان رفته، در رگهایتان جاری شده، با ضربان قلبتان هماهنگ شده؟ آیا تقریباً دیوانهتان کرده؟ آیا آن یگانه اندیشۀ فلاکت و ویرانی شما را فراگرفته و نام و آوازه و همسران و فرزندان و دارایی و حتی بدن خود را فراموش کردهاید؟ آیا چنین کردهاید؟ این نخستین گام برای میهنپرست شدن است، نخستینِ نخستین گام. من به آمریکا نرفتم، چنانکه بیشترتان میدانید، برای پارلمان ادیان، بلکه این دیوِ احساس در من بود و در روحم. دوازده سال سراسر هند را گشتم و راهی برای کار برای هممیهنانم نیافتم و به همین سبب به آمریکا رفتم. بیشتر شما که آن زمان مرا میشناختید، این را میدانید. کسی چه اهمیتی به این پارلمان ادیان میداد؟ اینجا گوشت و خون خودم هر روز فرو میرفت و کسی اهمیت میداد؟ این نخستین گام من بود.
ممکن است احساس کنید؛ اما به جای صرف نیروهایتان در حرفهای کفآلود، آیا راهی بیرون یافتهاید، راهحلی عملی، کمکی به جای محکومیت، سخنان شیرینی برای تسکین دردهایشان، برای بیرون آوردنشان از این مرگ زنده؟
اما این همه نیست. آیا ارادۀ غلبه بر موانع کوهپیکر را دارید؟ اگر تمام جهان با شمشیر در دست مقابلتان بایستد، باز هم جرأت خواهید کرد آنچه را درست میدانید انجام دهید؟ اگر همسران و فرزندانتان مخالفتان باشند، اگر تمام پولتان برود، نامتان بمیرد، ثروتتان نابود شود، باز هم بر آن خواهید ماند؟ باز هم آن را پی خواهید گرفت و استوار به سوی هدفتان خواهید رفت؟ چنانکه شاه بزرگ بَرتریهَری میگوید: «بگذارید فرزانگان سرزنش کنند یا ستایش؛ بگذارید الهۀ ثروت بیاید یا هر کجا میخواهد برود؛ بگذارید مرگ امروز بیاید یا صدها سال دیگر؛ او بهراستی مرد استوار است که یک وجب از راه حقیقت تکان نمیخورد.» آیا آن استواری را دارید؟ اگر این سه چیز را داشته باشید، هر یک از شما معجزه خواهد کرد. نیازی نیست در روزنامهها بنویسید، نیازی نیست دور بزنید و سخنرانی کنید؛ خودِ چهرهتان خواهد درخشید. اگر در غاری زندگی کنید، اندیشههایتان حتی از میان دیوارهای سنگی رخنه خواهد کرد و صدها سال شاید در سراسر جهان خواهند لرزید تا به مغزی بچسبند و آنجا ثمر دهند. چنین است نیروی اندیشه، صداقت و خلوص نیت.
بیم دارم که تأخیرتان میدهم، اما یک کلمۀ دیگر. این کشتی ملی، هممیهنانم، دوستانم، فرزندانم — این کشتی ملی قرنهاست میلیونها و میلیونها روح را از آبهای زندگی میگذراند. قرنهای تابناک است که در این آبها حرکت کرده و به واسطۀ آن، میلیونها روح به ساحل دیگر، به سعادت، رسانده شدهاند. اما امروز، شاید به تقصیر خودتان، این قایق اندکی آسیب دیده و سوراخی در آن پدید آمده؛ و آیا پس آن را لعنت میکنید؟ آیا سزاوار است برخیزید و بر آن نفرین بخوانید، بر آنچه بیش از هر چیز دیگری در جهان کار کرده؟ اگر سوراخهایی در این کشتی ملی هست، در این جامعۀ ما، ما فرزندان آنیم. بیایید برویم و سوراخها را ببندیم. بیایید با شادی آن را با خون دلمان انجام دهیم؛ و اگر نتوانستیم، آنگاه بمیریم. از مغزهایمان وصلهای بسازیم و در کشتی بگذاریم، اما هرگز محکومش نکنیم. یک کلمۀ تند علیه این جامعه نگویید. من آن را برای عظمت گذشتهاش دوست دارم. شما همه را دوست دارم زیرا فرزندان خدایانید و فرزندان نیاکان پرشکوه هستید. پس چگونه لعنتتان کنم؟ هرگز. همۀ برکات بر شما باد! آمدهام نزد شما، فرزندانم، تا همۀ طرحهایم را بگویم. اگر بشنوید، آمادهام با شما کار کنم. اما اگر گوش ندهید و حتی مرا از هند بیرون بیندازید، بازخواهم گشت و خواهم گفت که همه داریم غرق میشویم! آمدهام تا در میان شما بنشینم و اگر قرار است غرق شویم، بگذارید همه با هم غرق شویم، اما هرگز نفرین بر لبهایمان نیاید.
