هند بودایی
این ترجمه توسط هوش مصنوعی تولید شده و ممکن است شامل خطا باشد. لطفاً به متن انگلیسی مراجعه کنید.
AI-translated. May contain errors. For accurate text, refer to the original English.
فارسی
هند بودایی
(سخنرانی در باشگاه شکسپیر، پاسادنا، کالیفرنیا، ۲ فوریه ۱۹۰۰)
هند بودایی موضوع سخنرانی امشب ماست. تقریباً همه شما، شاید، شعر ادوین آرنولد درباره زندگی بودا را خواندهاید، و برخی از شما شاید با علاقهای علمیتر به این موضوع پرداختهاید، زیرا به زبانهای انگلیسی، فرانسوی و آلمانی، ادبیات بودایی بسیار فراوانی وجود دارد. خودِ آیین بودا جالبترین موضوعات است، زیرا نخستین ظهور تاریخی یک دین جهانی است. پیش از پیدایش آیین بودا، ادیان بزرگی در هند و جاهای دیگر وجود داشتهاند، اما کموبیش همه آنها در محدوده نژادهای خودشان محصور بودند. هندوان باستان یا یهودیان باستان یا ایرانیان باستان، هر یک از آنها دینی بزرگ داشتند، اما این ادیان کموبیش نژادی بودند. با آیین بودا نخستین بار آن پدیده خاصِ دینی آغاز میشود که جسورانه به فتح جهان برمیخیزد. صرفنظر از آموزهها و حقایقی که تعلیم داد و پیامی که برای ارائه داشت، ما رو در رو با یکی از زلزلههای عظیم جهان ایستادهایم. در عرض چند قرن از تولدش، مبلّغان پابرهنه و سرتراشیده بودا در سراسر جهان متمدن شناختهشده آن زمان گسترش یافته بودند، و حتی فراتر از آن نفوذ کرده بودند — از لاپلاند در یک سو تا جزایر فیلیپین در سوی دیگر. آنان در عرض چند قرن از تولد بودا بهطور گسترده پراکنده شده بودند؛ و در خود هند، دین بودا در یک دوره تقریباً دو سوم جمعیت را در خود بلعیده بود.
کل هند هرگز بودایی نشد. هند بیرون از آن ایستاد. آیین بودا همان سرنوشتی را داشت که مسیحیت با یهودیان داشت؛ اکثریت یهودیان کنار ایستادند. بنابراین دین کهن هندی زنده ماند. اما مقایسه اینجا متوقف میشود. مسیحیت، هرچند نتوانست همه نژاد یهود را در آغوش خود جای دهد، خودِ آن سرزمین را تسخیر کرد. جایی که دین کهن وجود داشت — دین یهودیان — در مدت بسیار کوتاهی توسط مسیحیت فتح شد و دین کهن پراکنده گشت، و بدینسان دین یهودیان زندگی پراکندهای در نقاط مختلف جهان دارد. اما در هند، این فرزند غولآسا در درازمدت توسط مادری که او را زاده بود جذب شد، و امروز نام بودا تقریباً در سراسر هند ناشناخته است. شما بیشتر از نود و نه درصد هندیان درباره آیین بودا میدانید. در بهترین حالت، آنها در هند فقط نام را میشناسند — «آه، او پیامبری بزرگ بود، تجلی بزرگی از خدا» — و همینجا تمام میشود. جزیره سیلان برای بودا باقی مانده است، و در برخی نقاط کوهستانی هیمالیا، هنوز بوداییانی هستند. فراتر از آن، هیچکس نیست. اما [آیین بودا] در سراسر بقیه آسیا گسترش یافته است.
با این حال، بیشترین تعداد پیروان را در میان تمام ادیان دارد، و بهطور غیرمستقیم آموزههای همه ادیان دیگر را تغییر داده است. بخش قابلتوجهی از آیین بودا وارد آسیای صغیر شد. در یک دوره، نبردی دائمی بود که آیا بودائیان غالب خواهند شد یا فرقههای متأخر مسیحی. گنوستیکها و دیگر فرقههای مسیحیان اولیه کموبیش گرایشهای بودایی داشتند، و همه اینها در آن شهر شگفتانگیز اسکندریه با هم درآمیختند، و از این امتزاج تحت قانون روم، مسیحیت پدید آمد. آیین بودا در جنبه سیاسی و اجتماعیاش حتی جالبتر از آموزهها و اصول جزمیاش است؛ و بهعنوان نخستین ظهور آن قدرت عظیم جهانگشای دین، بسیار جالب نیز هست.
من در این سخنرانی بیشتر به هند علاقهمندم، آنگونه که تحت تأثیر آیین بودا قرار گرفته است؛ و برای درک آیین بودا و ظهور آن اندکی، باید چند ایده درباره هند آنگونه که هنگام تولد این پیامبر بزرگ وجود داشت، به دست آوریم.
از پیش در هند دینی وسیع با کتاب مقدس سازمانیافته وجود داشت — وداها؛ و این وداها بهصورت مجموعهای عظیم از ادبیات وجود داشتند و نه یک کتاب واحد — همانطور که عهد عتیق و کتاب مقدس را مییابید. اکنون، کتاب مقدس مجموعهای عظیم از ادبیات دورههای مختلف است؛ نویسندگان مختلفی دارد، و غیره. مجموعهای است. اکنون، وداها مجموعهای بسیار وسیع هستند. نمیدانم آیا اگر همه متون یافت میشدند — هیچکس همه متون را نیافته است، حتی هیچکس در هند همه کتابها را ندیده است — اگر همه کتابها شناخته میشدند، این اتاق گنجایش آنها را داشت. مجموعهای عظیم از ادبیات است، که نسل به نسل از خدا که کتب مقدس را عطا کرده، منتقل شده است. و ایده درباره کتب مقدس در هند بهشدت متعصبانه شد. شما از تعصبهای خود در پرستش کتاب شکایت میکنید. اگر ایده هندوان را بدانید، کجا خواهید بود؟ هندوان معتقدند وداها دانش مستقیم خداوند هستند، اینکه خداوند تمام عالم را در وداها و از طریق وداها آفریده، و اینکه تمام عالم وجود دارد زیرا در وداها هست. گاو در بیرون وجود دارد زیرا کلمه «گاو» در وداها هست؛ انسان در بیرون وجود دارد بهخاطر کلمهای در وداها. اینجا آغاز آن نظریه را میبینید که بعدها مسیحیان توسعه دادند و در این متن بیان کردند: «در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.» این همان نظریه کهن باستانی هند است. بر پایه آن، تمام ایده کتب مقدس بنا شده است. و توجه داشته باشید، هر کلمهای قدرت خداوند است. کلمه فقط تجلی بیرونی در سطح مادی است. بنابراین، تمام این تجلی فقط تجلی در سطح مادی است؛ و کلمه همان وداها است، و سانسکریت زبان خداوند است. خداوند یک بار سخن گفت. او به سانسکریت سخن گفت، و آن زبان الهی است. هر زبان دیگری را، آنها معتقدند، چیزی بیش از عرعر حیوانات نیست؛ و برای بیان این مطلب، هر ملت دیگری را که سانسکریت سخن نمیگوید، «ملچّه» مینامند، همان کلمهای که یونانیان برای بربرها به کار میبردند. آنها عرعر میکنند، سخن نمیگویند، و سانسکریت زبان الهی است.
اکنون، وداها توسط کسی نوشته نشدهاند؛ آنها از ازل با خداوند هموجود بودهاند. خداوند بینهایت است. دانش نیز چنین است، و از طریق این دانش جهان آفریده شده است. ایده آنها درباره اخلاق این است که [چیزی خوب است] زیرا شریعت چنین میگوید. همه چیز مقید به آن کتاب است — هیچ چیز نمیتواند فراتر از آن برود، زیرا دانش خدا — نمیتوانید فراتر از آن بروید. این تعصب هندی است.
در بخشهای پایانی وداها، عالیترین مطالب، یعنی بخش معنوی را میبینید. در بخشهای آغازین، بخش خام وجود دارد. شما عبارتی از وداها نقل میکنید — «این خوب نیست»، میگویید. «چرا؟» «یک دستور صریح شرّ وجود دارد» — همانطور که در عهد عتیق میبینید. چیزهای فراوانی در همه کتابهای کهن هست، ایدههای عجیب، که ما در روزگار کنونیمان آنها را نمیپسندیم. میگویید: «این آموزه اصلاً خوب نیست؛ چرا، اخلاق مرا تکان میدهد!» ایده خود را از کجا آوردید؟ [صرفاً] از فکر خودتان؟ بیرون بروید! اگر خداوند مقرر کرده، چه حقی دارید که سؤال کنید؟ وقتی وداها میگویند «این کار را نکن؛ این غیراخلاقی است»، و غیره، شما هم حق سؤال کردن ندارید. و این مشکل است. اگر به یک هندو بگویید: «اما کتاب مقدس ما چنین نمیگوید»، [او پاسخ خواهد داد:] «آه، کتاب مقدس شما! نوزادی از تاریخ است. چه کتاب مقدس دیگری میتواند وجود داشته باشد جز وداها؟ چه کتاب دیگری میتواند باشد؟ تمام دانش نزد خداست. آیا میخواهید بگویید که او با دو یا چند کتاب مقدس تعلیم میدهد؟ دانش او در وداها آمده است. آیا میخواهید بگویید که اشتباه کرده؟ بعداً خواسته کار بهتری انجام دهد و کتاب مقدس دیگری به ملت دیگری آموزش دهد؟ شما نمیتوانید کتاب دیگری بیاورید که به اندازه وداها قدیمی باشد. هر چیز دیگری — همه پس از آن رونوشت شدهاند.» گوش نمیدهند. و مسیحی کتاب مقدس را میآورد. میگویند: «این جعل است. خداوند فقط یک بار سخن میگوید، زیرا هرگز اشتباه نمیکند.»
اکنون، فقط به این فکر کنید. آن تعصب وحشتناک است. و اگر از یک هندو بخواهید که جامعهاش را اصلاح کند و فلان و بهمان کار را انجام دهد، میگوید: «آیا در کتابها هست؟ اگر نیست، مایل به تغییر نیستم. صبر کنید. در پانصد سال دیگر خواهید فهمید که این خوب است.» اگر به او بگویید: «این نهاد اجتماعی که دارید درست نیست»، میگوید: «از کجا میدانید؟» سپس میگوید: «نهادهای اجتماعی ما در این مورد بهترند. پانصد سال صبر کنید و نهادهای شما خواهند مرد. آزمون، بقای اصلح است. شما زندهاید، اما حتی یک جامعه در جهان نیست که پانصد سال با هم زندگی کند. اینجا را ببینید! ما تمام این مدت ایستادهایم.» این چیزی است که خواهند گفت. تعصبی وحشتناک! و خدا را شکر که من از آن اقیانوس عبور کردهام.
این تعصب هند بود. چه چیز دیگری وجود داشت؟ همه چیز تقسیم شده بود، کل جامعه، همانطور که امروز هست، هرچند در آن زمان به شکلی بسیار سختگیرانهتر — به کاستها تقسیم شده بود. چیز دیگری هست که باید آموخت. اکنون در غرب گرایشی به ایجاد کاستها وجود دارد. و خود من — من یک سرکش هستم. من همه چیز را شکستهام. من شخصاً به کاست اعتقاد ندارم. چیزهای بسیار خوبی در آن هست. اما برای خودم، خدا کمکم کند! من هیچ کاستی نمیخواهم، اگر او مرا یاری کند. شما میفهمید منظورم از کاست چیست، و همه شما دارید خیلی سریع آن را میسازید. این یک حرفه موروثی [برای] هندو است. هندو در دوران کهن گفت که زندگی باید آسانتر و هموارتر شود. و چه چیزی همه چیز را زنده نگه میدارد؟ رقابت. حرفه موروثی [رقابت را] میکُشد. شما نجارید؟ بسیار خوب، پسرتان فقط میتواند نجار باشد. شما چهکارهاید؟ آهنگر؟ آهنگری تبدیل به یک کاست میشود؛ فرزندانتان آهنگر خواهند شد. ما به هیچکس دیگری اجازه ورود به آن حرفه را نمیدهیم، پس ساکت بنشینید و همانجا بمانید. شما مرد نظامی هستید، جنگجو؟ کاست بسازید. شما کاهن هستید؟ کاست بسازید. کهانت موروثی است. و همینطور ادامه مییابد. سخت و قدرتمند! این جنبه بزرگی دارد، و آن جنبه [این است که] واقعاً رقابت را رد میکند. همین است که ملت را زنده نگه داشته در حالی که ملتهای دیگر مردهاند — آن کاست. اما شرّ بزرگی هم هست: فردیت را سرکوب میکند. من مجبورم نجار باشم زیرا نجارزادهام؛ اما آن را دوست ندارم. این در کتابهاست، و این پیش از تولد بودا بود. من از هندِ پیش از بودا برایتان سخن میگویم. و شما امروز آنچه را سوسیالیسم مینامید امتحان میکنید! چیزهای خوبی خواهد آمد؛ اما در درازمدت بلایی بر نژاد خواهید بود. آزادی شعار است. آزاد باشید! بدنی آزاد، ذهنی آزاد، و روحی آزاد! این چیزی است که تمام عمرم احساس کردهام؛ ترجیح میدهم آزادانه بدی کنم تا اینکه در بندگی نیکی کنم.
خب، این چیزهایی که اکنون در غرب فریادشان را میزنند، آنها قرنها پیش انجامشان دادهاند. زمین ملی شده است... هزاران بار همه این کارها. سرزنشی بر این کاستِ سختپوست هست. مردم هند بهشدت سوسیالیست هستند. اما فراتر از آن، ثروتی از فردگرایی وجود دارد. آنها به همان اندازه بهشدت فردگرا هستند — یعنی، پس از وضع همه این مقررات ریز. آنها تنظیم کردهاند که چگونه بخورید، بنوشید، بخوابید، بمیرید! همه چیز آنجا تنظیم شده؛ از صبح زود تا وقتی که به بستر میروید و میخوابید، قوانین و مقررات را دنبال میکنید. قانون، قانون. آیا تعجب میکنید که ملتی تحت آن [زندگی کند]؟ قانون مرگ است. هرچه قانون در کشوری بیشتر باشد، برای آن کشور بدتر است. [اما برای فرد بودن] ما به کوهستانها میرویم، جایی که نه قانونی هست و نه حکومتی. هرچه قانون و پلیس و سوسیالیسم بیشتر بسازید، اوباش بیشتری خواهند بود. اکنون این تنظیم عظیم قانون آنجا [هست]. به محض اینکه کودکی متولد میشود، میداند که برده متولد شده: نخست برده کاستش؛ سپس برده ملتش. برده، برده، برده. هر عمل — خوردن و نوشیدنش. باید طبق روشی منظم بخورد؛ این دعا با لقمه اول، این دعا با لقمه دوم، آن دعا با لقمه سوم، و آن دعا وقتی آب مینوشد. فقط به این فکر کنید! بدینسان، روز به روز، ادامه مییابد.
اما آنها متفکر بودند. میدانستند که این به عظمت واقعی نخواهد انجامید. پس راه خروجی برای همه گذاشتند. سرانجام دریافتند که همه این مقررات فقط برای دنیا و زندگی دنیوی است. بهمحض اینکه پول نخواهی [و] فرزند نخواهی — کاری با این دنیا نداشته باشی — میتوانی کاملاً آزاد بیرون بروی. کسانی که چنین بیرون میرفتند درویش نامیده میشدند — مردمی که ترک کردهاند. آنها هرگز خود را سازماندهی نکردند، و اکنون هم نمیکنند؛ آنها گروهی آزاد از مردان و زنان هستند که از ازدواج سر باز میزنند، از مالکیت اموال سر باز میزنند، و هیچ قانونی ندارند — حتی وداها هم آنها را مقید نمیکند. آنها بر فراز وداها ایستادهاند. آنها در قطب مقابل نهادهای اجتماعی ما هستند. آنها فراتر از کاست هستند. آنها رشد کرده و فراتر رفتهاند. آنها بزرگتر از آنند که این مقررات و چیزهای کوچک آنها را مقید کند. فقط دو چیز برایشان لازم است: نباید مال داشته باشند و نباید ازدواج کنند. اگر ازدواج کنی، مستقر شوی، یا مال داشته باشی، فوراً مقررات بر تو وارد میشوند؛ اما اگر هیچیک از این دو کار را نکنی، آزادی. آنها خدایان زنده نژاد بودند، و نود و نه درصد مردان و زنان بزرگ ما در میان آنها یافت میشدند.
در هر کشوری، عظمت واقعی روح به معنای فردیت خارقالعاده است، و آن فردیت را در جامعه نمیتوانید به دست آورید. بیقرار و خشمگین میشود و میخواهد جامعه را بشکافد. اگر جامعه بخواهد آن را سرکوب کند، آن روح میخواهد جامعه را تکهتکه کند. و آنها راه آسانی ساختند. میگویند: «خب، وقتی از جامعه خارج شدی، آنگاه هر چه میخواهی موعظه و تعلیم بده. ما فقط از دور تو را میپرستیم.» پس این مردان و زنان شدیداً فردگرا بودند، و آنها بالاترین افراد در کل جامعه هستند. اگر یکی از آن سرتراشیدههای خرقهپوش زرد بیاید، حتی شاهزاده جرأت ندارد در حضورش بنشیند؛ باید بایستد. نیم ساعت بعد، یکی از همین درویشان ممکن است بر در یکی از کلبههای فقیرترین رعایا باشد، شادمان از اینکه فقط تکه نانی بگیرد. و او باید با همه طبقات بیامیزد؛ اکنون با فقیری در کلبهاش میخوابد؛ فردا بر بستر زیبای شاهی میخوابد. یک روز بر ظروف طلایی در کاخهای شاهان غذا میخورد؛ روز بعد، غذایی ندارد و زیر درختی میخوابد. جامعه با احترام فراوان به این مردان مینگرد؛ و برخی از آنها، فقط برای نشان دادن فردیتشان، سعی میکنند عقاید عمومی را تکان دهند. اما مردم هرگز تکان نمیخورند تا زمانی که آنها به این اصول پایبند باشند: پاکی کامل و نداشتن مال.