English
MY PLAN OF CAMPAIGN
(Delivered at the Victoria Hall, Madras)
As the other day we could not proceed, owing to the crowd, I shall take this opportunity of thanking the people of Madras for the uniform kindness that I have received at their hands. I do not know how better to express my gratitude for the beautiful words that have been expressed in the addresses than by praying to the Lord to make me worthy of the kind and generous expressions and by working all my life for the cause of our religion and to serve our motherland; and may the Lord make me worthy of them.
With all my faults, I think I have a little bit of boldness. I had a message from India to the West, and boldly I gave it to the American and the English peoples. I want, before going into the subject of the day, to speak a few bold words to you all. There have been certain circumstances growing around me, tending to thwart me, oppose my progress, and crush me out of existence if they could. Thank God they have failed, as such attempts will always fail. But there has been, for the last three years, a certain amount of misunderstanding, and so long as I was in foreign lands, I held my peace and did not even speak one word; but now, standing upon the soil of my motherland, I want to give a few words of explanation. Not that I care what the result will be of these words — not that I care what feeling I shall evoke from you by these words. I care very little, for I am the same Sannyâsin that entered your city about four years ago with this staff and Kamandalu; the same broad world is before me. Without further preface let me begin.
First of all, I have to say a few words about the Theosophical Society. It goes without saying that a certain amount of good work has been done to India by the Society; as such every Hindu is grateful to it, and especially to Mrs. Besant; for though I know very little of her, yet what little I know has impressed me with the idea that she is a sincere well-wisher of this motherland of ours, and that she is doing the best in her power to raise our country. For that, the eternal gratitude of every trueborn Indian is hers, and all blessings be on her and hers for ever. But that is one thing — and joining the Society of the Theosophists is another. Regard and estimation and love are one thing, and swallowing everything any one has to say, without reasoning, without criticising, without analysing, is quite another. There is a report going round that the Theosophists helped the little achievements of mine in America and England. I have to tell you plainly that every word of it is wrong, every word of it is untrue. We hear so much tall talk in this world, of liberal ideas and sympathy with differences of opinion. That is very good, but as a fact, we find that one sympathises with another only so long as the other believes in everything he has to say, but as soon as he dares to differ, that sympathy is gone, that love vanishes. There are others, again, who have their own axes to grind, and if anything arises in a country which prevents the grinding of them, their hearts burn, any amount of hatred comes out, and they do not know what to do. What harm does it do to the Christian missionary that the Hindus are trying to cleanse their own houses? What injury will it do to the Brâhmo Samâj and other reform bodies that the Hindus are trying their best to reform themselves? Why should they stand in opposition? Why should they be the greatest enemies of these movements? Why? — I ask. It seems to me that their hatred and jealousy are so bitter that no why or how can be asked there.
Four years ago, when I, a poor, unknown, friendless Sannyasin was going to America, going beyond the waters to America without any introductions or friends there, I called on the leader of the Theosophical Society. Naturally I thought he, being an American and a lover of India, perhaps would give me a letter of introduction to somebody there. He asked me, "Will you join my Society?" "No," I replied, "how can I? For I do not believe in most of your doctrines." "Then, I am sorry, I cannot do anything for you," he answered. That was not paving the way for me. I reached America, as you know, through the help of a few friends of Madras. Most of them are present here. Only one is absent, Mr. Justice Subramania Iyer, to whom my deepest gratitude is due. He has the insight of a genius and is one of the staunchest friends I have in this life, a true friend indeed, a true child of India. I arrived in America several months before the Parliament of Religions began. The money I had with me was little, and it was soon spent. Winter approached, and I had only thin summer clothes. I did not know what to do in that cold, dreary climate, for if I went to beg in the streets, the result would have been that I would have been sent to jail. There I was with the last few dollars in my pocket. I sent a wire to my friends in Madras. This came to be known to the Theosophists, and one of them wrote, "Now the devil is going to die; God bless us all." Was that paving the way for me? I would not have mentioned this now; but, as my countrymen wanted to know, it must come out. For three years I have not opened my lips about these things; silence has been my motto; but today the thing has come out. That was not all. I saw some Theosophists in the Parliament of Religions, and I wanted to talk and mix with them. I remember the looks of scorn which were on their faces, as much as to say, "What business has the worm to be here in the midst of the gods?" After I had got name and fame at the Parliament of Religions, then came tremendous work for me; but at every turn the Theosophists tried to cry me down. Theosophists were advised not to come and hear my lectures, for thereby they would lose all sympathy of the Society, because the laws of the esoteric section declare that any man who joins that esoteric section should receive instruction from Kuthumi and Moria, of course through their visible representatives — Mr. Judge and Mrs. Besant — so that, to join the esoteric section means to surrender one's independence. Certainly I could not do any such thing, nor could I call any man a Hindu who did any such thing. I had a great respect for Mr. Judge. He was a worthy man, open, fair, simple, and he was the best representative the Theosophists ever had. I have no right to criticise the dispute between him and Mrs. Besant when each claims that his or her Mahâtmâ is right. And the strange part of it is that the same Mahatma is claimed by both. Lord knows the truth: He is the Judge, and no one has the right to pass judgement when the balance is equal. Thus they prepared the way for me all over America!
They joined the other opposition — the Christian missionaries. There is not one black lie imaginable that these latter did not invent against me. They blackened my character from city to city, poor and friendless though I was in a foreign country. They tried to oust me from every house and to make every man who became my friend my enemy. They tried to starve me out; and I am sorry to say that one of my own countrymen took part against me in this. He is the leader of a reform party in India. This gentleman is declaring every day, "Christ has come to India." Is this the way Christ is to come to India? Is this the way to reform India? And this gentleman I knew from my childhood; he was one of my best friends; when I saw him — I had not met for a long time one of my countrymen — I was so glad, and this was the treatment I received from him. The day the Parliament cheered me, the day I became popular in Chicago, from that day his tone changed; and in an underhand way, he tried to do everything he could to injure me. Is that the way that Christ will come to India? Is that the lesson that he had learnt after sitting twenty years at the feet of Christ? Our great reformers declare that Christianity and Christian power are going to uplift the Indian people. Is that the way to do it? Surely, if that gentleman is an illustration, it does not look very hopeful.
One word more: I read in the organ of the social reformers that I am called a Shudra and am challenged as to what right a Shudra has to become a Sannyasin. To which I reply: I trace my descent to one at whose feet every Brahmin lays flowers when he utters the words — यमाय धर्मराजाय चित्रगुप्ताय वै नमः — and whose descendants are the purest of Kshatriyas. If you believe in your mythology or your Paurânika scriptures, let these so-called reformers know that my caste, apart from other services in the past, ruled half of India for centuries. If my caste is left out of consideration, what will there be left of the present-day civilisation of India? In Bengal alone, my blood has furnished them with their greatest philosopher, the greatest poet, the greatest historian, the greatest archaeologist, the greatest religious preacher; my blood has furnished India with the greatest of her modern scientists. These detractors ought to have known a little of our own history, and to have studied our three castes, and learnt that the Brahmin, the Kshatriya, and the Vaishya have equal right to be Sannyasins: the Traivarnikas have equal right to the Vedas. This is only by the way. I just refer to this, but I am not at all hurt if they call me a Shudra. It will be a little reparation for the tyranny of my ancestors over the poor. If I am a Pariah, I will be all the more glad, for I am the disciple of a man, who — the Brahmin of Brahmins — wanted to cleanse the house of a Pariah. Of course the Pariah would not allow him; how could he let this Brahmin Sannyasin come and cleanse his house! And this man woke up in the dead of night, entered surreptitiously the house of this Pariah, cleansed his latrine, and with his long hair wiped the place, and that he did day after day in order that he might make himself the servant of all. I bear the feet of that man on my head; he is my hero; that hero's life I will try to imitate. By being the servant of all, a Hindu seeks to uplift himself. That is how the Hindus should uplift the masses, and not by looking for any foreign influence. Twenty years of occidental civilisation brings to my mind the illustration of the man who wants to starve his own friend in a foreign land, simply because this friend is popular, simply because he thinks that this man stands in the way of his making money. And the other is the illustration of what genuine, orthodox Hinduism itself will do at home. Let any one of our reformers bring out that life, ready to serve even a Pariah, and then I will sit at his feet and learn, and not before that. One ounce of practice is worth twenty thousand tons of big talk.