این مردان، چون بسیار فردگرا هستند، همیشه نظریهها و طرحهای جدیدی را امتحان میکنند — به هر کشوری سر میزنند. باید چیز جدیدی بیندیشند؛ نمیتوانند در شیار کهنه بروند. دیگران همه سعی میکنند ما را در شیار کهنه بدوانند و همه را مجبور کنند یکسان فکر کنند. اما طبیعت انسانی بزرگتر از هر حماقت انسانی است. عظمت ما بزرگتر از ضعف ماست؛ چیزهای خوب قویتر از چیزهای بد هستند. فرض کنید موفق شوند همه ما را مجبور کنند در یک شیار فکر کنیم، آنجا خواهیم بود — دیگر فکری برای اندیشیدن نیست؛ خواهیم مرد.
اینجا جامعهای بود که تقریباً هیچ نیروی حیاتی نداشت، اعضایش تحت زنجیرهای آهنین قانون فشرده شده بودند. مجبور بودند به یکدیگر کمک کنند. آنجا، هر کس تحت مقرراتی بود [که] عظیم بودند: مقررات حتی برای نحوه نفس کشیدن: چگونه صورت و دستها را بشوید؛ چگونه حمام کنید؛ چگونه دندانهایتان را مسواک بزنید؛ و همینطور تا لحظه مرگ. و فراتر از این مقررات، فردگرایی شگفتانگیز درویش بود. او آنجا بود. و هر روز فرقه جدیدی در میان این مردان و زنان قوی و فردگرا برمیخاست. کتابهای باستانی سانسکریت از برجستگی آنها سخن میگویند — از زنی که بسیار عجیب بود، پیرزنی غریب از دوران باستان؛ او همیشه چیز تازهای داشت؛ گاهی مورد انتقاد قرار میگرفت، اما همیشه مردم از او میترسیدند و به آرامی از او اطاعت میکردند. پس، آن مردان و زنان بزرگ دوران کهن بودند.
و در درون این جامعه، که چنین تحت ستم مقررات بود، قدرت در دست کاهنان بود. در نردبان اجتماعی، بالاترین کاست [کاستِ] کاهن است، و آن یک حرفه است — کلمه دیگری نمیشناسم، به همین دلیل از کلمه «کاهن» استفاده میکنم. به همان معنای این کشور نیست، زیرا کاهن ما مردی نیست که دین یا فلسفه تعلیم دهد. کار کاهن انجام همه این جزئیات ریز مقرراتی است که وضع شدهاند. کاهن مردی است که در این مقررات کمک میکند. شما را به عقد درمیآورد؛ به تشییعتان میآید تا دعا بخواند. پس در همه مراسمی که بر مرد یا زنی اجرا میشود، کاهن باید حاضر باشد. در جامعه، آرمان ازدواج است. [همه] باید ازدواج کنند. این قاعده است. بدون ازدواج، مرد قادر به انجام هیچ مراسم دینی نیست؛ او فقط نیمی از مرد است؛ صلاحیت اجرای مراسم ندارد — حتی خود کاهن هم نمیتواند بهعنوان کاهن خدمت کند، مگر اینکه ازدواج کند. نیمی از مرد در جامعه ناشایست است.
اکنون، قدرت کاهنان بهطرز عظیمی افزایش یافت.... سیاست کلی قانونگذاران ملی ما این بود که این شرافت را به کاهنان بدهند. آنها نیز همان طرح سوسیالیستی را داشتند [که شما] درست آماده [امتحانش] هستید که آنها را از ثروتمند شدن بازمیداشت. انگیزه چه بود؟ شرافت اجتماعی. توجه کنید، کاهن در همه کشورها بالاترین مقام را در نردبان اجتماعی دارد، تا آنجا در هند که فقیرترین برهمن از بزرگترین شاه در کشور برتر است، از حیث تولد. او اشرافزاده هند است. اما قانون هرگز اجازه نمیدهد ثروتمند شود. قانون او را به فقر میساید — فقط، این شرافت را به او میدهد. او نمیتواند هزار کار انجام دهد؛ و هرچه کاست در نردبان اجتماعی بالاتر باشد، لذتهایش محدودتر است. هرچه کاست بالاتر باشد، تعداد انواع غذایی که آن مرد میتواند بخورد کمتر است، مقدار غذایی که ممکن است بخورد کمتر است، تعداد مشاغلی [که ممکن است] در آنها فعالیت کند کمتر است. برای شما، زندگیاش فقط رشتهای دائمی از سختیها خواهد بود — نه بیشتر از آن. این انضباطی دائمی در خوردن، نوشیدن و همه چیز است؛ و همه [جریمههایی] که از کاست پایینتر خواسته میشود، از کاست بالاتر ده برابر بیشتر خواسته میشود. فقیرترین مرد دروغ میگوید؛ جریمهاش یک دلار است. یک برهمن، باید بگوییم صد دلار بپردازد — [زیرا] بهتر میداند.
اما این سازماندهی باشکوهی بود برای شروع. بعدها، زمانی فرا رسید که آنها، این کاهنان، شروع به گرفتن تمام قدرت در دستانشان کردند؛ و سرانجام راز قدرتشان را فراموش کردند: فقر. آنها مردانی بودند که جامعه خوراک و پوشاکشان را فراهم میکرد تا فقط بیاموزند و تعلیم دهند و بیندیشند. بهجای آن، شروع به دراز کردن دستهایشان برای چنگ زدن به ثروتهای جامعه کردند. آنها «پولپرست» شدند — به تعبیر شما — و همه این چیزها را فراموش کردند.
سپس کاست دوم بود، کاست شاهانه، نظامیان. قدرت واقعی در دست آنها بود. نهتنها این — آنها همه متفکران بزرگ ما را تولید کردهاند، و نه برهمنان. عجیب است. تقریباً همه پیامبران بزرگ ما، بدون حتی یک استثنا، به کاست شاهانه تعلق دارند. آن مرد بزرگ کریشنا نیز از همان کاست بود؛ راما نیز، و تقریباً همه فیلسوفان بزرگ ما بر تخت نشسته بودند؛ از آنجا همه فیلسوفان بزرگ زهد آمدند. از تخت، آوایی آمد که همیشه فریاد میزد: «ترک کنید.» این نظامیان شاهانشان بودند؛ و آنها نیز فیلسوف بودند؛ آنها سخنگویان در اوپانیشادها بودند. در مغز و اندیشهشان، از کاهنان بزرگتر بودند، قدرتمندتر بودند، شاهان بودند — و با این حال کاهنان تمام قدرت را گرفتند و سعی کردند بر آنها ستم کنند. و اینچنین جریان داشت: رقابت سیاسی میان دو کاست، کاهنان و شاهان.
پدیده دیگری نیز هست. آنهایی از شما که برای شنیدن سخنرانی اول آمدهاند از قبل میدانند که در هند دو نژاد بزرگ وجود دارد: یکی آریایی نامیده میشود؛ دیگری غیرآریایی. این نژاد آریایی است که سه کاست دارد؛ اما همه بقیه با یک نام شودرا لقب گرفتهاند — بدون کاست. آنها اصلاً آریایی نیستند. (بسیاری از مردم از بیرون هند آمدند، و آنها شودراها را [آنجا] یافتند، بومیان آن سرزمین). هرچه که باشد، این تودههای عظیم مردمان غیرآریایی و مردمان مختلط در میانشان، بهتدریج متمدن شدند و شروع به توطئهچینی برای همان حقوق آریاییان کردند. آنها میخواستند به مدارس و دانشکدههایشان وارد شوند؛ میخواستند نخ مقدس آریاییان را بگیرند؛ میخواستند همان مراسم آریاییان را اجرا کنند، و میخواستند حقوق برابر در دین و سیاست مانند آریاییان داشته باشند. و کاهن برهمن، او مخالف بزرگ چنین ادعاهایی بود. میبینید، طبیعت کاهنان در هر کشوری این است — آنها محافظهکارترین مردم هستند، طبیعتاً. تا زمانی که حرفهای باشد، باید چنین باشد؛ به نفعشان است که محافظهکار باشند. پس این موج اعتراض در بیرون حصار آریایی، کاهنان با تمام قدرت سعی در سرکوبش داشتند. در درون حصار آریایی نیز، تلاطم دینی عظیمی وجود داشت، و [عمدتاً] توسط این کاست نظامی رهبری میشد.
از پیش فرقه جینها وجود داشت [که نیروی] محافظهکار [در] هند [حتی] امروز هستند. فرقهای بسیار کهن است. آنها علیه اعتبار کتب مقدس هندوان، وداها، اعلام کردند. خودشان کتابهایی نوشتند و گفتند: «کتابهای ما تنها کتابهای اصلی هستند، تنها وداهای اصلی، و وداهایی که اکنون با آن نام رایج هستند توسط برهمنان نوشته شدهاند تا مردم را فریب دهند.» و آنها نیز همان طرح را ریختند. میبینید، دشوار است که با استدلالهای هندوان درباره کتب مقدس مقابله کنید. آنها نیز ادعا کردند [که] جهان از طریق آن کتابها آفریده شده است. و آنها به زبان عامه نوشته شده بودند. سانسکریت، حتی در آن زمان، دیگر زبان محاوره نبود — [دقیقاً] همان رابطهای [را با زبان محاوره] داشت که لاتین با ایتالیایی جدید دارد. اکنون، آنها همه کتابهایشان را به پالی نوشتند؛ و وقتی یک برهمن گفت: «اما کتابهای شما به پالی هستند!»، آنها گفتند: «سانسکریت زبان مردگان است.»
در روشها و آدابشان متفاوت بودند. زیرا، میبینید، این کتب مقدس هندو، وداها، انباشت عظیمی هستند — برخی خام — تا به جایی میرسید که فقط دین تعلیم داده میشود، فقط بخش معنوی. اکنون، آن بخشی از وداها بود که این فرقهها همه مدعی تبلیغش بودند. سپس، سه مرحله در وداهای باستانی هست: نخست، عمل؛ دوم، عبادت؛ سوم، معرفت. هنگامی که انسان خود را با عمل و عبادت تطهیر کند، آنگاه خداوند در درون آن انسان است. او درک کرده که از قبل آنجا بوده است. او فقط میتواند او را دیده باشد زیرا ذهن پاک شده است. اکنون، ذهن میتواند با عمل و عبادت تطهیر شود. همین. رستگاری از قبل آنجاست. ما آن را نمیدانیم. بنابراین، عمل، عبادت و معرفت سه مرحله هستند. منظورشان از عمل، نیکی کردن به دیگران است. البته چیزی در آن هست، اما بیشتر، از نظر برهمنان، عمل یعنی انجام این مراسم مفصل: کشتن گاوها و کشتن گاوهای نر، کشتن بزها و انواع حیوانات، که تازه برداشته و در آتش انداخته میشوند، و غیره. «اکنون» جینها اعلام کردند، «این اصلاً عمل نیست، زیرا آسیب رساندن به دیگران هرگز نمیتواند عمل خیری باشد»؛ و گفتند: «این دلیل آن است که وداهای شما وداهای جعلی هستند، ساخته دست کاهنان، زیرا منظورتان این نیست که هیچ کتاب خوبی به ما دستور [کشتن] حیوانات و انجام این کارها را خواهد داد. شما باور نمیکنید. پس تمام این کشتار حیوانات و چیزهای دیگری که در وداها میبینید، توسط برهمنان نوشته شدهاند، زیرا فقط آنها سود میبرند. فقط کاهن است [که] پول را به جیب میزند و به خانه میرود. پس، بنابراین، همهاش کاهنبازی است.»
یکی از آموزههایشان این بود که هیچ خدایی نمیتواند وجود داشته باشد: «کاهنان خدا را اختراع کردهاند تا مردم به خدا ایمان بیاورند و به آنها پول بدهند. همهاش مزخرف است! خدایی وجود ندارد. طبیعت هست و روحها هستند، و همین. روحها در این زندگی گرفتار شدهاند و پوششی از انسان که بدن مینامید به دور خود پیچیدهاند. اکنون، عمل نیک انجام دهید.» اما از این آموزه طبیعتاً این نتیجه حاصل شد که هرچه ماده است پست است. آنها نخستین آموزگاران ریاضت هستند. اگر بدن نتیجه ناپاکی است، پس بدن پست است. اگر مردی مدتی روی یک پا بایستد — «بسیار خوب، مجازاتی است.» اگر سر به دیوار بخورد — «شاد باش، مجازات بسیار خوبی است.» برخی از بنیانگذاران بزرگ [فرقه فرانسیسکن] — یکی از آنها قدیس فرانسیس — به جایی میرفتند تا کسی را ملاقات کنند؛ و قدیس فرانسیس یکی از همراهانش را با خود داشت، و شروع به صحبت کرد درباره اینکه آیا [آن شخص] آنها را خواهد پذیرفت یا نه، و این مرد پیشنهاد داد که احتمالاً او آنها را رد خواهد کرد. قدیس فرانسیس گفت: «این کافی نیست، برادر، اما اگر وقتی برویم و در بزنیم، آن مرد بیاید و ما را بیرون کند، این کافی نیست. اما اگر دستور دهد ما را ببندند و کتک محکمی به ما بزنند، حتی آن هم کافی نیست. و سپس، اگر دست و پای ما را ببندد و آنقدر شلاق بزند که از هر سوراخ پوستمان خون جاری شود و ما را بیرون در برف بیندازد، آن کافی خواهد بود.»
همین ایدههای ریاضتی در آن زمان رایج بود. این جینها نخستین ریاضتکشان بزرگ بودند؛ اما کارهای بزرگی کردند. «به هیچکس آسیب نرسانید و تا جایی که میتوانید به همه نیکی کنید، و این تمام اخلاق و آداب است، و این تمام عملی است که هست، و بقیه همه مزخرف است — برهمنان آن را ساختهاند. همهاش را دور بیندازید.» و سپس به کار پرداختند و این یک اصل را بهطور کامل بسط دادند، و آرمانی بسیار شگفتانگیز است: چگونه هر آنچه را اخلاق مینامیم صرفاً از آن یک اصل بزرگ عدم آزار و نیکوکاری استخراج میکنند.
این فرقه دستکم پانصد سال پیش از بودا بود، و او پانصد و پنجاه سال پیش از مسیح بود. اکنون تمام مخلوقات حیوانی را به پنج بخش تقسیم میکنند: پایینترین فقط یک اندام حسی دارد، و آن لامسه است؛ بعدی، لامسه و چشایی؛ بعدی، لامسه، چشایی و شنوایی؛ بعدی، لامسه، چشایی، شنوایی و بینایی. و بعدی، پنج اندام حسی. دو گروه اول، تکاندامی و دواندامی، با چشم غیرمسلح قابل رؤیت نیستند، و آنها همهجا در آب هستند. چیز وحشتناکی است، کشتن این [موجودات پست]. این باکتریشناسی فقط در بیست سال اخیر در جهان مدرن به وجود آمده و بنابراین هیچکس چیزی دربارهاش نمیدانست. آنها گفتند پایینترین حیوانات فقط یک اندام دارند، لامسه؛ و بس. بعدی بزرگتر نیز نامرئی بود. و همه آنها میدانستند که اگر آب را بجوشانی این حیوانات همه کشته میشوند. پس این راهبان، اگر از تشنگی میمردند، هرگز این حیوانات را با نوشیدن آب نمیکشتند. اما اگر [راهبی] بر در خانهات بایستد و تو کمی آب جوشانده به او بدهی، گناه کشتن حیوانات بر توست — و او فایده را خواهد برد. آنها این ایدهها را به حدود مضحکی میرسانند. مثلاً، در مالیدن بدن — اگر حمام کند — مجبور خواهد شد تعداد زیادی از موجودات ریز را بکشد؛ پس هرگز حمام نمیکند. خودش کشته میشود؛ میگوید بسیار خوب. زندگی برایش اهمیتی ندارد؛ خودش کشته میشود و جانها را نجات میدهد.
این جینها آنجا بودند. فرقههای مختلف دیگری از زاهدان نیز بودند؛ و در حالی که این جریان داشت، از یک سو، حسادت سیاسی میان کاهنان و شاهان بود. و سپس این فرقههای مختلف ناراضی همهجا سر برمیآوردند. و مشکل بزرگتری وجود داشت: تودههای عظیم مردم که همان حقوق آریاییان را میخواستند، از تشنگی میمردند در حالی که جویبار جاودانه طبیعت از کنارشان جاری بود، و حقی برای نوشیدن حتی قطرهای آب نداشتند.