Now I come to the reform societies in Madras. They have been very kind to me. They have given me very kind words, and they have pointed out, and I heartily agree with them, that there is a difference between the reformers of Bengal and those of Madras. Many of you will remember what I have very often told you, that Madras is in a very beautiful state just now. It has not got into the play of action and reaction as Bengal has done. Here there is steady and slow progress all through; here is growth, and not reaction. In many cases, end to a certain extent, there is a revival in Bengal; but in Madras it is not a revival, it is a growth, a natural growth. As such, I entirely agree with what the reformers point out as the difference between the two peoples; but there is one difference which they do not understand. Some of these societies, I am afraid, try to intimidate me to join them. That is a strange thing for them to attempt. A man who has met starvation face to face for fourteen years of his life, who has not known where he will get a meal the next day and where to sleep, cannot be intimidated so easily. A man, almost without clothes, who dared to live where the thermometer registered thirty degrees below zero, without knowing where the next meal was to come from, cannot be so easily intimidated in India. This is the first thing I will tell them — I have a little will of my own. I have my little experience too; and I have a message for the world which I will deliver without fear and without care for the future. To the reformers I will point out that I am a greater reformer than any one of them. They want to reform only little bits. I want root-and-branch reform. Where we differ is in the method. Theirs is the method of destruction, mine is that of construction. I do not believe in reform; I believe in growth. I do not dare to put myself in the position of God and dictate to our society, "This way thou shouldst move and not that." I simply want to be like the squirrel in the building of Râma's bridge, who was quite content to put on the bridge his little quota of sand-dust. That is my position. This wonderful national machine has worked through ages, this wonderful river of national life is flowing before us. Who knows, and who dares to say whether it is good and how it shall move? Thousands of circumstances are crowding round it, giving it a special impulse, making it dull at one time and quicker at another. Who dares command its motion? Ours is only to work, as the Gita says, without looking for results. Feed the national life with the fuel it wants, but the growth is its own; none can dictate its growth to it. Evils are plentiful in our society, but so are there evils in every other society. Here the earth is soaked sometimes with widows' tears; there in the West, the air is rent with the sighs of the unmarried. Here poverty is the great bane of life; there the life-weariness of luxury is the great bane that is upon the race. Here men want to commit suicide because they have nothing to eat; there they commit suicide because they have so much to eat. Evil is everywhere; it is like chronic rheumatism. Drive it from the foot, it goes to the head; drive it from there, it goes somewhere else. It is a question of chasing it from place to place; that is all. Ay, children, to try to remedy evil is not the true way. Our philosophy teaches that evil and good are eternally conjoined, the obverse and the reverse of the same coin. If you have one, you must have the other; a wave in the ocean must be at the cost of a hollow elsewhere. Nay, all life is evil. No breath can be breathed without killing some one else; not a morsel of food can be eaten without depriving some one of it. This is the law; this is philosophy. Therefore the only thing we can do is to understand that all this work against evil is more subjective than objective. The work against evil is more educational than actual, however big we may talk. This, first of all, is the idea of work against evil; and it ought to make us calmer, it ought to take fanaticism out of our blood. The history of the world teaches us that wherever there have been fanatical reforms, the only result has been that they have defeated their own ends. No greater upheaval for the establishment of right and liberty can be imagined than the war for the abolition of slavery in America. You all know about it. And what has been its results? The slaves are a hundred times worse off today than they were before the abolition. Before the abolition, these poor negroes were the property of somebody, and, as properties, they had to be looked after, so that they might not deteriorate. Today they are the property of nobody. Their lives are of no value; they are burnt alive on mere presences. They are shot down without any law for their murderers; for they are niggers, they are not human beings, they are not even animals; and that is the effect of such violent taking away of evil by law or by fanaticism. Such is the testimony of history against every fanatical movement, even for doing good. I have seen that. My own experience has taught me that. Therefore I cannot join any one of these condemning societies. Why condemn? There are evils in every society; everybody knows it. Every child of today knows it; he can stand upon a platform and give us a harangue on the awful evils in Hindu Society. Every uneducated foreigner who comes here globe-trotting takes a vanishing railway view of India and lectures most learnedly on the awful evils in India. We admit that there are evils. Everybody can show what evil is, but he is the friend of mankind who finds a way out of the difficulty. Like the drowning boy and the philosopher — when the philosopher was lecturing him, the boy cried, "Take me out of the water first" — so our people cry: "We have had lectures enough, societies enough, papers enough; where is the man who will lend us a hand to drag us out? Where is the man who really loves us? Where is the man who has sympathy for us?" Ay, that man is wanted. That is where I differ entirely from these reform movements. For a hundred years they have been here. What good has been done except the creation of a most vituperative, a most condemnatory literature? Would to God it was not here! They have criticised, condemned, abused the orthodox, until the orthodox have caught their tone and paid them back in their own coin; and the result is the creation of a literature in every vernacular which is the shame of the race, the shame of the country. Is this reform? Is this leading the nation to glory? Whose fault is this?
There is, then, another great consideration. Here in India, we have always been governed by kings; kings have made all our laws. Now the kings are gone, and there is no one left to make a move. The government dare not; it has to fashion its ways according to the growth of public opinion. It takes time, quite a long time, to make a healthy, strong, public opinion which will solve its own problems; and in the interim we shall have to wait. The whole problem of social reform, therefore, resolves itself into this: where are those who want reform? Make them first. Where are the people? The tyranny of a minority is the worst tyranny that the world ever sees. A few men who think that certain things are evil will not make a nation move. Why does not the nation move? First educate the nation, create your legislative body, and then the law will be forthcoming. First create the power, the sanction from which the law will spring. The kings are gone; where is the new sanction, the new power of the people? Bring it up. Therefore, even for social reform, the first duty is to educate the people, and you will have to wait till that time comes. Most of the reforms that have been agitated for during the past century have been ornamental. Every one of these reforms only touches the first two castes, and no other. The question of widow marriage would not touch seventy per cent of the Indian women, and all such questions only reach the higher castes of Indian people who are educated, mark you, at the expense of the masses. Every effort has been spent in cleaning their own houses. But that is no reformation. You must go down to the basis of the thing, to the very root of the matter. That is what I call radical reform. Put the fire there and let it burn upwards and make an Indian nation. And the solution of the problem is not so easy, as it is a big and a vast one. Be not in a hurry, this problem has been known several hundred years.
Today it is the fashion to talk of Buddhism and Buddhistic agnosticism, especially in the South. Little do they dream that this degradation which is with us today has been left by Buddhism. This is the legacy which Buddhism has left to us. You read in books written by men who had never studied the rise and fall of Buddhism that the spread of Buddhism was owing to the wonderful ethics and the wonderful personality of Gautama Buddha. I have every respect and veneration for Lord Buddha, but mark my words, the spread of Buddhism was less owing to the doctrines and the personality of the great preacher, than to the temples that were built, the idols that were erected, and the gorgeous ceremonials that were put before the nation. Thus Buddhism progressed. The little fire-places in the houses in which the people poured their libations were not strong enough to hold their own against these gorgeous temples and ceremonies; but later on the whole thing degenerated. It became a mass of corruption of which I cannot speak before this audience; but those who want to know about it may see a little of it in those big temples, full of sculptures, in Southern India; and this is all the inheritance we have from the Buddhists.
Then arose the great reformer Shankarâchârya and his followers, and during these hundreds of years, since his time to the present day, there has been the slow bringing back of the Indian masses to the pristine purity of the Vedantic religion. These reformers knew full well the evils which existed, yet they did not condemn. They did not say, "All that you have is wrong, and you must throw it away." It can never be so. Today I read that my friend Dr. Barrows says that in three hundred years Christianity overthrew the Roman and Greek religious influences. That is not the word of a man who has seen Europe, and Greece, and Rome. The influence of Roman and Greek religion is all there, even in Protestant countries, only with changed names — old gods rechristened in a new fashion. They change their names; the goddesses become Marys and the gods become saints, and the ceremonials become new; even the old title of Pontifex Maximus is there. So, sudden changes cannot be and Shankaracharya knew it. So did Râmânuja. The only way left to them was slowly to bring up to the highest ideal the existing religion. If they had sought to apply the other method, they would have been hypocrites, for the very fundamental doctrine of their religion is evolution, the soul going towards the highest goal, through all these various stages and phases, which are, therefore necessary and helpful. And who dares condemn them?
It has become a trite saying that idolatry is wrong, and every man swallows it at the present time without questioning. I once thought so, and to pay the penalty of that I had to learn my lesson sitting at the feet of a man who realised everything through idols; I allude to Ramakrishna Paramahamsa. If such Ramakrishna Paramahamsas are produced by idol-worship, what will you have — the reformer's creed or any number of idols? I want an answer. Take a thousand idols more if you can produce Ramakrishna Paramahamsas through idol worship, and may God speed you! Produce such noble natures by any means you can. Yet idolatry is condemned! Why? Nobody knows. Because some hundreds of years ago some man of Jewish blood happened to condemn it? That is, he happened to condemn everybody else's idols except his own. If God is represented in any beautiful form or any symbolic form, said the Jew, it is awfully bad; it is sin. But if He is represented in the form of a chest, with two angels sitting on each side, and a cloud hanging over it, it is the holy of holies. If God comes in the form of a dove, it is holy. But if He comes in the form of a cow, it is heathen superstition; condemn it! That is how the world goes. That is why the poet says, "What fools we mortals be!" How difficult it is to look through each other's eyes, and that is the bane of humanity. That is the basis of hatred and jealousy, of quarrel and of fight. Boys, moustached babies, who never went out of Madras, standing up and wanting to dictate laws to three hundred millions of people with thousands of traditions at their back! Are you not ashamed? Stand back from such blasphemy and learn first your lessons! Irreverent boys, simply because you can scrawl a few lines upon paper and get some fool to publish them for you, you think you are the educators of the world, you think you are the public opinion of India! Is it so? This I have to tell to the social reformers of Madras that I have the greatest respect and love for them. I love them for their great hearts and their love for their country, for the poor, for the oppressed. But what I would tell them with a brother's love is that their method is not right; It has been tried a hundred years and failed. Let us try some new method.