و آن مرد زاده شد — آن مرد بزرگ، بودا. بیشتر شما درباره او میدانید، زندگیاش. و با وجود همه معجزات و داستانهایی که عموماً بر هر مرد بزرگی چسبانده میشود، در وهله نخست، او یکی از تاریخیترین پیامبران جهان است. دو نفر بسیار تاریخی هستند: یکی، باستانیترین، بودا، و دیگری، محمد، زیرا هم دوستان و هم دشمنان درباره آنها اتفاقنظر دارند. پس ما کاملاً مطمئنیم که چنین اشخاصی وجود داشتهاند. درباره اشخاص دیگر، ما فقط باید آنچه را شاگردان میگویند بپذیریم — نه بیشتر. کریشنای ما — میدانید، پیامبر هندو — او بسیار اسطورهای است. بخش زیادی از زندگیاش، و همه چیز دربارهاش، فقط توسط شاگردانش نوشته شده؛ و سپس گاهی اوقات به نظر میرسد سه یا چهار نفر در یکی ادغام شدهاند. ما درباره بسیاری از پیامبران بهوضوح نمیدانیم؛ اما درباره این مرد، چون هم دوستان و هم دشمنان دربارهاش نوشتهاند، مطمئنیم که چنین شخصیت تاریخیای وجود داشته است. و اگر از میان همه افسانهها و گزارشهای معجزات و داستانهایی که عموماً بر مرد بزرگی در این جهان انباشته میشود تحلیل کنیم، هستهای درونی خواهیم یافت؛ و در سراسر شرح حال آن مرد، او هرگز کاری برای خودش نکرد — هرگز! از کجا میدانید؟ زیرا، میبینید، وقتی افسانهها بر مردی بسته میشوند، افسانهها باید رنگ خصلت عمومی آن مرد را داشته باشند. حتی یک افسانه سعی نکرد هیچ رذیلت یا بیاخلاقیای را به آن مرد نسبت دهد. حتی دشمنانش گزارشهای مساعدی دارند.
هنگامی که بودا متولد شد، آنقدر پاک بود که هرکس از دور به صورتش نگاه میکرد، فوراً دین مراسمی را ترک میکرد و درویش میشد و رستگار میگشت. پس خدایان جلسهای برگزار کردند. گفتند: «ما بر باد رفتیم.» زیرا بیشتر خدایان از مراسم قربانی زندگی میکنند. این قربانیها به خدایان میرسد و این قربانیها همه رفته بود. خدایان از گرسنگی میمردند و [دلیلش] این بود که قدرتشان رفته بود. پس خدایان گفتند: «ما باید به هر نحوی این مرد را سرنگون کنیم. او برای زندگی ما بیش از حد پاک است.» و سپس خدایان آمدند و گفتند: «سرور، ما آمدهایم از شما چیزی بخواهیم. میخواهیم قربانی بزرگی انجام دهیم و قصد داریم آتش عظیمی برافروزیم، و در سراسر جهان به دنبال مکانی پاک برای افروختن آتش گشتهایم و نیافتهایم، و اکنون آن را یافتهایم. اگر دراز بکشید، بر سینه شما آتش عظیم را خواهیم ساخت.» «قبول»، گفت، «ادامه دهید.» و خدایان آتش را بلند بر سینه بودا ساختند، و فکر کردند مرده است، و نمرده بود. و سپس رفتند و گفتند: «ما بر باد رفتیم.» و همه خدایان شروع به ضربه زدن به او کردند. فایدهای نداشت. نمیتوانستند او را بکشند. از زیر، صدا آمد: «چرا همه این تلاشهای بیهوده را میکنید؟» «هرکس به تو نگاه کند تطهیر و رستگار میشود، و هیچکس ما را نخواهد پرستید.» «پس تلاش شما بیهوده است، زیرا پاکی هرگز کشته نمیشود.» این افسانه توسط دشمنانش نوشته شده، و با این حال در سراسر افسانه، تنها سرزنشی که به بودا وارد میشود این است که او آموزگار بسیار بزرگ پاکی بود.
درباره آموزههایش، برخی از شما اندکی میدانید. آموزههای اوست که بسیاری از متفکران مدرن را که شما ندانمگرا مینامید جذب میکند. او واعظ بزرگ برادری بشر بود: «آریایی یا غیرآریایی، کاست یا بیکاست، و فرقه یا بیفرقه، هر کسی حق یکسان نسبت به خدا و دین و آزادی دارد. همه بیایید.» اما درباره مسائل دیگر، بسیار ندانمگرا بود. «عملی باشید.» روزی پنج جوان برهمنزاده آمدند که بر سر مسئلهای مشاجره داشتند. نزد او آمدند تا راه حقیقت را بپرسند. و یکی گفت: «مردم من این را تعلیم میدهند، و این راه حقیقت است.» دیگری گفت: «به من این آموختهاند، و این تنها راه حقیقت است.» «کدام راه درست است، سرور؟» «خب، تو میگویی مردمت به تو آموختهاند که این حقیقت است و راه رسیدن به خداست؟» «بله.» «اما آیا خدا را دیدهای؟» «نه، سرور.» «پدرت؟» «نه، سرور.» «پدربزرگت؟» «نه، سرور.» «هیچیک از آنها خدا را ندیدهاند؟» «نه.» «خب، و استادانت — هیچیک [از آنها] خدا را ندیدند؟» «نه.» و همین را از دیگران پرسید. همه اعلام کردند که هیچکس خدا را ندیده است. «خب،» بودا گفت، «در دهکدهای جوانی آمد که گریه و زاری و شیون میکرد: آه، چقدر او را دوست دارم! آخ، چقدر او را دوست دارم! و سپس اهل ده آمدند؛ و تنها چیزی که میگفت این بود که چقدر او را دوست دارد. کیست که دوستش داری؟ نمیدانم. کجا زندگی میکند؟ نمیدانم — اما چقدر او را دوست دارد. چه شکلی است؟ آن را هم نمیدانم؛ اما آه، چقدر او را دوست دارم.» آنگاه بودا پرسید: «جوان، این جوان را چه مینامی؟» «خب، سرور، او احمقی بود!» و همه اعلام کردند: «خب، سرور، آن جوان مسلماً احمقی بود، که گریه و زاری میکرد درباره زنی، میگفت چقدر او را دوست دارد و هرگز او را ندیده بود یا نمیدانست که وجود دارد یا هیچ چیز دیگری؟» «آیا شما همان نیستید؟ شما میگویید این خدایی که پدر یا پدربزرگتان هرگز ندیده، و اکنون بر سر چیزی که نه شما و نه نیاکانتان هرگز شناختید مشاجره میکنید، و سعی دارید سر یکدیگر را بر سر آن ببرید.» آنگاه جوانان پرسیدند: «چه باید بکنیم؟» «اکنون، بگو: آیا پدرت تا به حال آموخته که خدا خشمگین میشود؟» «نه، سرور.» «آیا پدرت تا به حال آموخته که خدا شرّ است؟» «نه، سرور، او همیشه پاک است.» «خب، اکنون، اگر شما پاک و نیک و اینها باشید، آیا فکر نمیکنید شانس بیشتری برای نزدیک شدن به آن خدا خواهید داشت تا اینکه همه اینها را بحث کنید و سعی کنید سر یکدیگر را ببرید؟ بنابراین، میگویم: پاک باشید و نیک باشید؛ پاک باشید و همه را دوست بدارید.» و همین بود [تمام].
میبینید که نکشتن حیوانات و نیکوکاری نسبت به حیوانات آموزهای بود که از پیش هنگام تولد او وجود داشت؛ اما با او تازه بود — شکستن کاست، آن جنبش عظیم. و چیز دیگری که تازه بود: او چهل تن از شاگردانش را برگرفت و به سراسر جهان فرستاد و گفت: «بروید؛ با همه نژادها و ملتها بیامیزید و انجیل عالی را برای خیر همه، برای سود همه موعظه کنید.» و البته، هندوها مزاحمش نشدند. او در پیری به مرگ طبیعی درگذشت. تمام عمرش مردی بسیار سختگیر بود: هرگز تسلیم ضعف نشد. من بسیاری از آموزههایش را باور ندارم؛ البته که ندارم. معتقدم ودانتای هندوان کهن بسیار اندیشمندانهتر است، فلسفهای عظیمتر برای زندگی. روش کارش را دوست دارم، اما چیزی که [بیش از همه] در آن مرد دوست دارم این است که، در میان همه پیامبران بشر، اینجا مردی بود که هرگز تار عنکبوتی در مغزش نبود، و عاقل و قوی بود. وقتی پادشاهیها زیر پایش بود، باز همان مرد بود و اصرار داشت: «من انسانی در میان انسانها هستم.»
چرا، هندوها بیتابِ پرستش کسی هستند. خواهید دید، اگر به اندازه کافی زنده بمانید، من نیز توسط مردممان پرستیده خواهم شد. اگر آنجا بروید تا چیزی به آنها بیاموزید، پیش از مرگتان پرستیده خواهید شد. همیشه سعی در پرستش کسی دارند. و با زندگی در آن نژاد، بودای جهانارج، او تا دم مرگ همیشه اعلام میکرد که فقط انسان بوده است. هیچیک از ستایشگرانش نتوانست از او یک سخن بیرون بکشد که او با هر انسان دیگری فرقی دارد.
آن آخرین سخنان در بستر مرگش همیشه قلبم را به لرزه درآوردهاند. او پیر بود، رنج میکشید، نزدیک مرگ بود، و سپس آن نجسشمرده شده آمد — او از لاشه حیوانات مرده زندگی میکند؛ هندوها اجازه ورود به شهرها را به آنها نمیدادند — یکی از اینان او را به شام دعوت کرد و او با شاگردانش آمد، و چانده بیچاره، میخواست با این استاد بزرگ طبق آنچه فکر میکرد بهترین است رفتار کند؛ پس مقداری گوشت خوک و مقداری برنج برایش آماده کرده بود، و بودا به آن نگاه کرد. شاگردان همه [مردد بودند]، و استاد گفت: «خب، نخورید، آسیب خواهید دید.» اما او بهآرامی نشست و خورد. آموزگار برابری باید شام چانده [نجسشمرده] را بخورد، حتی گوشت خوک را. نشست و خورد.
او از پیش در حال مرگ بود. مرگ را نزدیک یافت، و خواست: «زیر این درخت چیزی برایم بگسترانید، زیرا فکر میکنم پایان نزدیک است.» و او آنجا زیر درخت بود، و دراز کشید؛ دیگر نمیتوانست بنشیند. و نخستین کاری که کرد، گفت: «نزد آن چانده بروید و به او بگویید که یکی از بزرگترین نیکوکاران من بوده است؛ بهسبب غذایش، من به نیروانا میروم.» و سپس چند نفر برای آموزش آمدند، و شاگردی گفت: «اکنون نزدیک نیایید، استاد در حال رفتن است.» و بهمحض اینکه شنید، خداوندگار گفت: «بگذارید بیایند.» و کس دیگری آمد و شاگردان اجازه [ورودشان را] ندادند. باز آمدند، و سپس خداوندگار در حال مرگ گفت: «و ای آناندا، من در حال رفتنم. برای من گریه نکن. برای من فکر نکن. من رفتهام. با جدیت برای رستگاری خودتان بکوشید. هر یک از شما دقیقاً همان هستید که من هستم. من چیزی جز یکی از شما نیستم. آنچه امروز هستم، خودم ساختهام. شما بکوشید و خودتان را آنچه من هستم بسازید....»
اینها سخنان یادماندنی بوداست: «باور نکنید صرفاً به این دلیل که کتاب کهنی بهعنوان مرجع عرضه شده. باور نکنید صرفاً به این دلیل که پدرتان گفته [باید] همان را باور کنید. باور نکنید صرفاً به این دلیل که دیگرانی مانند شما آن را باور دارند. هر چیزی را بیازمایید، هر چیزی را امتحان کنید، و آنگاه باور کنید، و اگر دیدید برای خیر بسیاری است، آن را به همه بدهید.» و با این سخنان، استاد درگذشت.
عقلانیت آن مرد را ببینید. نه خدایان، نه فرشتگان، نه دیوان — هیچکس. هیچ چیز از این قبیل. سخت، عاقل، هر سلول مغزی کامل و تمام، حتی در لحظه مرگ. هیچ فریبی. من با بسیاری از آموزههایش موافق نیستم. شما هم شاید نباشید. اما به نظر من — آه، اگر فقط یک قطره از آن قوت را داشتم! عاقلترین فیلسوفی که جهان تا به حال دیده. بهترین و عاقلترین آموزگارش. و هرگز آن مرد در برابر حتی قدرت برهمنان مستبد سر خم نکرد. هرگز آن مرد تسلیم نشد. مستقیم و همهجا یکسان: گریستن با بدبختان، یاری بدبختان، خواندن با خوانندگان، قوی با قویان، و همهجا همان مرد عاقل و توانا.
و البته، با همه اینها من آموزهاش را [نمیتوانم] درک کنم. میدانید او منکر وجود روح در انسان شد — یعنی به معنای هندویی کلمه. اکنون، ما هندوان همه باور داریم که چیزی ثابت در انسان هست، که تغییرناپذیر است و تا ابد زنده است. و آن چیز در انسان را آتمن مینامیم، که نه آغازی دارد و نه پایانی. و [ما باور داریم] که چیزی ثابت در طبیعت هست [و آن را برهمن مینامیم، که نیز نه آغازی دارد و نه پایانی]. او هر دو را انکار کرد. گفت هیچ دلیلی بر وجود چیزی ثابت نیست. همهاش فقط تودهای از تغییر است؛ تودهای از اندیشه در تغییر مداوم، آن چیزی است که ذهن مینامید. ... مشعل رهبر مراسم است. دایره فریبی است. [یا مثال رودخانه را بگیرید.] رودخانهای مداوم در جریان است؛ هر لحظه تودهای تازه از آب میگذرد. این زندگی نیز چنین است؛ هر بدنی چنین است، هر ذهنی چنین است.
خب، من آموزهاش را درک نمیکنم — ما هندوان هرگز آن را نفهمیدیم. اما میتوانم انگیزه پشت آن را درک کنم. آه، آن انگیزه غولآسا! استاد میگوید خودخواهی نفرین بزرگ جهان است؛ اینکه ما خودخواه هستیم و نفرین در همین است. هیچ انگیزهای برای خودخواهی نباید باشد. شما [مانند رودخانهای] در جریانید — پدیدهای مداوم. خدایی نداشته باشید؛ روحی نداشته باشید؛ بر پاهایتان بایستید و نیکی کنید به خاطر خود نیکی — نه از ترس مجازات و نه [به خاطر] رفتن به جایی. عاقل و بیانگیزه بایستید. انگیزه این است: میخواهم نیکی کنم، نیکی کردن خوب است. عظیم! عظیم! من با مابعدالطبیعهاش اصلاً همدلی ندارم؛ اما ذهنم حسادت میورزد وقتی به آن نیروی اخلاقی فکر میکنم. فقط از ذهنتان بپرسید کدامیک از شما میتواند یک ساعت، توانا و جسور مانند آن مرد بایستد. من نمیتوانم حتی پنج دقیقه. ترسو میشوم و تکیهگاهی میخواهم. من ضعیفم — ترسو. و گرم میشوم وقتی به این غول عظیم فکر میکنم. ما نمیتوانیم به آن قوت نزدیک شویم. جهان هرگز [چیزی] قابل مقایسه با آن قوت ندیده. و من هنوز هیچ قوت دیگری مانند آن ندیدهام. ما همه ترسو زاده شدهایم. اگر بتوانیم خودمان را نجات دهیم [به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهیم]. در درون، ترس عظیم است، انگیزه عظیم، تمام وقت. خودخواهی خودمان ما را ترسوترین بزدلان میکند؛ خودخواهی خودمان علت بزرگ ترس و بزدلی است. و آنجا او ایستاد: «نیکی کن زیرا نیکی خوب است؛ بیش از این نپرس؛ همین کافی است. مردی که توسط افسانه، داستان، خرافه وادار به نیکی شود — بهمحض فرصت، بدی خواهد کرد. تنها آن مرد نیک است که نیکی میکند به خاطر خود نیکی، و این خصلت آن مرد است.»
«و چه از انسان باقی میماند؟» از استاد پرسیده شد. «همه چیز — همه چیز. اما چه در انسان هست؟ نه بدن، نه روح، بلکه خصلت. و آن برای همه اعصار باقی میماند. همه آنها که رفته و مردهاند، خصلتهایشان را برای ما به جا گذاشتهاند، میراث جاودانه برای بقیه بشریت؛ و این خصلتها کار میکنند — تمام مدت کار میکنند.» چه میگویید درباره بودا؟ چه میگویید درباره عیسای ناصری؟ جهان پر از خصلتهای آنهاست. آموزهای عظیم!
بیایید اندکی پایین بیاییم — ما اصلاً به موضوع نرسیدهایم. (خنده.) باید چند کلمهای بیشتر امشب بیفزایم. ...
و سپس، آنچه او انجام داد. روش کارش: سازماندهی. ایدهای که شما امروز از کلیسا دارید، خصلت اوست. او کلیسا را به جا گذاشت. او این راهبان را سازماندهی کرد و آنها را به هیئتی واحد تبدیل کرد. حتی رأیگیری با ورقه پانصد و شصت سال پیش از مسیح آنجا هست. سازماندهی دقیق. کلیسا به جا ماند و به قدرتی عظیم تبدیل شد، و کار تبلیغی بزرگی در هند و خارج از هند انجام داد. سپس آمد، سیصد سال بعد، دویست سال پیش از مسیح، امپراتور بزرگ آشوکا، که مورخان غربی شما او را الهیترین پادشاهان نامیدهاند، و آن مرد کاملاً به ایدههای بودا گروید، و او بزرگترین امپراتور جهان در آن زمان بود. پدربزرگش همعصر اسکندر بود، و از زمان اسکندر، هند ارتباط صمیمانهتری با یونان یافته بود. ... هر روز در آسیای مرکزی کتیبهای یا چیزی یافت میشود. هند بودا و آشوکا و همه را فراموش کرده بود. اما ستونها، میلهای سنگی، ستونهایی با حروف کهن بودند که هیچکس نمیتوانست بخواند. برخی از امپراتوران مغول قدیم اعلام کردند که میلیونها خواهند داد تا کسی آنها را بخواند؛ اما هیچکس نتوانست. در سی سال اخیر آنها خوانده شدهاند؛ همه به زبان پالی نوشته شدهاند.
نخستین کتیبه: «...»
و سپس او این کتیبه را مینویسد، و وحشت و بدبختی جنگ را شرح میدهد؛ و سپس به دین گروید. آنگاه گفت: «از این پس هیچیک از فرزندانم به فکر کسب افتخار از طریق فتح نژادهای دیگر نباشد. اگر افتخار میخواهند، به نژادهای دیگر کمک کنند؛ آموزگاران علوم و آموزگاران دین بفرستند. افتخاری که با شمشیر به دست آید اصلاً افتخار نیست.» و سپس میبینید که چگونه مبلّغانی حتی به اسکندریه میفرستد.... شگفتزده میشوید که در سراسر آن بخش از سرزمین، فوراً فرقههایی به نام تراپوتائه، اسنیها و دیگران سر برمیآورند — گیاهخواران افراطی، و غیره. اکنون این امپراتور بزرگ آشوکا بیمارستانهایی برای انسانها و حیوانات ساخت. کتیبهها نشان میدهند که دستور ساخت بیمارستان، ساختن بیمارستان برای انسانها و حیوانات میدادند. یعنی، وقتی حیوانی پیر میشود، اگر من فقیرم و دیگر نمیتوانم نگهش دارم، آن را از سر رحم نمیکشم. این بیمارستانها با نیکوکاری عمومی اداره میشوند. تاجران ساحلی از هر صد وزنهای که میفروشند مبلغی میپردازند، و همهاش به بیمارستان میرود؛ پس کسی آزار نمیبیند. اگر گاوی پیر دارید — هر چیزی — و نمیخواهید نگهش دارید، به بیمارستان بفرستید؛ آنها نگهش میدارند، حتی موش و هر چیزی که بفرستید. فقط، خانمهای ما گاهی سعی میکنند این حیوانات را بکشند، میدانید. آنها دستهدسته برای دیدنشان میآیند و انواع شیرینیها میآورند؛ حیوانات بارها از این غذا کشته میشوند. او ادعا داشت که حیوانات باید به اندازه انسان تحت حمایت دولت باشند. چرا باید اجازه کشتن حیوانات داده شود؟ هیچ دلیلی نیست. اما او میگوید، پیش از ممنوع کردن کشتار حیوانات برای غذا حتی، [مردم] باید از همه انواع سبزیجات برخوردار شوند. پس فرستاد و همه انواع سبزیجات را جمع کرد و در هند کاشت؛ و سپس، بهمحض اینکه اینها معرفی شدند، فرمان صادر شد: از این پس هرکس حیوانی بکشد مجازات خواهد شد. دولت باید دولت باشد؛ حیوانات نیز باید حمایت شوند. چه حقی دارد انسان که گاو یا بز یا هر حیوان دیگری را برای غذا بکشد؟
بدینسان آیین بودا بود و تبدیل به قدرت سیاسی بزرگی در هند شد. بهتدریج نیز از هم پاشید — پس از همه آن کارهای عظیم تبلیغی. اما به افتخارشان باید گفت، آنها هرگز شمشیر برای تبلیغ دین برنداشتند. بهجز دین بودایی، حتی یک دین در جهان نیست که بتواند بدون خونریزی یک قدم بردارد — حتی یکی که بتواند صدهزار گروِیده را فقط با نیروی مغز به دست آورد. نه، نه. تمام آن مدت. و این دقیقاً همان کاری است که شما میخواهید در فیلیپین انجام دهید. این روش شماست. با شمشیر دیندارشان کنید. این همان چیزی است که کشیشان شما موعظه میکنند. فتح و کشتارشان کنید تا دین بیابند. روش شگفتانگیزی برای تبلیغ دین!
میدانید این امپراتور بزرگ آشوکا چگونه گرویده شد. این امپراتور بزرگ در جوانیاش چندان خوب نبود. [برادری داشت.] و دو برادر مشاجره کردند و برادر دیگر این یکی را شکست داد، و امپراتور از سر انتقام میخواست او را بکشد. امپراتور خبر یافت که نزد راهبی بودایی پناه برده است. اکنون، گفتهام که راهبان ما بسیار مقدسند؛ هیچکس نزدیکشان نمیشد. خود امپراتور آمد. گفت: «آن مرد را به من تحویل بده.» آنگاه راهب برایش موعظه کرد: «انتقام بد است. خشم را با مهربانی خلع سلاح کن. خشم با خشم درمان نمیشود، و نه نفرت با نفرت. خشم را با مهربانی حل کن. دوست من، اگر در برابر یک بدی، بدی دیگری بازگردانی، بدی اول را درمان نکردهای، بلکه فقط یک بدی دیگر به جهان افزودهای.» امپراتور گفت: «همه اینها خوب و خوش است، ای احمق. آیا آمادهای جانت را بدهی — جانت را برای آن مرد بدهی؟» «آمادهام، سرور.» و بیرون آمد. و امپراتور شمشیرش را کشید و گفت: «آماده شو.» و درست [هنگامی که] میخواست ضربه بزند، به صورت آن مرد نگاه کرد. حتی یک پلک در آن چشمها نزد. امپراتور ایستاد و گفت: «بگو، راهب، این قوت را از کجا آموختی، ای گدای بیچاره، که پلک نزنی؟» و سپس باز موعظه کرد. «ادامه بده، راهب»، گفت، «این خوب است»، گفت. بدینترتیب، او [مسحور] جذبه استاد شد — جذبه بودا.
سه چیز در آیین بودا بوده است: خود بودا، آیینش، کلیسایش. در آغاز بسیار ساده بود. وقتی استاد مُرد، پیش از مرگش، گفتند: «با شما چه کنیم؟» «هیچ.» «چه یادبودی بر شما بسازیم؟» گفت: «فقط تپهای کوچک بسازید اگر میخواهید، یا اصلاً هیچ کاری نکنید.» کمکم، معابد عظیم و همه تشریفات برخاستند. استفاده از تصاویر پیش از آن ناشناخته بود. میگویم آنها نخستین کسانی بودند که از تصاویر استفاده کردند. تصاویر بودا و همه قدیسان هست، که نشستهاند و دعا میکنند. همه این تشریفات با این سازماندهی چندین برابر شد. سپس این صومعهها ثروتمند شدند. علت اصلی سقوط اینجاست. رهبانیت برای عدهای اندک بسیار خوب است؛ اما وقتی آن را چنان تبلیغ کنید که هر مرد یا زنی که ذهنی دارد فوراً زندگی اجتماعی را ترک کند، وقتی در سراسر هند صومعههایی بیابید، برخی حاوی صدهزار راهب، گاهی بیستهزار راهب در یک ساختمان — ساختمانهای عظیم و غولپیکر، این صومعهها، در سراسر هند پراکنده و البته مراکز دانش و غیره — چه کسی برای تولید نسل باقی ماند، برای ادامه نژاد؟ فقط ضعفا. همه ذهنهای قوی و پرتوان بیرون رفتند. و سپس انحطاط ملی آمد از شدت از دست دادن نیرو.
از این برادری شگفتانگیز برایتان خواهم گفت. عظیم است. اما نظریه و ایده یک چیز است و عمل واقعی چیز دیگر. ایده بسیار عظیم است: عمل به عدم مقاومت و اینها، اما اگر همه ما به خیابان برویم و عدم مقاومت را عمل کنیم، چیز بسیار کمی در این شهر باقی میماند. یعنی، ایده کاملاً درست است، اما هنوز هیچکس راهحل عملی [برای] چگونگی رسیدن به آن نیافته است.
چیزی در کاست هست، تا آنجا که به خون مربوط میشود؛ چیزی به نام وراثت مسلماً وجود دارد. اکنون سعی کنید [بفهمید] — چرا شما خونتان را با سیاهان، سرخپوستان آمریکایی نمیآمیزید؟ طبیعت اجازه نمیدهد. طبیعت به شما اجازه نمیدهد خونتان را با آنها بیامیزید. کار ناخودآگاهی هست که نژاد را حفظ میکند. این کاست آریایی بود. توجه کنید، نمیگویم آنها با ما برابر نیستند. باید همان امتیازات و مزایا و همه چیز را داشته باشند؛ اما میدانیم که اگر نژادهای خاصی با هم بیامیزند، تنزل مییابند. با وجود تمام کاست سخت آریایی و غیرآریایی، آن دیوار تا حدی فرو ریخت، و لشکرهایی از این نژادهای ناآشنا با همه خرافات و رسوم و عادات عجیبشان وارد شدند. به این فکر کنید: حتی ادب کافی برای پوشیدن لباس نداشتند، لاشه میخوردند، و غیره. اما پشت سرش بتپرستیاش بود، قربانی انسانیاش، خرافاتش، شیطانپرستیاش. آنها را پشت سر نگه داشت، [چند سالی] باادب ماند. پس از آن همه [اینها] را جلو آورد. و این برای کل نژاد تنزلآور بود. و سپس خونها آمیخته شد؛ ازدواجهای مختلط با انواع نژادهای ناآمیختنی صورت گرفت. نژاد سقوط کرد. اما، در درازمدت خوب بود. اگر با سیاهان و سرخپوستان آمریکایی بیامیزید، مسلماً این تمدن سقوط خواهد کرد. اما صدها و صدها سال بعد، از این آمیزش نژادی غولآسا بار دیگر برخواهد خاست، قویتر از همیشه؛ اما، فعلاً، باید رنج بکشید. هندوان معتقدند — این اعتقادی خاص است، فکر میکنم؛ و نمیدانم، چیزی خلاف آن برای گفتن ندارم، چیزی خلاف آن نیافتهام — آنها معتقدند فقط یک نژاد متمدن وجود داشت: آریایی. تا او خونش را نبخشد، هیچ نژاد دیگری نمیتواند متمدن شود. هیچ تعلیمی فایدهای ندارد. آریایی خونش را به نژادی میبخشد، و آنگاه آن نژاد متمدن میشود. تعلیم بهتنهایی فایده ندارد. در کشور شما نمونهای خواهد بود: آیا خونتان را به نژاد سیاهپوست میبخشید؟ آنگاه فرهنگ بالاتری خواهد یافت.
هندو کاست را دوست دارد. شاید من هم اندکی از آن خرافه داشته باشم — نمیدانم. من آرمان استاد را دوست دارم. عظیم! اما، برای من، فکر نمیکنم که عملکرد آن خیلی عملی بود؛ و آن یکی از علل بزرگی بود که در درازمدت به سقوط ملت هند انجامید. اما سپس آن امتزاج عظیم را پدید آورد. جایی که چنین نژادهای گوناگونی همه ذوب میشوند، میآمیزند — یک نفر سفید مثل شما، یا زرد، و نفر دیگری سیاه مثل من، و همه درجات میان این دو حد، و هر نژادی رسوم و آداب و همه چیزش را حفظ میکند — در درازمدت امتزاجی صورت میگیرد، و از این امتزاج مسلماً خیزشی عظیم خواهد آمد؛ اما، فعلاً، غول باید بخوابد. این اثر هر چنین امتزاجی است.
وقتی آیین بودا بدینگونه افول کرد، واکنش اجتنابناپذیر آمد. فقط یک هستی در تمام جهان وجود دارد. جهانِ واحد است. تنوع فقط فریب چشم است. همه یکی است. ایده وحدت و آنچه ما وحدت وجود مینامیم — بدون دوگانگی — ایده هند است. این آموزه همیشه در هند بوده است؛ هر گاه مادیگرایی و شکگرایی همه چیز را ویران میکرد، [آن را] به پیش میآوردند. وقتی آیین بودا با وارد کردن انواع بربرهای بیگانه به هند — آداب و رسوم و چیزهایشان — همه چیز را ویران کرد، واکنشی پدید آمد، و آن واکنش را راهبی جوان [شنکراچاریا] رهبری کرد. و [بهجای] موعظه آموزههای جدید و همیشه اندیشیدن افکار جدید و ساختن فرقهها، او وداها را به زندگی بازگرداند: و هندوئیسم مدرن بدینسان آمیزهای از هندوئیسم باستان دارد، که ودانتاییها بر آن غالبند. اما، میبینید، آنچه یکبار بمیرد هرگز به زندگی بازنمیگردد، و آن مراسم [هندوئیسم] هرگز به زندگی بازنگشتند. شگفتزده خواهید شد اگر بگویم که، طبق مراسم کهن، کسی هندوی خوبی نیست مگر اینکه گوشت گاو بخورد. در مناسبتهای خاص باید گاو نری قربانی کند و بخورد. این اکنون نفرتانگیز است. هرچند که از یکدیگر متفاوت باشند در هند، در این یکی هستند — هرگز گوشت گاو نمیخورند. قربانیهای باستانی و خدایان باستانی، همه رفتهاند؛ هند مدرن متعلق به بخش معنوی وداها است.
آیین بودا نخستین فرقه در هند بود. آنها نخستین کسانی بودند که گفتند: «راه ما تنها راه است. تا به کلیسای ما نپیوندید، رستگار نمیشوید.» این بود آنچه گفتند: «این راه درست است.» اما، چون خون هندو داشتند، نمیتوانستند فرقهگرایانی چنان سنگدل مانند کشورهای دیگر باشند. رستگاری برای شما خواهد بود: هیچکس برای همیشه گمراه نخواهد ماند. نه، نه. خون هندو در آنها بیش از حد بود. قلب آنقدر سنگ نبود. اما باید به آنها میپیوستید.
اما ایده هندو، میدانید، پیوستن به کسی نیست. هرجا که هستید، آن نقطهای است که میتوانید از آن به سوی مرکز حرکت کنید. بسیار خوب. آیین هندو — این مزیت را دارد: رازش این است که آموزهها و اصول جزمی معنایی ندارند؛ آنچه اهمیت دارد آنچه هستید است. اگر بهترین فلسفههایی را که جهان تولید کرده بیان کنید، [اما] اگر در رفتارتان احمق باشید، به حساب نمیآید؛ و اگر در رفتارتان نیک باشید، شانس بیشتری دارید. چون چنین است، ودانتایی میتواند برای همه صبر کند. ودانتا تعلیم میدهد که فقط یک هستی وجود دارد و یک چیز حقیقی، و آن خداست. او فراتر از هر زمان و مکان و علیت و هر چیزی است. ما هرگز نمیتوانیم او را تعریف کنیم. ما هرگز نمیتوانیم بگوییم او چیست مگر [اینکه] هستی مطلق است، معرفت مطلق، سعادت مطلق. او تنها حقیقت است. از هر چیزی او حقیقت است؛ از شما و من، از دیوار و [هر چیزی] در همهجا. بر دانش اوست که تمام دانش ما استوار است: بر سعادت اوست که لذت ما وابسته است؛ و او تنها حقیقت است. و هنگامی که انسان این را درک کند، میداند که «من تنها حقیقتم، زیرا من اویم — آنچه در من حقیقی است، او نیز هست.» پس هنگامی که انسانی کاملاً پاک و نیک و فراتر از هر خشونتی باشد، درمییابد، همانطور که عیسی دریافت: «من و پدرم یکی هستیم.» ودانتایی صبر دارد برای همه صبر کند. هرجا که هستید، این بالاترین است: «من و پدرم یکی هستیم.» آن را درک کنید. اگر تصویری کمک میکند، تصاویر خوشآمدند. اگر پرستش مرد بزرگی به شما کمک میکند، او را بپرستید. اگر پرستش محمد به شما کمک میکند، ادامه دهید. فقط صادق باشید؛ و اگر صادق باشید، ودانتا میگوید، مطمئناً به مقصد خواهید رسید. هیچکس رها نخواهد شد. قلب شما، که تمام حقیقت را در خود دارد، فصل به فصل آشکار خواهد شد، تا آخرین حقیقت را بدانید، اینکه «من و پدرم یکی هستیم.» و رستگاری چیست؟ زیستن با خدا. کجا؟ هرجا. اینجا، همین لحظه. یک لحظه در زمان بینهایت به اندازه هر لحظه دیگری خوب است. این آموزه کهن وداها است، میبینید. این احیا شد. آیین بودا از هند مُرد. اثرش را بر نیکوکاری، حیواناتش، و غیره در هند گذاشت؛ و ودانتا هند را از یک سر تا سر دیگر بازپس میگیرد.