Did India ever stand in want of reformers? Do you read the history of India? Who was Ramanuja? Who was Shankara? Who was Nânak? Who was Chaitanya? Who was Kabir? Who was Dâdu? Who were all these great preachers, one following the other, a galaxy of stars of the first magnitude? Did not Ramanuja feel for the lower classes? Did he not try all his life to admit even the Pariah to his community? Did he not try to admit even Mohammedans to his own fold? Did not Nanak confer with Hindus and Mohammedans, and try to bring about a new state of things? They all tried, and their work is still going on. The difference is this. They had not the fanfaronade of the reformers of today; they had no curses on their lips as modern reformers have; their lips pronounced only blessings. They never condemned. They said to the people that the race must always grow. They looked back and they said, "O Hindus, what you have done is good, but, my brothers, let us do better." They did not say, "You have been wicked, now let us be good." They said, "You have been good, but let us now be better." That makes a whole world of difference. We must grow according to our nature. Vain is it to attempt the lines of action that foreign societies have engrafted upon us; it is impossible. Glory unto God, that it is impossible, that we cannot be twisted and tortured into the shape oil other nations. I do not condemn the institutions of other races; they are good for them, but not for us. What is meat for them may be poison for us. This is the first lesson to learn. With other sciences, other institutions, and other traditions behind them, they have got their present system. We, with our traditions, with thousands of years of Karma behind us, naturally can only follow our own bent, run in our own grooves; and that we shall have to do.
What is my plan then? My plan is to follow the ideas of the great ancient Masters. I have studied their work, and it has been given unto me to discover the line of action they took. They were the great originators of society. They were the great givers of strength, and of purity, and of life. They did most marvellous work. We have to do most marvellous work also. Circumstances have become a little different, and in consequence the lines of action have to be changed a little, and that is all. I see that each nation, like each individual, has one theme in this life, which is its centre, the principal note round which every other note comes to form the harmony. In one nation political power is its vitality, as in England, artistic life in another, and so on. In India, religious life forms the centre, the keynote of the whole music of national life; and if any nation attempts to throw off its national vitality — the direction which has become its own through the transmission of centuries — that nation dies if it succeeds in the attempt. And, therefore, if you succeed in the attempt to throw off your religion and take up either politics, or society, or any other things as your centre, as the vitality of your national life, the result will be that you will become extinct. To prevent this you must make all and everything work through that vitality of your religion. Let all your nerves vibrate through the backbone of your religion. I have seen that I cannot preach even religion to Americans without showing them its practical effect on social life. I could not preach religion in England without showing the wonderful political changes the Vedanta would bring. So, in India, social reform has to be preached by showing how much more spiritual a life the new system will bring; and politics has to be preached by showing how much it will improve the one thing that the nation wants — its spirituality. Every man has to make his own choice; so has every nation. We made our choice ages ago, and we must abide by it. And, after all, it is not such a bad choice. Is it such a bad choice in this world to think not of matter but of spirit, not of man but of God? That intense faith in another world, that intense hatred for this world, that intense power of renunciation, that intense faith in God, that intense faith in the immortal soul, is in you. I challenge anyone to give it up. You cannot. You may try to impose upon me by becoming materialists, by talking materialism for a few months, but I know what you are; if I take you by the hand, back you come as good theists as ever were born. How can you change your nature?
So every improvement in India requires first of all an upheaval in religion. Before flooding India with socialistic or political ideas, first deluge the land with spiritual ideas. The first work that demands our attention is that the most wonderful truths confined in our Upanishads, in our scriptures, in our Purânas must be brought out from the books, brought out from the monasteries, brought out from the forests, brought out from the possession of selected bodies of people, and scattered broadcast all over the land, so that these truths may run like fire all over the country from north to south and east to west, from the Himalayas to Comorin, from Sindh to the Brahmaputra. Everyone must know of them, because it is said, "This has first to be heard, then thought upon, and then meditated upon." Let the people hear first, and whoever helps in making the people hear about the great truths in their own scriptures cannot make for himself a better Karma today. Says our Vyasa, "In the Kali Yuga there is one Karma left. Sacrifices and tremendous Tapasyâs are of no avail now. Of Karma one remains, and that is the Karma of giving." And of these gifts, the gift of spirituality and spiritual knowledge is the highest; the next gift is the gift of secular knowledge; the next is the gift of life; and the fourth is the gift of food. Look at this wonderfully charitable race; look at the amount of gifts that are made in this poor, poor country; look at the hospitality where a man can travel from the north to the south, having the best in the land, being treated always by everyone as if he were a friend, and where no beggar starves so long as there is a piece of bread anywhere!
In this land of charity, let us take up the energy of the first charity, the diffusion of spiritual knowledge. And that diffusion should not be confined within the bounds of India; it must go out all over the world. This has been the custom. Those that tell you that Indian thought never went outside of India, those that tell you that I am the first Sannyasin who went to foreign lands to preach, do not know the history of their own race. Again and again this phenomenon has happened. Whenever the world has required it, this perennial flood of spirituality has overflowed and deluged the world. Gifts of political knowledge can be made with the blast of trumpets and the march of cohorts. Gifts of secular knowledge and social knowledge can be made with fire and sword. But spiritual knowledge can only be given in silence like the dew that falls unseen and unheard, yet bringing into bloom masses of roses. This has been the gift of India to the world again and again. Whenever there has been a great conquering race, bringing the nations of the world together, making roads and transit possible, immediately India arose and gave her quota of spiritual power to the sum total of the progress of the world. This happened ages before Buddha was born, and remnants of it are still left in China, in Asia Minor, and in the heart of the Malayan Archipelago. This was the case when the great Greek conqueror united the four corners of the then known world; then rushed out Indian spirituality, and the boasted civilisation of the West is but the remnant of that deluge. Now the same opportunity has again come; the power of England has linked the nations of the world together as was never done before. English roads and channels of communication rush from one end of the world to the other. Owing to English genius, the world today has been linked in such a fashion as has never before been done. Today trade centres have been formed such as have never been before in the history of mankind. And immediately, consciously or unconsciously, India rises up and pours forth her gifts of spirituality; and they will rush through these roads till they have reached the very ends of the world. That I went to America was not my doing or your doing; but the God of India who is guiding her destiny sent me, and will send hundreds of such to all the nations of the world. No power on earth can resist it. This also has to be done. You must go out to preach your religion, preach it to every nation under the sun, preach it to every people. This is the first thing to do. And after preaching spiritual knowledge, along with it will come that secular knowledge and every other knowledge that you want; but if you attempt to get the secular knowledge without religion, I tell you plainly, vain is your attempt in India, it will never have a hold on the people. Even the great Buddhistic movement was a failure, partially on account of that.
Therefore, my friends, my plan is to start institutions in India, to train our young men as preachers of the truths of our scriptures in India and outside India. Men, men, these are wanted: everything else will be ready, but strong, vigorous, believing young men, sincere to the backbone, are wanted. A hundred such and the world becomes revolutionized. The will is stronger than anything else. Everything must go down before the will, for that comes from God and God Himself; a pure and a strong will is omnipotent. Do you not believe in it? Preach, preach unto the world the great truths of your religion; the world waits for them. For centuries people have been taught theories of degradation. They have been told that they are nothing. The masses have been told all over the world that they are not human beings. They have been so frightened for centuries, till they have nearly become animals. Never were they allowed to hear of the Atman. Let them hear of the Atman — that even the lowest of the low have the Atman within, which never dies and never is born — of Him whom the sword cannot pierce, nor the fire burn, nor the air dry — immortal, without beginning or end, the all-pure, omnipotent, and omnipresent Atman! Let them have faith in themselves, for what makes the difference between the Englishman and you? Let them talk their religion and duty and so forth. I have found the difference. The difference is here, that the Englishman believes in himself and you do not. He believes in his being an Englishman, and he can do anything. That brings out the God within him, and he can do anything he likes. You have been told and taught that you can do nothing, and nonentities you are becoming every day. What we want is strength, so believe in yourselves. We have become weak, and that is why occultism and mysticism come to us — these creepy things; there may be great truths in them, but they have nearly destroyed us. Make your nerves strong. What we want is muscles of iron and nerves of steel. We have wept long enough. No more weeping, but stand on your feet and be men. It is a man-making religion that we want. It is man-making theories that we want. It is man-making education all round that we want. And here is the test of truth — anything that makes you weak physically, intellectually, and spiritually, reject as poison; there is no life in it, it cannot be true. Truth is strengthening. Truth is purity, truth is all-knowledge; truth must be strengthening, must be enlightening, must be invigorating. These mysticisms, in spite of some grains of truth in them, are generally weakening. Believe me, I have a lifelong experience of it, and the one conclusion that I draw is that it is weakening. I have travelled all over India, searched almost every cave here, and lived in the Himalayas. I know people who lived there all their lives. I love my nation, I cannot see you degraded, weakened any more than you are now. Therefore I am bound for your sake and for truth's sake to cry, "Hold!" and to raise my voice against this degradation of my race. Give up these weakening mysticisms and be strong. Go back to your Upanishads — the shining, the strengthening, the bright philosophy — and part from all these mysterious things, all these weakening things. Take up this philosophy; the greatest truths are the simplest things in the world, simple as your own existence. The truths of the Upanishads are before you. Take them up, live up to them, and the salvation of India will be at hand.