یادداشتها
درباره آموزههایش، برخی از شما اندکی میدانید. آموزههای اوست که بسیاری از متفکران مدرن را که شما ندانمگرا مینامید جذب میکند. او واعظ بزرگ برادری بشر بود: «آریایی یا غیرآریایی، کاست یا بیکاست، و فرقه یا بیفرقه، هر کسی حق یکسان نسبت به خدا و دین و آزادی دارد. همه بیایید.» اما درباره مسائل دیگر، بسیار ندانمگرا بود. «عملی باشید.» روزی پنج جوان برهمنزاده آمدند که بر سر مسئلهای مشاجره داشتند. نزد او آمدند تا راه حقیقت را بپرسند. و یکی گفت: «مردم من این را تعلیم میدهند، و این راه حقیقت است.» دیگری گفت: «به من این آموختهاند، و این تنها راه حقیقت است.» «کدام راه درست است، سرور؟» «خب، تو میگویی مردمت به تو آموختهاند که این حقیقت است و راه رسیدن به خداست؟» «بله.» «اما آیا خدا را دیدهای؟» «نه، سرور.» «پدرت؟» «نه، سرور.» «پدربزرگت؟» «نه، سرور.» «هیچیک از آنها خدا را ندیدهاند؟» «نه.» «خب، و استادانت — هیچیک از آنها خدا را ندیدند؟» «نه.» و همین را از دیگران پرسید. همه اعلام کردند که هیچکس خدا را ندیده است. «خب،» بودا گفت، «در دهکدهای جوانی آمد که گریه و زاری و شیون میکرد: آه، چقدر او را دوست دارم! آخ، چقدر او را دوست دارم! و سپس اهل ده آمدند؛ و تنها چیزی که میگفت این بود که چقدر او را دوست دارد. کیست که دوستش داری؟ نمیدانم. کجا زندگی میکند؟ نمیدانم — اما چقدر او را دوست دارد. چه شکلی است؟ آن را هم نمیدانم؛ اما آه، چقدر او را دوست دارم.» آنگاه بودا پرسید: «جوانان، این جوان را چه مینامید؟» «خب، سرور، او احمقی بود!» و همه اعلام کردند: «خب، سرور، آن جوان مسلماً احمقی بود که گریه و زاری میکرد درباره زنی، میگفت چقدر او را دوست دارد در حالی که هرگز او را ندیده بود یا نمیدانست که وجود دارد یا هیچ چیز دیگری؟» «آیا شما همان نیستید؟ شما میگویید این خدایی که پدر یا پدربزرگتان هرگز ندیده، و اکنون بر سر چیزی که نه شما و نه نیاکانتان هرگز شناختید مشاجره میکنید، و سعی دارید گلوی یکدیگر را بزنید.» آنگاه جوانان پرسیدند: «چه باید بکنیم؟» «اکنون، بگویید: آیا پدرتان تا به حال آموخته که خدا خشمگین میشود؟» «نه، سرور.» «آیا پدرتان تا به حال آموخته که خدا شرّ است؟» «نه، سرور، او همیشه پاک است.» «خب، اکنون، اگر شما پاک و نیک و اینها باشید، آیا فکر نمیکنید شانس بیشتری برای نزدیک شدن به آن خدا خواهید داشت تا اینکه همه اینها را بحث کنید و سعی کنید گلوی یکدیگر را بزنید؟ بنابراین، میگویم: پاک باشید و نیک باشید؛ پاک باشید و همه را دوست بدارید.» و همین بود [تمام].
میبینید که نکشتن حیوانات و نیکوکاری نسبت به حیوانات آموزهای بود که از پیش هنگام تولد او وجود داشت؛ اما با او تازه بود — شکستن کاست، آن جنبش عظیم. و چیز دیگری که تازه بود: او چهل تن از شاگردانش را برگرفت و به سراسر جهان فرستاد و گفت: «بروید؛ با همه نژادها و ملتها بیامیزید و انجیل عالی را برای خیر همه، برای سود همه موعظه کنید.» و البته، هندوها مزاحمش نشدند. او در پیری به مرگ طبیعی درگذشت. تمام عمرش مردی بسیار سختگیر بود: هرگز تسلیم ضعف نشد. من بسیاری از آموزههایش را باور ندارم؛ البته که ندارم. معتقدم ودانتای هندوان کهن بسیار اندیشمندانهتر است، فلسفهای عظیمتر برای زندگی. روش کارش را دوست دارم، اما چیزی که [بیش از همه] در آن مرد دوست دارم این است که، در میان همه پیامبران بشر، اینجا مردی بود که هرگز تار عنکبوتی در مغزش نبود، و عاقل و قوی بود. وقتی پادشاهیها زیر پایش بود، باز همان مرد بود و اصرار داشت: «من انسانی در میان انسانها هستم.»
چرا، هندوها بیتابِ پرستش کسی هستند. خواهید دید، اگر به اندازه کافی زنده بمانید، من نیز توسط مردممان پرستیده خواهم شد. اگر آنجا بروید تا چیزی به آنها بیاموزید، پیش از مرگتان پرستیده خواهید شد. همیشه سعی در پرستش کسی دارند. و با زندگی در آن نژاد، بودای جهانارج، او تا دم مرگ همیشه اعلام میکرد که فقط انسان بوده است. هیچیک از ستایشگرانش نتوانست از او یک سخن بیرون بکشد که او با هر انسان دیگری فرقی دارد.
آن آخرین سخنان در بستر مرگش همیشه قلبم را به لرزه درآوردهاند. او پیر بود، رنج میکشید، نزدیک مرگ بود، و سپس آن نجسشمرده شده آمد — او از لاشه حیوانات مرده زندگی میکند؛ هندوها اجازه ورود به شهرها را به آنها نمیدادند — یکی از اینان او را به شام دعوت کرد و او با شاگردانش آمد، و چانده بیچاره، میخواست با این استاد بزرگ طبق آنچه فکر میکرد بهترین است رفتار کند؛ پس مقداری گوشت خوک و مقداری برنج برایش آماده کرده بود، و بودا به آن نگاه کرد. شاگردان همه [مردد بودند]، و استاد گفت: «خب، نخورید، آسیب خواهید دید.» اما او بهآرامی نشست و خورد. آموزگار برابری باید شام چانده [نجسشمرده] را بخورد، حتی گوشت خوک را. نشست و خورد.
او از پیش در حال مرگ بود. مرگ را نزدیک یافت، و خواست: «زیر این درخت چیزی برایم بگسترانید، زیرا فکر میکنم پایان نزدیک است.» و او آنجا زیر درخت بود، و دراز کشید؛ دیگر نمیتوانست بنشیند. و نخستین کاری که کرد، گفت: «نزد آن چانده بروید و به او بگویید که یکی از بزرگترین نیکوکاران من بوده است؛ بهسبب غذایش، من به نیروانا میروم.» و سپس چند نفر برای آموزش آمدند، و شاگردی گفت: «اکنون نزدیک نیایید، استاد در حال رفتن است.» و بهمحض اینکه شنید، خداوندگار گفت: «بگذارید بیایند.» و کس دیگری آمد و شاگردان اجازه [ورودشان را] ندادند. باز آمدند، و سپس خداوندگار در حال مرگ گفت: «و ای آناندا، من در حال رفتنم. برای من گریه نکن. برای من فکر نکن. من رفتهام. با جدیت برای رستگاری خودتان بکوشید. هر یک از شما دقیقاً همان هستید که من هستم. من چیزی جز یکی از شما نیستم. آنچه امروز هستم، خودم ساختهام. شما بکوشید و خودتان را آنچه من هستم بسازید....»
اینها سخنان یادماندنی بوداست: «باور نکنید صرفاً به این دلیل که کتاب کهنی بهعنوان مرجع عرضه شده. باور نکنید صرفاً به این دلیل که پدرتان گفته [باید] همان را باور کنید. باور نکنید صرفاً به این دلیل که دیگرانی مانند شما آن را باور دارند. هر چیزی را بیازمایید، هر چیزی را امتحان کنید، و آنگاه باور کنید، و اگر دیدید برای خیر بسیاری است، آن را به همه بدهید.» و با این سخنان، استاد درگذشت.
عقلانیت آن مرد را ببینید. نه خدایان، نه فرشتگان، نه دیوان — هیچکس. هیچ چیز از این قبیل. سخت، عاقل، هر سلول مغزی کامل و تمام، حتی در لحظه مرگ. هیچ فریبی. من با بسیاری از آموزههایش موافق نیستم. شما هم شاید نباشید. اما به نظر من — آه، اگر فقط یک قطره از آن قوت را داشتم! عاقلترین فیلسوفی که جهان تا به حال دیده. بهترین و عاقلترین آموزگارش. و هرگز آن مرد در برابر حتی قدرت برهمنان مستبد سر خم نکرد. هرگز آن مرد تسلیم نشد. مستقیم و همهجا یکسان: گریستن با بدبختان، یاری بدبختان، خواندن با خوانندگان، قوی با قویان، و همهجا همان مرد عاقل و توانا.
و البته، با همه اینها من آموزهاش را [نمیتوانم] درک کنم. میدانید او منکر وجود روح در انسان شد — یعنی به معنای هندویی کلمه. اکنون، ما هندوان همه باور داریم که چیزی ثابت در انسان هست، که تغییرناپذیر است و تا ابد زنده است. و آن چیز در انسان را آتمن مینامیم، که نه آغازی دارد و نه پایانی. و [ما باور داریم] که چیزی ثابت در طبیعت هست [و آن را برهمن مینامیم، که نیز نه آغازی دارد و نه پایانی]. او هر دو را انکار کرد. گفت هیچ دلیلی بر وجود چیزی ثابت نیست. همهاش فقط تودهای از تغییر است؛ تودهای از اندیشه در تغییر مداوم، آن چیزی است که ذهن مینامید. ... مشعل رهبر مراسم است. دایره فریبی است. [یا مثال رودخانه را بگیرید.] رودخانهای مداوم در جریان است؛ هر لحظه تودهای تازه از آب میگذرد. این زندگی نیز چنین است؛ هر بدنی چنین است، هر ذهنی چنین است.
خب، من آموزهاش را درک نمیکنم — ما هندوان هرگز آن را نفهمیدیم. اما میتوانم انگیزه پشت آن را درک کنم. آه، آن انگیزه غولآسا! استاد میگوید خودخواهی نفرین بزرگ جهان است؛ اینکه ما خودخواه هستیم و نفرین در همین است. هیچ انگیزهای برای خودخواهی نباید باشد. شما [مانند رودخانهای] در جریانید — پدیدهای مداوم. خدایی نداشته باشید؛ روحی نداشته باشید؛ بر پاهایتان بایستید و نیکی کنید به خاطر خود نیکی — نه از ترس مجازات و نه [به خاطر] رفتن به جایی. عاقل و بیانگیزه بایستید. انگیزه این است: میخواهم نیکی کنم، نیکی کردن خوب است. عظیم! عظیم! من با مابعدالطبیعهاش اصلاً همدلی ندارم؛ اما ذهنم حسادت میورزد وقتی به آن نیروی اخلاقی فکر میکنم. فقط از ذهنتان بپرسید کدامیک از شما میتواند یک ساعت، توانا و جسور مانند آن مرد بایستد. من نمیتوانم حتی پنج دقیقه. ترسو میشوم و تکیهگاهی میخواهم. من ضعیفم — ترسو. و گرم میشوم وقتی به این غول عظیم فکر میکنم. ما نمیتوانیم به آن قوت نزدیک شویم. جهان هرگز [چیزی] قابل مقایسه با آن قوت ندیده. و من هنوز هیچ قوت دیگری مانند آن ندیدهام. ما همه ترسو زاده شدهایم. اگر بتوانیم خودمان را نجات دهیم [به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهیم]. در درون، ترس عظیم است، انگیزه عظیم، تمام وقت. خودخواهی خودمان ما را ترسوترین بزدلان میکند؛ خودخواهی خودمان علت بزرگ ترس و بزدلی است. و آنجا او ایستاد: «نیکی کن زیرا نیکی خوب است؛ بیش از این نپرس؛ همین کافی است. مردی که توسط افسانه، داستان، خرافه وادار به نیکی شود — بهمحض فرصت، بدی خواهد کرد. تنها آن مرد نیک است که نیکی میکند به خاطر خود نیکی، و این خصلت آن مرد است.»
«و چه از انسان باقی میماند؟» از استاد پرسیده شد. «همه چیز — همه چیز. اما چه در انسان هست؟ نه بدن، نه روح، بلکه خصلت. و آن برای همه اعصار باقی میماند. همه آنها که رفته و مردهاند، خصلتهایشان را برای ما به جا گذاشتهاند، میراث جاودانه برای بقیه بشریت؛ و این خصلتها کار میکنند — تمام مدت کار میکنند.» چه میگویید درباره بودا؟ چه میگویید درباره عیسای ناصری؟ جهان پر از خصلتهای آنهاست. آموزهای عظیم!
بیایید اندکی پایین بیاییم — ما اصلاً به موضوع نرسیدهایم. (خنده.) باید چند کلمهای بیشتر امشب بیفزایم. ...
و سپس، آنچه او انجام داد. روش کارش: سازماندهی. ایدهای که شما امروز از کلیسا دارید، خصلت اوست. او کلیسا را به جا گذاشت. او این راهبان را سازماندهی کرد و آنها را به هیئتی واحد تبدیل کرد. حتی رأیگیری با ورقه پانصد و شصت سال پیش از مسیح آنجا هست. سازماندهی دقیق. کلیسا به جا ماند و به قدرتی عظیم تبدیل شد، و کار تبلیغی بزرگی در هند و خارج از هند انجام داد. سپس آمد، سیصد سال بعد، دویست سال پیش از مسیح، امپراتور بزرگ آشوکا، که مورخان غربی شما او را الهیترین پادشاهان نامیدهاند، و آن مرد کاملاً به ایدههای بودا گروید، و او بزرگترین امپراتور جهان در آن زمان بود. پدربزرگش همعصر اسکندر بود، و از زمان اسکندر، هند ارتباط صمیمانهتری با یونان یافته بود. ... هر روز در آسیای مرکزی کتیبهای یا چیزی یافت میشود. هند بودا و آشوکا و همه را فراموش کرده بود. اما ستونها، میلهای سنگی، اعمدهای با حروف کهن بودند که هیچکس نمیتوانست بخواند. برخی از امپراتوران مغول قدیم اعلام کردند که میلیونها خواهند داد تا کسی آنها را بخواند؛ اما هیچکس نتوانست. در سی سال اخیر آنها خوانده شدهاند؛ همه به زبان پالی نوشته شدهاند.
نخستین کتیبه این است: «...»
و سپس او این کتیبه را مینویسد، و وحشت و بدبختی جنگ را شرح میدهد؛ و سپس به دین گروید. آنگاه گفت: «از این پس هیچیک از فرزندانم به فکر کسب افتخار از طریق فتح نژادهای دیگر نباشد. اگر افتخار میخواهند، به نژادهای دیگر کمک کنند؛ آموزگاران علوم و آموزگاران دین بفرستند. افتخاری که با شمشیر به دست آید اصلاً افتخار نیست.» و سپس میبینید که چگونه مبلّغانی حتی به اسکندریه میفرستد... شگفتزده میشوید که در سراسر آن بخش از سرزمین، فوراً فرقههایی به نام تراپوتائه، اسنیها و دیگران سر برمیآورند — گیاهخواران افراطی، و غیره. اکنون این امپراتور بزرگ آشوکا بیمارستانهایی برای انسانها و حیوانات ساخت. کتیبهها نشان میدهند که دستور ساخت بیمارستان، ساختن بیمارستان برای انسانها و حیوانات میدادند. یعنی، وقتی حیوانی پیر میشود، اگر من فقیرم و دیگر نمیتوانم نگهش دارم، آن را از سر رحم نمیکشم. این بیمارستانها با نیکوکاری عمومی اداره میشوند. تاجران ساحلی از هر صد وزنهای که میفروشند مبلغی میپردازند، و همهاش به بیمارستان میرود؛ پس کسی آزار نمیبیند. اگر گاوی پیر دارید — هر چیزی — و نمیخواهید نگهش دارید، به بیمارستان بفرستید؛ آنها نگهش میدارند، حتی موش و هر چیزی که بفرستید. فقط، خانمهای ما گاهی سعی میکنند این حیوانات را بکشند، میدانید. آنها دستهدسته برای دیدنشان میآیند و انواع شیرینیها میآورند؛ حیوانات بارها از این غذا کشته میشوند. او ادعا داشت که حیوانات باید به اندازه انسان تحت حمایت دولت باشند. چرا باید اجازه کشتن حیوانات داده شود؟ هیچ دلیلی نیست. اما او میگوید، پیش از ممنوع کردن کشتار حیوانات برای غذا حتی، [مردم] باید از همه انواع سبزیجات برخوردار شوند. پس فرستاد و همه انواع سبزیجات را جمع کرد و در هند کاشت؛ و سپس، بهمحض اینکه اینها معرفی شدند، فرمان صادر شد: از این پس هرکس حیوانی بکشد مجازات خواهد شد. دولت باید دولت باشد؛ حیوانات نیز باید حمایت شوند. چه حقی دارد انسان که گاو یا بز یا هر حیوان دیگری را برای غذا بکشد؟
بدینسان آیین بودا بود و تبدیل به قدرت سیاسی بزرگی در هند شد. بهتدریج نیز از هم پاشید — پس از همه آن کارهای عظیم تبلیغی. اما به افتخارشان باید گفت، آنها هرگز شمشیر برای تبلیغ دین برنداشتند. بهجز دین بودایی، حتی یک دین در جهان نیست که بتواند بدون خونریزی یک قدم بردارد — حتی یکی که بتواند صدهزار گروِیده را فقط با نیروی مغز به دست آورد. نه، نه. تمام آن مدت. و این دقیقاً همان کاری است که شما میخواهید در فیلیپین انجام دهید. این روش شماست. با شمشیر دیندارشان کنید. این همان چیزی است که کشیشان شما موعظه میکنند. فتح و کشتارشان کنید تا دین بیابند. روش شگفتانگیزی برای تبلیغ دین!