One word more and I have finished. They talk of patriotism. I believe in patriotism, and I also have my own ideal of patriotism. Three things are necessary for great achievements. First, feel from the heart. What is in the intellect or reason? It goes a few steps and there it stops. But through the heart comes inspiration. Love opens the most impossible gates; love is the gate to all the secrets of the universe. Feel, therefore, my would-be reformers, my would-be patriots! Do you feel? Do you feel that millions and millions of the descendants of gods and of sages have become next-door neighbours to brutes? Do you feel that millions are starving today, and millions have been starving for ages? Do you feel that ignorance has come over the land as a dark cloud? Does it make you restless? Does it make you sleepless? Has it gone into your blood, coursing through your veins, becoming consonant with your heartbeats? Has it made you almost mad? Are you seized with that one idea of the misery of ruin, and have you forgotten all about your name, your fame, your wives, your children, your property, even your own bodies? Have you done that? That is the first step to become a patriot, the very first step. I did not go to America, as most of you know, for the Parliament of Religions, but this demon of a feeling was in me and within my soul. I travelled twelve years all over India, finding no way to work for my countrymen, and that is why I went to America. Most of you know that, who knew me then. Who cared about this Parliament of Religions? Here was my own flesh and blood sinking every day, and who cared for them? This was my first step.
You may feel, then; but instead of spending your energies in frothy talk, have you found any way out, any practical solution, some help instead of condemnation, some sweet words to soothe their miseries, to bring them out of this living death?
Yet that is not all. Have you got the will to surmount mountain-high obstructions? If the whole world stands against you sword in hand, would you still dare to do what you think is right? If your wives and children are against you, if all your money goes, your name dies, your wealth vanishes, would you still stick to it? Would you still pursue it and go on steadily towards your own goal? As the great King Bhartrihari says, "Let the sages blame or let them praise; let the goddess of fortune come or let her go wherever she likes; let death come today, or let it come in hundreds of years; he indeed is the steady man who does not move one inch from the way of truth." Have you got that steadfastness? If you have these three things, each one of you will work miracles. You need not write in the newspapers, you need not go about lecturing; your very face will shine. If you live in a cave, your thoughts will permeate even through the rock walls, will go vibrating all over the world for hundreds of years, maybe, until they will fasten on to some brain and work out there. Such is the power of thought, of sincerity, and of purity of purpose.
I am afraid I am delaying you, but one word more. This national ship, my countrymen, my friends, my children — this national ship has been ferrying millions and millions of souls across the waters of life. For scores of shining centuries it has been plying across this water, and through its agency, millions of souls have been taken to the other shore, to blessedness. But today, perhaps through your own fault, this boat has become a little damaged, has sprung a leak; and would you therefore curse it? Is it fit that you stand up and pronounce malediction upon it, one that has done more work than any other thing in the world? If there are holes in this national ship, this society of ours, we are its children. Let us go and stop the holes. Let us gladly do it with our hearts' blood; and if we cannot, then let us die. We will make a plug of our brains and put them into the ship, but condemn it never. Say not one harsh word against this society. I love it for its past greatness. I love you all because you are the children of gods, and because you are the children of the glorious forefathers. How then can I curse you! Never. All blessings be upon you! I have come to you, my children, to tell you all my plans. If you hear them I am ready to work with you. But if you will not listen to them, and even kick me out of India, I will come back and tell you that we are all sinking! I am come now to sit in your midst, and if we are to sink, let us all sink together, but never let curses rise to our lips.
متن از ویکینبشته — مالکیت عمومی. نخستین بار توسط آدوایتا آشراما منتشر شده است.