میدانید این امپراتور بزرگ آشوکا چگونه گرویده شد. این امپراتور بزرگ در جوانیاش چندان خوب نبود. [برادری داشت.] و دو برادر مشاجره کردند و برادر دیگر این یکی را شکست داد، و امپراتور از سر انتقام میخواست او را بکشد. امپراتور خبر یافت که نزد راهبی بودایی پناه برده است. اکنون، گفتهام که راهبان ما بسیار مقدسند؛ هیچکس نزدیکشان نمیشد. خود امپراتور آمد. گفت: «آن مرد را به من تحویل بده.» آنگاه راهب برایش موعظه کرد: «انتقام بد است. خشم را با مهربانی خلع سلاح کن. خشم با خشم درمان نمیشود، و نه نفرت با نفرت. خشم را با مهربانی حل کن. نفرت را با مهربانی درمان کن. دوست من، اگر در برابر یک بدی، بدی دیگری بازگردانی، بدی اول را درمان نکردهای، بلکه فقط یک بدی دیگر به جهان افزودهای.» امپراتور گفت: «همه اینها خوب و خوش است، ای احمق. آیا آمادهای جانت را بدهی — جانت را برای آن مرد بدهی؟» «آمادهام، سرور.» و بیرون آمد. و امپراتور شمشیرش را کشید و گفت: «آماده شو.» و درست [هنگامی که] میخواست ضربه بزند، به صورت آن مرد نگاه کرد. حتی یک پلک در آن چشمها نزد. امپراتور ایستاد و گفت: «بگو، راهب، این قوت را از کجا آموختی، ای گدای بیچاره، که پلک نزنی؟» و سپس باز موعظه کرد. «ادامه بده، راهب»، گفت، «این خوب است»، گفت. بدینترتیب، او [مسحور] جذبه استاد شد — جذبه بودا.
سه چیز در آیین بودا بوده است: خود بودا، آیینش، کلیسایش. در آغاز بسیار ساده بود. وقتی استاد مُرد، پیش از مرگش، گفتند: «با شما چه کنیم؟» «هیچ.» «چه یادبودی بر شما بسازیم؟» گفت: «فقط تپهای کوچک بسازید اگر میخواهید، یا اصلاً هیچ کاری نکنید.» کمکم، معابد عظیم و همه تشریفات برخاستند. استفاده از تصاویر پیش از آن ناشناخته بود. میگویم آنها نخستین کسانی بودند که از تصاویر استفاده کردند. تصاویر بودا و همه قدیسان هست، که نشستهاند و دعا میکنند. همه این تشریفات با این سازماندهی چندین برابر شد. سپس این صومعهها ثروتمند شدند. علت اصلی سقوط اینجاست. رهبانیت برای عدهای اندک بسیار خوب است؛ اما وقتی آن را چنان تبلیغ کنید که هر مرد یا زنی که ذهنی دارد فوراً زندگی اجتماعی را ترک کند، وقتی در سراسر هند صومعههایی بیابید، برخی حاوی صدهزار راهب، گاهی بیستهزار راهب در یک ساختمان — ساختمانهای عظیم و غولپیکر، این صومعهها، در سراسر هند پراکنده و البته مراکز دانش و غیره — چه کسی برای تولید نسل باقی ماند، برای ادامه نژاد؟ فقط ضعفا. همه ذهنهای قوی و پرتوان بیرون رفتند. و سپس انحطاط ملی آمد از شدت از دست دادن نیرو.
از این برادری شگفتانگیز برایتان خواهم گفت. عظیم است. اما نظریه و ایده یک چیز است و عمل واقعی چیز دیگر. ایده بسیار عظیم است: عمل به عدم مقاومت و اینها، اما اگر همه ما به خیابان برویم و عدم مقاومت را عمل کنیم، چیز بسیار کمی در این شهر باقی میماند. یعنی، ایده کاملاً درست است، اما هنوز هیچکس راهحل عملی [برای] چگونگی رسیدن به آن نیافته است.
چیزی در کاست هست، تا آنجا که به خون مربوط میشود؛ چیزی به نام وراثت مسلماً وجود دارد. اکنون سعی کنید [بفهمید] — چرا شما خونتان را با سیاهان، سرخپوستان آمریکایی نمیآمیزید؟ طبیعت اجازه نمیدهد. طبیعت به شما اجازه نمیدهد خونتان را با آنها بیامیزید. کار ناخودآگاهی هست که نژاد را حفظ میکند. این کاست آریایی بود. توجه کنید، نمیگویم آنها با ما برابر نیستند. باید همان امتیازات و مزایا و همه چیز را داشته باشند؛ اما میدانیم که اگر نژادهای خاصی با هم بیامیزند، تنزل مییابند. با وجود تمام کاست سخت آریایی و غیرآریایی، آن دیوار تا حدی فرو ریخت، و لشکرهایی از این نژادهای ناآشنا با همه خرافات و رسوم و عادات عجیبشان وارد شدند. به این فکر کنید: حتی ادب کافی برای پوشیدن لباس نداشتند، لاشه میخوردند، و غیره. اما پشت سرش بتپرستیاش بود، قربانی انسانیاش، خرافاتش، شیطانپرستیاش. آنها را پشت سر نگه داشت، [چند سالی] باادب ماند. پس از آن همه [اینها] را جلو آورد. و این برای کل نژاد تنزلآور بود. و سپس خونها آمیخته شد؛ ازدواجهای مختلط با انواع نژادهای ناآمیختنی صورت گرفت. نژاد سقوط کرد. اما، در درازمدت خوب بود. اگر با سیاهان و سرخپوستان آمریکایی بیامیزید، مسلماً این تمدن سقوط خواهد کرد. اما صدها و صدها سال بعد، از این آمیزش نژادی غولآسا بار دیگر برخواهد خاست، قویتر از همیشه؛ اما، فعلاً، باید رنج بکشید. هندوان معتقدند — این اعتقادی خاص است، فکر میکنم؛ و نمیدانم، چیزی خلاف آن برای گفتن ندارم، چیزی خلاف آن نیافتهام — آنها معتقدند فقط یک نژاد متمدن وجود داشت: آریایی. تا او خونش را نبخشد، هیچ نژاد دیگری نمیتواند متمدن شود. هیچ تعلیمی فایدهای ندارد. آریایی خونش را به نژادی میبخشد، و آنگاه آن نژاد متمدن میشود. تعلیم بهتنهایی فایده ندارد. در کشور شما نمونهای خواهد بود: آیا خونتان را به نژاد سیاهپوست میبخشید؟ آنگاه فرهنگ بالاتری خواهد یافت.
هندو کاست را دوست دارد. شاید من هم اندکی از آن خرافه داشته باشم — نمیدانم. من آرمان استاد را دوست دارم. عظیم! اما، برای من، فکر نمیکنم که عملکرد آن خیلی عملی بود؛ و آن یکی از علل بزرگی بود که در درازمدت به سقوط ملت هند انجامید. اما سپس آن امتزاج عظیم را پدید آورد. جایی که چنین نژادهای گوناگونی همه ذوب میشوند، میآمیزند — یک نفر سفید مثل شما، یا زرد، و نفر دیگری سیاه مثل من، و همه درجات میان این دو حد، و هر نژادی رسوم و آداب و همه چیزش را حفظ میکند — در درازمدت امتزاجی صورت میگیرد، و از این امتزاج مسلماً خیزشی عظیم خواهد آمد؛ اما، فعلاً، غول باید بخوابد. این اثر هر چنین امتزاجی است.
وقتی آیین بودا بدینگونه افول کرد، واکنش اجتنابناپذیر آمد. فقط یک هستی در تمام جهان وجود دارد. جهانِ واحد است. تنوع فقط فریب چشم است. همه یکی است. ایده وحدت و آنچه ما وحدت وجود مینامیم — بدون دوگانگی — ایده هند است. این آموزه همیشه در هند بوده است؛ هر گاه مادیگرایی و شکگرایی همه چیز را ویران میکرد، [آن را] به پیش میآوردند. وقتی آیین بودا با وارد کردن انواع بربرهای بیگانه به هند — آداب و رسوم و چیزهایشان — همه چیز را ویران کرد، واکنشی پدید آمد، و آن واکنش را راهبی جوان [شنکراچاریا] رهبری کرد. و [بهجای] موعظه آموزههای جدید و همیشه اندیشیدن افکار جدید و ساختن فرقهها، او وداها را به زندگی بازگرداند: و هندوئیسم مدرن بدینسان آمیزهای از هندوئیسم باستان دارد، که ودانتاییها بر آن غالبند. اما، میبینید، آنچه یکبار بمیرد هرگز به زندگی بازنمیگردد، و آن مراسم [هندوئیسم] هرگز به زندگی بازنگشتند. شگفتزده خواهید شد اگر بگویم که، طبق مراسم کهن، کسی هندوی خوبی نیست مگر اینکه گوشت گاو بخورد. در مناسبتهای خاص باید گاو نری قربانی کند و بخورد. این اکنون نفرتانگیز است. هرچند که از یکدیگر متفاوت باشند در هند، در این یکی هستند — هرگز گوشت گاو نمیخورند. قربانیهای باستانی و خدایان باستانی، همه رفتهاند؛ هند مدرن متعلق به بخش معنوی وداها است.
آیین بودا نخستین فرقه در هند بود. آنها نخستین کسانی بودند که گفتند: «راه ما تنها راه است. تا به کلیسای ما نپیوندید، رستگار نمیشوید.» این بود آنچه گفتند: «این راه درست است.» اما، چون خون هندو داشتند، نمیتوانستند فرقهگرایانی چنان سنگدل مانند کشورهای دیگر باشند. رستگاری برای شما خواهد بود: هیچکس برای همیشه گمراه نخواهد ماند. نه، نه. خون هندو در آنها بیش از حد بود. قلب آنقدر سنگ نبود. اما باید به آنها میپیوستید.
اما ایده هندو، میدانید، پیوستن به کسی نیست. هرجا که هستید، آن نقطهای است که میتوانید از آن به سوی مرکز حرکت کنید. بسیار خوب. آیین هندو — این مزیت را دارد: رازش این است که آموزهها و اصول جزمی معنایی ندارند؛ آنچه اهمیت دارد آنچه هستید است. اگر بهترین فلسفههایی را که جهان تولید کرده بیان کنید، [اما] اگر در رفتارتان احمق باشید، به حساب نمیآید؛ و اگر در رفتارتان نیک باشید، شانس بیشتری دارید. چون چنین است، ودانتایی میتواند برای همه صبر کند. ودانتا تعلیم میدهد که فقط یک هستی وجود دارد و یک چیز حقیقی، و آن خداست. او فراتر از هر زمان و مکان و علیت و هر چیزی است. ما هرگز نمیتوانیم او را تعریف کنیم. ما هرگز نمیتوانیم بگوییم او چیست مگر [اینکه] هستی مطلق است، معرفت مطلق، سعادت مطلق. او تنها حقیقت است. از هر چیزی او حقیقت است؛ از شما و من، از دیوار و [هر چیزی] در همهجا. بر دانش اوست که تمام دانش ما استوار است: بر سعادت اوست که لذت ما وابسته است؛ و او تنها حقیقت است. و هنگامی که انسان این را درک کند، میداند که «من تنها حقیقتم، زیرا من اویم — آنچه در من حقیقی است، او نیز هست.» پس هنگامی که انسانی کاملاً پاک و نیک و فراتر از هر خشونتی باشد، درمییابد، همانطور که عیسی دریافت: «من و پدرم یکی هستیم.» ودانتایی صبر دارد برای همه صبر کند. هرجا که هستید، این بالاترین است: «من و پدرم یکی هستیم.» آن را درک کنید. اگر تصویری کمک میکند، تصاویر خوشآمدند. اگر پرستش مرد بزرگی به شما کمک میکند، او را بپرستید. اگر پرستش محمد به شما کمک میکند، ادامه دهید. فقط صادق باشید؛ و اگر صادق باشید، ودانتا میگوید، مطمئناً به مقصد خواهید رسید. هیچکس رها نخواهد شد. قلب شما، که تمام حقیقت را در خود دارد، فصل به فصل آشکار خواهد شد، تا آخرین حقیقت را بدانید، اینکه «من و پدرم یکی هستیم.» و رستگاری چیست؟ زیستن با خدا. کجا؟ هرجا. اینجا، همین لحظه. یک لحظه در زمان بینهایت به اندازه هر لحظه دیگری خوب است. این آموزه کهن وداها است، میبینید. این احیا شد. آیین بودا از هند مُرد. اثرش را بر نیکوکاری، حیواناتش، و غیره در هند گذاشت؛ و ودانتا هند را از یک سر تا سر دیگر بازپس میگیرد.
یادداشتها
English
BUDDHISTIC INDIA
(Delivered at the Shakespeare Club, Pasadena, California, on February 2, 1900)
Buddhistic India is our subject tonight. Almost all of you, perhaps, have read Edwin Arnold's poem on the life of Buddha, and some of you, perhaps, have gone into the subject with more scholarly interest, as in English, French and German, there is quite a lot of Buddhistic literature. Buddhism itself is the most interesting of subjects, for it is the first historical outburst of a world religion. There have been great religions before Buddhism arose, in India and elsewhere, but, more or less, they are confined within their own races. The ancient Hindus or ancient Jews or ancient Persians, every one of them had a great religion, but these religions were more or less racial. With Buddhism first begins that peculiar phenomenon of religion boldly starting out to conquer the world. Apart from its doctrines and the truths it taught and the message it had to give, we stand face to face with one of the tremendous cataclysms of the world. Within a few centuries of its birth, the barefooted, shaven-headed missionaries of Buddha had spread over all the then known civilised world, and they penetrated even further — from Lapland on the one side to the Philippine Islands on the other. They had spread widely within a few centuries of Buddha's birth; and in India itself, the religion of Buddha had at one time nearly swallowed up two-thirds of the population.
The whole of India was never Buddhistic. It stood outside. Buddhism had the same fate as Christianity had with the Jews; the majority of the Jews stood aloof. So the old Indian religion lived on. But the comparison stops here. Christianity, though it could not get within its fold all the Jewish race, itself took the country. Where the old religion existed — the religion of the Jews — that was conquered by Christianity in a very short time and the old religion was dispersed, and so the religion of the Jews lives a sporadic life in different parts of the world. But in India this gigantic child was absorbed, in the long run, by the mother that gave it birth, and today the very name of Buddha is almost unknown all over India. You know more about Buddhism than ninety-nine per cent of the Indians. At best, they of India only know the name — "Oh, he was a great prophet, a great Incarnation of God" — and there it ends. The island of Ceylon remains to Buddha, and in some parts of the Himalayan country, there are some Buddhists yet. Beyond that there are none. But [Buddhism] has spread over all the rest of Asia.
Still, it has the largest number of followers of any religion, and it has indirectly modified the teachings of all the other religions. A good deal of Buddhism entered into Asia Minor. It was a constant fight at one time whether the Buddhists would prevail or the later sects of Christians. The [Gnostics] and the other sects of early Christians were more or less Buddhistic in their tendencies, and all these got fused up in that wonderful city of Alexandria, and out of the fusion under Roman law came Christianity. Buddhism in its political and social aspect is even more interesting than its [doctrines] and dogmas; and as the first outburst of the tremendous world-conquering power of religion, it is very interesting also.
I am mostly interested in this lecture in India as it has been affected by Buddhism; and to understand Buddhism and its rise a bit, we have to get a few ideas about India as it existed when this great prophet was born.
There was already in India a vast religion with an organised scripture — the Vedas; and these Vedas existed as a mass of literature and not a book — just as you find the Old Testament, the Bible. Now, the Bible is a mass of literature of different ages; different persons are the writers, and so on. It is a collection. Now, the Vedas are a vast collection. I do not know whether, if the texts were all found — nobody has found all the texts, nobody even in India has seen all the books — if all the books were known, this room would contain them. It is a huge mass of literature, carried down from generation to generation from God, who gave the scriptures. And the idea about the scriptures in India became tremendously orthodox. You complain of your orthodoxies in book-worship. If you get the Hindus' idea, where will you be? The Hindus think the Vedas are the direct knowledge of God, that God has created the whole universe in and through the Vedas, and that the whole universe exists because it is in the Vedas. The cow exists outside because the word "cow" is in the Vedas; man exists outside because of the word in the Vedas. Here you see the beginning of that theory which later on Christians developed and expressed in the text: "In the beginning was the Word and the Word was with God " It is the old, ancient theory of India. Upon that is based the whole idea of the scriptures. And mind, every word is the power of God. The word is only the external manifestation on the material plane. So, all this manifestation is just the manifestation on the material plane; and the Word is the Vedas, and Sanskrit is the language of God. God spoke once. He spoke in Sanskrit, and that is the divine language. Every other language, they consider, is no more than the braying of animals; and to denote that they call every other nation that does not speak Sanskrit [Mlechchhas], the same word as the barbarians of the Greeks. They are braying, not talking, and Sanskrit is the divine language.
Now, the Vedas were not written by anybody; they were eternally coexistent with God. God is infinite. So is knowledge, and through this knowledge is created the world. Their idea of ethics is [that a thing is good] because the law says so. Everything is bounded by that book — nothing [can go] beyond that, because the knowledge of God — you cannot get beyond that. That is Indian orthodoxy.
In the latter part of the Vedas, you see the highest, the spiritual. In the early portions, there is the crude part. You quote a passage from the Vedas — "That is not good", you say. "Why?" "There is a positive evil injunction" — the same as you see in the Old Testament. There are numbers of things in all old books, curious ideas, which we would not like in our present day. You say: "This doctrine is not at all good; why, it shocks my ethics!" How did you get your idea? [Merely] by your own thought? Get out! If it is ordained by God, what right have you to question? When the Vedas say, "Do not do this; this is immoral", and so on, no more have you the right to question at all. And that is the difficulty. If you tell a Hindu, "But our Bible does not say so", [he will reply] "Oh, your Bible! it is a babe of history. What other Bible could there be except the Vedas? What other book could there be? All knowledge is in God. Do you mean to say that He teaches by two or more Bibles? His knowledge came out in the Vedas. Do you mean to say that He committed a mistake, then? Afterwards, He wanted to do something better and taught another Bible to another nation? You cannot bring another book that is as old as Vedas. Everything else — it was all copied after that." They would not listen to you. And the Christian brings the Bible. They say: "That is fraud. God only speaks once, because He never makes mistakes."
Now, just think of that. That orthodoxy is terrible. And if you ask a Hindu that he is to reform his society and do this and that, he says: "Is it in the books? If it is not, I do not care to change. You wait. In five [hundred] years more you will find this is good." If you say to him, "This social institution that you have is not right", he says, "How do you know that?" Then he says: "Our social institutions in this matter are the better. Wait five [hundred] years and your institutions will die. The test is the survival of the fittest. You live, but there is not one community in the world which lives five hundred years together. Look here! We have been standing all the time." That is what they would say. Terrible orthodoxy! And thank God I have crossed that ocean.
This was the orthodoxy of India. What else was there? Everything was divided, the whole society, as it is today, though in a much more rigorous form then — divided into castes. There is another thing to learn. There is a tendency to make castes just [now] going on here in the West. And I myself — I am a renegade. I have broken everything. I do not believe in caste, individually. It has very good things in it. For myself, Lord help me! I would not have any caste, if He helps me. You understand what I mean by caste, and you are all trying to make it very fast. It is a hereditary trade [for] the Hindu. The Hindu said in olden times that life must be made easier and smoother. And what makes everything alive? Competition. Hereditary trade kills. You are a carpenter? Very good, your son can be only a carpenter. What are you? A blacksmith? Blacksmithing becomes a caste; your children will become blacksmiths. We do not allow anybody else to come into that trade, so you will be quiet and remain there. You are a military man, a fighter? Make a caste. You are a priest? Make a caste. The priesthood is hereditary. And so on. Rigid, high power! That has a great side, and that side is [that] it really rejects competition. It is that which has made the nation live while other nations have died — that caste. But there is a great evil: it checks individuality. I will have to be a carpenter because I am born a carpenter; but I do not like it. That is in the books, and that was before Buddha was born. I am talking to you of India as it was before Buddha. And you are trying today what you call socialism! Good things will come; but in the long run you will be a [blight] upon the race. Freedom is the watchword. Be free! A free body, a free mind, and a free soul! That is what I have felt all my life; I would rather be doing evil freely than be doing good under bondage.
Well, these things that they are crying for now in the West, they have done ages before there. Land has been nationalised . . . by thousands all these things. There is blame upon this hide-bound caste. The Indian people are intensely socialistic. But, beyond that, there is a wealth of individualism. They are as tremendously individualistic — that is to say, after laying down all these minute regulations. They have regulated how you should eat, drink, sleep, die! Everything is regulated there; from early morning to when you go to bed and sleep, you are following regulations and law. Law, law. Do you wonder that a nation should [live] under that? Law is death. The more of the law in a country, the worse for the country. [But to be an individual] we go to the mountains, where there is no law, no government. The more of law you make, the more of police and socialism, the more of blackguards there are. Now this tremendous regulation of law [is] there. As soon as a child is born, he knows that he is born a slave: slave to his caste, first; slave to his nation, next. Slave, slave, slave. Every action - his drinking and his eating. He must eat under a regular method; this prayer with the first morsel, this prayer with the second, that prayer with the third, and that prayer when he drinks water. Just think of that! Thus, from day to day, it goes on and on.
But they were thinkers. They knew that this would not lead to real greatness. So they left a way out for them all. After all, they found out that all these regulations are only for the world and the life of the world. As soon as you do not want money [and] you do not want children — no business for this world — you can go out entirely free. Those that go out thus were called Sannyasins — people who have given up. They never organised themselves, nor do they now; they are a free order of men and women who refuse to marry, who refuse to possess property, and they have no law — not even the Vedas bind them. They stand on [the] top of the Vedas. They are [at] the other pole [from] our social institutions. They are beyond caste. They have grown beyond. They are too big to be bound by these little regulations and things. Only two things [are] necessary for them: they must not possess property and must not marry. If you marry, settle down, or possess property, immediately the regulations will be upon you; but if you do not do either of these two, you are free. They were the living gods of the race, and ninety-nine per cent of our great men and women were to be found among them.
In every country, real greatness of the soul means extraordinary individuality, and that individuality you cannot get in society. It frets and fumes and wants to burst society. If society wants to keep it down, that soul wants to burst society into pieces. And they made an easy channel. They say: "Well, once you get out of society, then you may preach and teach everything that you like. We only worship you from a distance. So there were the tremendous, individualistic men and women, and they are the highest persons in all society. If one of those yellow-clad shaven-heads comes, the prince even dare not remain seated in his presence; he must stand. The next half hour, one of these Sannyasins might be at the door of one of the cottages of the poorest subjects, glad to get only a piece of bread. And he has to mix with all grades; now he sleeps with a poor man in his cottage; tomorrow [he] sleeps on the beautiful bed of a king. One day he dines on gold plates in kings' palaces; the next day, he has not any food and sleeps under a tree. Society looks upon these men with great respect; and some of them, just to show their individuality, will try to shock the public ideas. But the people are never shocked so long as they keep to these principles: perfect purity and no property.
These men, being very individualistic, they are always trying new theories and plans — visiting in every country. They must think something new; they cannot run in the old groove. Others are all trying to make us run in the old groove, forcing us all to think alike. But human nature is greater than any human foolishness. Our greatness is greater than our weakness; the good things are stronger than the evil things. Supposing they succeeded in making us all think in the same groove, there we would be — no more thought to think; we would die.
Here was a society which had almost no vitality, its members pressed down by iron chains of law. They were forced to help each other. There, one was under regulations [that were] tremendous: regulations even how to breathe: how to wash face and hands; how to bathe; how to brush the teeth; and so on, to the moment of death. And beyond these regulations was the wonderful individualism of the Sannyasin. There he was. And every days new sect was rising amongst these strong, individualistic men and women. The ancient Sanskrit books tell about their standing out — of one woman who was very quaint, queer old woman of the ancient times; she always had some new thing; sometimes [she was] criticised, but always people were afraid of her, obeying her quietly. So, there were those great men and women of olden times.
And within this society, so oppressed by regulations, the power was in the hands of the priests. In the social scale, the highest caste is [that of] the priest, and that being a business — I do not know any other word, that is why I use the word "priest". It is not in the same sense as in this country, because our priest is not a man that teaches religion or philosophy. The business of a priest is to perform all these minute details of regulations which have been laid down The priest is the man who helps in these regulations. He marries you; to your funeral he comes to pray. So at all the ceremonies performed upon a man or a woman, the priest must be there. In society the ideal is marriage. [Everyone] must marry. It is the rule. Without marriage, man is not able to perform any religious ceremony; he is only half a man; [he] is not competent to officiate — even the priest himself cannot officiate as a priest, except he marries. Half a man is unfit within society.
Now, the power of the priests increased tremendously. . . . The general policy of our national law-givers was to give the priests this honour. They also had the same socialistic plan [you are] just ready to [try] that checked them from getting money. What [was] the motive? Social honour. Mind you, the priest in all countries is the highest in the social scale, so much so in India that the poorest Brahmin is greater than the greatest king in the country, by birth. He is the nobleman in India. But the law does not allow him ever to become rich. The law grinds him down to poverty — only, it gives him this honour. He cannot do a thousand things; and the higher is the caste in the social scale, the more restricted are its enjoyments. The higher the caste, the less the number of kinds of food that man can eat, the less the amount of food that man may eat, the less the number of occupations [he may] engage in. To you, his life would be only a perpetual train of hardships — nothing more than that. It is a perpetual discipline in eating, drinking, and everything; and all [penalties] which are required from the lower caste are required from the higher ten times more. The lowest man tells a lie; his fine is one dollar. A Brahmin, he must pay, say, a hundred dollars — [for] he knows better.
But this was a grand organisation to start with. Later on, the time came when they, these priests, began to get all the power in their hands; and at last they forgot the secret of their power: poverty. They were men whom society fed and clad so that they might simply learn and teach and think. Instead of that, they began to spread out their hands to clutch at the riches of society. They became "money-grabbers" — to use your word — and forgot all these things.
Then there was the second caste, the kingly caste, the military. Actual power was in their hands. Not only so — they have produced all of our great thinkers, and not the Brahmins. It is curious. All our great prophets, almost without one exception, belong to the kingly caste. The great man Krishna was also of that caste; Rama, he also, and all our great philosophers, almost all [sat] on the throne; thence came all the great philosophers of renunciation. From the throne came the voice that always cried, "Renounce". These military people were their kings; and they [also] were the philosophers; they were the speakers in the Upanishads. In their brains and their thought, they were greater than the priests they were more powerful, they were the kings - and yet the priests got all the power and: tried to tyrannise over them. And so that was going on: political competition between the two castes, the priests and the kings.
Another phenomenon is there. Those of you that have been to hear the first lecture already know that in India there are two great races: one is called the Aryan; the other, the non-Aryan. It is the Aryan race that has the three castes; but the whole of the rest are dubbed with one name, Shudras — no caste. They are not Aryans at all. (Many people came from outside of India, and they found the Shudras [there], the aborigines of the country). However it may be, these vast masses of non-Aryan people and the mixed people among them, they gradually became civilised and they began to scheme for the same rights as the Aryans. They wanted to enter their schools and their colleges; they wanted to take the sacred thread of the Aryans; they wanted to perform the same ceremonies as the Aryans, and wanted to have equal rights in religion and politics like the Aryans. And the Brahmin priest, he was the great antagonist of such claims. You see, it is the nature of priests in every country — they are the most conservative people, naturally. So long as it is a trade, it must be; it is to their interest to be conservative. So this tide of murmur outside the Aryan pale, the priests were trying to check with all their might. Within the Aryan pale, there was also a tremendous religious ferment, and [it was] mostly led by this military caste.
There was already the sect of Jains [who are a] conservative [force] in India [even] today. It is a very ancient sect. They declared against the validity of the scriptures of the Hindus, the Vedas. They wrote some books themselves, and they said: "Our books are the only original books, the only original Vedas, and the Vedas that now are going on under that name have been written by the Brahmins to dupe the people." And they also laid the same plan. You see, it is difficult for you to meet the arguments of the Hindus about the scriptures. They also claimed [that] the world has been created through those books. And they were written in the popular language. The Sanskrit, even then, had ceased to be a spoken language — [it had] just the same relation [to the spoken language] as Latin has to modern Italian. Now, they wrote all their books in Pali; and when a Brahmin said, "Why, your books are in Pali! ", they said, "Sanskrit is a language of the dead."
In their methods and manners they were different. For, you see, these Hindu scriptures, the Vedas, are a vast mass of accumulation — some of them crude — until you come to where religion is taught, only the spiritual. Now, that was the portion of the Vedas which these sects all claimed to preach. Then, there are three steps in the ancient Vedas: first, work; second, worship; third, knowledge. When a man purifies himself by work and worship, then God is within that man. He has realised He is already there. He only can have seen Him because the mind has become pure. Now, the mind can become purified by work and worship. That is all. Salvation is already there. We don't know it. Therefore, work, worship, and knowledge are the three steps. By work, they mean doing good to others. That has, of course, something in it, but mostly, as to the Brahmins, work means to perform these elaborate ceremonials: killing of cows and killing of bulls, killing of goats and all sorts of animals, that are taken fresh and thrown into the fire, and so on. "Now" declared the Jains, "that is no work at all, because injuring others can never be any good work"; and they said; "This is the proof that your Vedas are false Vedas, manufactured by the priests, because you do not mean to say that any good book will order us [to be] killing animals and doing these things. You do not believe it. So all this killing of animals and other things that you see in the Vedas, they have been written by the Brahmins, because they alone are benefited. It is the priest only [who] pockets the money and goes home. So, therefore, it is all priest-craft."
It was one of their doctrines that there cannot be any God: "The priests have invented God, that the people may believe in God and pay them money. All nonsense! there is no God. There is nature and there are souls, and that is all. Souls have got entangled into this life and got round them the clothing of man you call a body. Now, do good work." But from that naturally came the doctrine that everything that is matter is vile. They are the first teachers of asceticism. If the body is the result of impurity, why, therefore the body is vile. If a man stands on one leg for some time — "All right, it is a punishment". If the head comes up bump against a wall — "Rejoice, it is a very good punishment". Some of the great founders of the [Franciscan Order] — one of them St. Francis — were going to a certain place to meet somebody; and St. Francis had one of his companions with him, and he began to talk as to whether [the person] would receive them or not, and this man suggested that possibly he would reject them. Said St. Francis: "That is not enough, brother, but if, when we go and knock at the door, the man comes and drives us away, that is not enough. But if he orders us to be bound and gives us a thorough whipping, even that is not enough. And then, if he binds us hand and foot and whips us until we bleed at every pore and throws us outside in the snow, that would be enough."
These [same] ascetic ideas prevailed at that time. These Jains were the first great ascetics; but they did some great work. "Don't injure any and do good to all that you can, and that is all the morality and ethics, and that is all the work there is, and the rest is all nonsense — the Brahmins created that. Throw it all away." And then they went to work and elaborated this one principle all through, and it is a most wonderful ideal: how all that we call ethics they simply bring out from that one great principle of non-injury and doing good.
This sect was at least five hundred years before Buddha, and he was five hundred and fifty years before Christ . Now the whole of the animal creation they divide into five sections: the lowest have only one organ, that of touch; the next one, touch and taste; the next, touch, taste, and hearing; the next, touch, taste, hearing, and sight. And the next, the five organs. The first two, the one-organ and the two-organ, are invisible to the naked eye, and they art everywhere in water. A terrible thing, killing these [low forms of life]. This bacteriology has come into existence in the modern world only in the last twenty years and therefore nobody knew anything about it. They said, the lowest animals are only one-organ, touch; nothing else. The next greater [were] also invisible. And they all knew that if you boiled water these animals were all killed. So these monks, if they died of thirst, they would never kill these animals by drinking water. But if [a monk] stands at your door and you give him a little boiled water, the sin is on you of killing the animals — and he will get the benefit. They carry these ideas to ludicrous extremes. For instance, in rubbing the body — if he bathes — he will have to kill numbers of animalcules; so he never bathes. He gets killed himself; he says that is all right. Life has no care for him; he will get killed and save life.
These Jains were there. There were various other sects of ascetics; and while this was going on, on the one hand, there was the political jealousy between the priests and the kings. And then these different dissatisfied sects [were] springing up everywhere. And there was the greater problem: the vast multitudes of people wanting the same rights as the Aryans, dying of thirst while the perennial stream of nature went flowing by them, and no right to drink a drop of water.
And that man was born — the great man Buddha. Most of you know about him, his life. And in spite of all the miracles and stories that generally get fastened upon any great man, in the first place, he is one of the most historical prophets of the world. Two are very historical: one, the most ancient, Buddha, and the other, Mohammed, because both friends and foes are agreed about them. So we are perfectly sure that there were such persons. As for the other persons, we have only to take for granted what the disciples say — nothing more. Our Krishna — you know, the Hindu prophet — he is very mythological. A good deal of his life, and everything about him, is written only by his disciples; and then there seem to be, sometimes, three or four men, who all loom into one. We do not know so clearly about many of the prophets; but as to this man, because both friends and foes write of him, we are sure that there was such a historical personage. And if we analyse through all the fables and reports of miracles and stories that generally are heaped upon a great man in this world, we will find an inside core; and all through the account of that man, he never did a thing for himself — never! How do you know that? Because, you see, when fables are fastened upon a man, the fables must be tinged with that man's general character. Not one fable tried to impute any vice or any immorality to the man. Even his enemies have favourable accounts.
When Buddha was born, he was so pure that whosoever looked at his face from a distance immediately gave up the ceremonial religion and became a monk and became saved. So the gods held a meeting. They said, "We are undone". Because most of the gods live upon the ceremonials. These sacrifices go to the gods and these sacrifices were all gone. The gods were dying of hunger and [the reason for] it was that their power was gone. So the gods said: "We must, anyhow, put this man down. He is too pure for our life." And then the gods came and said: "Sir, we come to ask you something. We want to make a great sacrifice and we mean to make a huge fire, and we have been seeking all over the world for a pure spot to light the fire on and could not find it, and now we have found it. If you will lie down, on your breast we will make the huge fire." "Granted," he says, "go on." And the gods built the fire high upon the breast of Buddha, and they thought he was dead, and he was not. And then they went about and said, "We are undone." And all the gods began to strike him. No good. They could not kill him. From underneath, the voice comes: "Why [are you] making all these vain attempts?" "Whoever looks upon you becomes purified and is saved, and nobody is going to worship us." "Then, your attempt is vain, because purity can never be killed." This fable was written by his enemies, and yet throughout the fable the only blame that attaches to Buddha is that he was so great a teacher of purity.
About his doctrines, some of you know a little. It is his doctrines that appeal to many modern thinkers whom you call agnostics He was a great preacher of the brotherhood of mankind: "Aryan or non-Aryan, caste or no caste, and sects or no sects, every one has the same right to God and to religion and to freedom. Come in all of you." But as to other things, he was very agnostic. "Be practical." There came to him one day five young men, Brahmin born, quarrelling upon a question. They came to him to ask him the way to truth. And one said: "My people teach this, and this is the way to truth." The other said: "I have been taught this, and this is the only way to truth." "Which is the right way, sir?" "Well, you say your people taught this is truth and is the way to God?" "Yes." "But did you see God?" "No, sir." "Your father?" "No, sir." "Your grandfather?" "No, sir." "None of them saw God?" "No" "Well, and your teachers — neither [any] of them saw God?" "No." And he asked the same to the others. They all declared that none had seen God. "Well," said Buddha, "in a certain village came a young man weeping and howling and crying: 'Oh, I love her so! oh my, I love her so!' And then the villagers came; and the only thing he said was he loved her so. 'Who is she that you love?' 'I do not know.' 'Where does she live?' 'I do not know' — but he loved her so. 'How does she look?' 'That I do not know; but oh, I love her so.'" Then asked Buddha: "Young man, what would you call this young man?" "Why, sir, he was a fool!" And they all declared: "Why, sir, that young man was certainly a fool, to be crying and all that about a woman, to say he loved her so much and he never saw her or knew that she existed or anything?" "Are you not the same? You say that this God your father or your grandfather never saw, and now you are quarrelling upon a thing which neither you nor your ancestors ever knew, and you are trying to cut each other's throats about it." Then the young men asked: "What are we to do?" "Now, tell me: did your father ever teach that God is ever angry?" "No, sir." "Did your father ever teach that God is evil?" "No, sir, He is always pure." "Well, now, if you are pure and good and all that, do you not think that you will have more chance to come near to that God than by discussing all this and trying to cut each other's throats? Therefore, say I: be pure and be good; be pure and love everyone." And that was [all].
You see that non-killing of animals and charity towards animals was an already existing doctrine when he was born; but it was new with him — the breaking down of caste, that tremendous movement. And the other thing that was new: he took forty of his disciples and sent them all over the world, saying, "Go ye; mix with all races and nations and preach the excellent gospel for the good of all, for the benefit of all." And, of course, he was not molested by the Hindus. He died at a ripe old age. All his life he was a most stern man: he never yielded to weakness. I do not believe many of his doctrines; of course, I do not. I believe that the Vedantism of the old Hindus is much more thoughtful, is a grander philosophy of life. I like his method of work, but what I like [most] in that man is that, among all the prophets of mankind, here was a man who never had any cobwebs in his brain, and [who was] sane and strong. When kingdoms were at his feet, he was still the same man, maintaining "I am a man amongst men."
Why, the Hindus, they are dying to worship somebody. You will find, if you live long enough, I will be worshipped by our people. If you go there to teach them something, before you die you will be worshipped. Always trying to worship somebody. And living in that race, the world-honoured Buddha, he died always declaring that he was but man. None of his adulators could draw from him one remark that he was anything different from any other man.
Those last dying words of his always thrilled through my heart. He was old, he was suffering, he was near his death, and then came the despised outcaste — he lives on carrion, dead animals; the Hindus would not allow them to come into cities — one of these invited him to a dinner and he came with his disciples, and the poor Chanda, he wanted to treat this great teacher according to what he thought would be best; so he had a lot of pig's flesh and a lot of rice for him, and Buddha looked at that. The disciples were all [hesitating], and the Master said: "Well, do not eat, you will be hurt." But he quietly sat down and ate. The teacher of equality must eat the [outcaste] Chanda's dinner, even the pig's flesh. He sat down and ate it.
He was already dying. He found death coming on, and he asked, "Spread for me something under this tree, for I think the end is near." And he was there under the tree, and he laid himself down; he could not sit up any more. And the first thing he did, he said: "Go to that Chanda and tell him that he has been one of my greatest benefactors; for his meal, I am going to Nirvâna." And then several men came to be instructed, and a disciple said, "Do not go near now, the Master is passing away". And as soon as he heard it, the Lord said, "Let them come in". And somebody else came and the disciples would not [let them enter]. Again they came, and then the dying Lord said: "And O, thou Ananda, I am passing away. Weep not for me. Think not for me. I am gone. Work out diligently your own salvation. Each one of you is just what I am. I am nothing but one of you. What I am today is what I made myself. Do you struggle and make yourselves what I am. . . ."
These are the memorable words of Buddha: "Believe not because an old book is produced as an authority. Believe not because your father said [you should] believe the same. Believe not because other people like you believe it. Test everything, try everything, and then believe it, and if you find it for the good of many, give it to all." And with these words, the Master passed away.
See the sanity of the man. No gods, no angels, no demons — nobody. Nothing of the kind. Stern, sane, every brain-cell perfect and complete, even at the moment of death. No delusion. I do not agree with many of his doctrines. You may not. But in my opinion — oh, if I had only one drop of that strength! The sanest philosopher the world ever saw. Its best and its sanest teacher. And never that man bent before even the power of the tyrannical Brahmins. Never that man bent. Direct and everywhere the same: weeping with the miserable, helping the miserable, singing with the singing, strong with the strong, and everywhere the same sane and able man.
And, of course, with all this I can [not] understand his doctrine. You know he denied that there was any soul in man — that is, in the Hindu sense of the word. Now, we Hindus all believe that there is something permanent in man, which is unchangeable and which is living through all eternity. And that in man we call Atman, which is without beginning and without end. And [we believe] that there is something permanent in nature [and that we call Brahman, which is also without beginning and without end]. He denied both of these. He said there is no proof of anything permanent. It is all a mere mass of change; a mass of thought in a continuous change is what you call a mind. ... The torch is leading the procession. The circle is a delusion. [Or take the example of a river.] It is a continuous river passing on; every moment a fresh mass of water passing on. So is this life; so is all body, so is all mind.
Well, I do not understand his doctrine — we Hindus never understood it. But I can understand the motive behind that. Oh, the gigantic motive! The Master says that selfishness is the great curse of the world; that we are selfish and that therein is the curse. There should be no motive for selfishness. You are [like a river] passing [on] — a continuous phenomenon. Have no God; have no soul; stand on your feet and do good for good's sake — neither for fear of punishment nor for [the sake of] going anywhere. Stand sane and motiveless. The motive is: I want to do good, it is good to do good. Tremendous! Tremendous! I do not sympathise with his metaphysics at all; but my mind is jealous when I think of the moral force. Just ask your minds which one of you can stand for one hour, able and daring like that man. I cannot for five minutes. I would become a coward and want a support. I am weak — a coward. And I warm to think of this tremendous giant. We cannot approach that strength. The world never saw [anything] compared to that strength. And I have not yet seen any other strength like that. We are all born cowards. If we can save ourselves [we care about nothing else]. Inside is the tremendous fear, the tremendous motive, all the time. Our own selfishness makes us the most arrant cowards; our own selfishness is the great cause of fear and cowardice. And there he stood: "Do good because it is good; ask no more questions; that is enough. A man made to do good by a fable, a story, a superstition — he will be doing evil as soon as the opportunity comes. That man alone is good who does good for good's sake, and that is the character of the man."
"And what remains of man?" was asked of the Master. "Everything — everything. But what is in the man? Not the body not the soul, but character. And that is left for all ages. All that have passed and died, they have left for us their characters, eternal possessions for the rest of humanity; and these characters are working — working all through." What of Buddha? What of Jesus of Nazareth? The world is full of their characters. Tremendous doctrine!
Let us come down a little — we have not come to the subject at all. (Laughter.) I must add not a few words more this evening. ...
And then, what he did. His method of work: organisation. The idea that you have today of church is his character. He left the church. He organised these monks and made them into a body. Even the voting by ballot is there five hundred and sixty years before Christ. Minute organization. The church was left and became a tremendous power, and did great missionary work in India and outside India. Then came, three hundred years after, two hundred years before Christ, the great emperor Asoka, as he has been called by your Western historians, the divinest of monarchs, and that man became entirely converted to the ideas of Buddha, and he was the greatest emperor of the world at that time. His grandfather was a contemporary of Alexander, and since Alexander's time, India had become more intimately connected with Greece. ... Every day in Central Asia some inscription or other is being found. India had forgotten all about Buddha and Asoka and everyone. But there were pillars, obelisks, columns, with ancient letters which nobody could read. Some of the old Mogul emperors declared they would give millions for anybody to read those; but nobody could. Within the last thirty years those have been read; they are all written in Pali.
The first inscription is: ". . ."
And then he writes this inscription, describing the terror and the misery of war; and then he became converted to religion. Then said he: "Henceforth let none of my descendants think of acquiring glory by conquering other races. If they want glory, let them help other races; let them send teachers of sciences and teachers of religion. A glory won by the sword is no glory at all." And next you find how he is sending missionaries even to Alexandria.... You wonder that you find all over that part of the country sects rising immediately, called Theraputae, Essenes, and all those — extreme vegetarians, and so on. Now this great Emperor Asoka built hospitals for men and for animals. The inscriptions show they are ordering hospitals, building hospitals for men and for animals. That is to say, when an animal gets old, if I am poor and cannot keep it any longer, I do not shoot it down for mercy. These hospitals are maintained by public charity. The coasting traders pay so much upon every hundredweight they sell, and all that goes to the hospital; so nobody is touched. If you have a cow that is old — anything — and do not want to keep it, send it to the hospital; they keep it, even down to rats and mice and anything you send. Only, our ladies try to kill these animals sometimes, you know. They go in large numbers to see them and they bring all sorts of cakes; the animals are killed many times by this food. He claimed that the animals should be as much under the protection of the government as man. Why should animals be allowed to be killed? [There] is no reason. But he says, before prohibiting the killing of animals for food even, [people] must be provided with all sorts of vegetables. So he sent and collected all kinds of vegetables and planted them in India; and then, as soon as these were introduced, the order was: henceforth, whosoever kills an animal will be punished. A government is to be a government; the animals must be protected also. What business has a man to kill a cow, a goat, or any other animal for food?
Thus Buddhism was and did become a great political power in India. Gradually it also fell to pieces — after all, this tremendous missionary enterprise. But to their credit it must be said, they never took up the sword to preach religion. Excepting the Buddhistic religion, there is not one religion in the world which could make one step without bloodshed — not one which could get a hundred thousand converts just by brain power alone. No, no. All through. And this is just what you are going to do in the Philippines. That is your method. Make them religious by the sword. That is what your priests are preaching. Conquer and kill them that they may get religion. A wonderful way of preaching religion!
You know how this great emperor Asoka was converted. This great emperor in his youth was not so good. [He had a brother.] And the two brothers quarrelled and the other brother defeated this one, and the emperor in vengeance wanted to kill him. The emperor got the news that he had taken shelter with a Buddhistic monk. Now, I have told you how our monks are very holy; no one would come near them. The emperor himself came. He said, "Deliver the man to me" Then the monk preached to him: "Vengeance is bad. Disarm anger with love. Anger is not cured by anger, nor hatred by hatred. Dissolve anger by love. Cure hatred by love. Friend, if for one evil thou returnest another, thou curest not the first evil, but only add one evil more to the world." The emperor said: "That is all right, fool that you are. Are you ready to give your life — to give your life for that man?" "Ready, sir." And he came out. And the emperor drew his sword, and he said: "Get ready." And just [as he] was going to strike, he looked at the face of the man. There was not a wink in those eyes. The emperor stopped, and he said: "Tell me, monk, where did you learn this strength, poor beggar, not to wink?" And then he preached again. "Go on, monk", he said, "That is nice", he said. Accordingly, he [fell under] the charm of the Master — Buddha's charm.
There have been three things in Buddhism: the Buddha himself, his law, his church. At first it was so simple. When the Master died, before his death, they said: "What shall we do with you?" "Nothing." "What monuments shall we make over you?" He said: "Just make a little heap if you want, or just do not do anything." By and by, there arose huge temples and all the paraphernalia. The use of images was unknown before then. I say they were the first to use images. There are images of Buddha and all the saints, sitting about and praying. All this paraphernalia went on multiplying with this organisation. Then these monasteries became rich. The real cause of the downfall is here. Monasticism is all very good for a few; but when you preach it in such a fashion that every man or woman who has a mind immediately gives up social life, when you find over the whole of India monasteries, some containing a hundred thousand monks, sometimes twenty thousand monks in one building — huge, gigantic buildings, these monasteries, scattered all over India and, of course, centres of learning, and all that — who were left to procreate progeny, to continue the race? Only the weaklings. All the strong and vigorous minds went out. And then came national decay by the sheer loss of vigour.
I will tell you of this marvellous brotherhood. It is great. But theory and idea is one thing and actual working is another thing. The idea is very great: practicing nonresistance and all that, but if all of us go out in the street and practice non-resistance, there would be very little left in this city. That is to say, the idea is all right, but nobody has yet found a practical solution [as to] how to attain it.
There is something in caste, so far as it means blood; such a thing as heredity there is, certainly. Now try to [understand] — why do you not mix your blood with the Negroes, the American Indians? Nature will not allow you. Nature does not allow you to mix your blood with them. There is the unconscious working that saves the race. That was the Aryan's caste. Mind you, I do not say that they are not equal to us. They must have the same privileges and advantages, and everything; but we know that if certain races mix up, they become degraded. With all the strict caste of the Aryan and non-Aryan, that wall was thrown down to a certain extent, and hordes of these outlandish races came in with all their queer superstitions and manners and customs. Think of this: not decency enough to wear clothes, eating carrion, etc. But behind him came his fetish, his human sacrifice, his superstition, his diabolism. He kept it behind, [he remained] decent for a few years. After that he brought all [these] things out in front. And that was degrading to the whole race. And then the blood mixed; [intermarriages] took place with all sorts of unmixable races. The race fell down. But, in the long run it proved good. If you mix up with Negroes and American Indians, surely this civilisation will fall down. But hundreds and hundreds years after, out of this mixture will come a gigantic race once more, stronger than ever; but, for the time being, you have to suffer. The Hindus believe — that is a peculiar belief, I think; and I do not know, I have nothing to say to the contrary, I have not found anything to the contrary — they believe there was only one civilised race: the Aryan. Until he gives his blood, no other race can be civilised. No teaching will do. The Aryan gives his blood to a race, and then it becomes civilised. Teaching alone will not do. He would be an example in your country: would you give your blood to the Negro race? Then he would get higher culture.
The Hindu loves caste. I may have little taint of that superstition — I do not know. I love the Master's ideal. Great! But, for me, I do not think that the working was very practical; and that was one of the great causes that led to the downfall of the Indian nation, in the long run. But then it brought about this tremendous fusion. Where so many different races are all fusing, mingling — one man white like you, or yellow, while another man as black as I am, and all grades between these two extremes, and each race keeping their customs, manners, and everything — in the long run a fusion is taking place, and out of this fusion surely will come a tremendous upheaval; but, for the time being, the giant must sleep. That is the effect of all such fusion.
When Buddhism went down that way, there came they inevitable reaction. There is but one entity in the wholes world. It is a unit world. The diversity is only eye-service. It is all one. The idea of unity and what we call monism — without duality — is the idea in India. This doctrine has: been always in India; [it was] brought forward whenever materialism and scepticism broke down everything. When Buddhism broke down everything by introducing all sorts of foreign barbarians into India — their manners and customs and things — there was a reaction, and that reaction was led by a young monk [Shankarâchârya]. And [instead] of preaching new doctrines and always thinking new thoughts and making sects, he brought back the Vedas to life: and modern Hinduism has thus an admixture of ancient Hinduism, over which the Vedantists predominate. But, you see, what once dies never comes back to life, and those ceremonials of [Hinduism] never came back to life. You will be astonished if I tell you that, according to the old ceremonials, he is not a good Hindu who does not eat beef. On certain occasions he must sacrifice a bull and eat it. That is disgusting now. However they may differ from each other in India, in that they are all one — they never eat beef. The ancient sacrifices and the ancient gods, they are all gone; modern India belongs to the spiritual part of the Vedas.
Buddhism was the first sect in India. They were the first to say: "Ours is the only path. Until you join our church, you cannot be saved." That was what they said: "It is the correct path." But, being of Hindu blood, they could not be such stony-hearted sectarians as in other countries. There will be salvation for you: nobody will go wrong for ever. No, no. [There was] too much of Hindu blood in them for that. The heart was not so stony as that. But you have to join them.
But the Hindu idea, you know, is not to join anybody. Wherever you are, that is a point from which you can start to the centre. All right. It — Hinduism — has this advantage: its secret is that doctrines and dogmas do not mean anything; what you are is what matters. If you talk all the best philosophies the world ever produced, [but] if you are a fool in your behaviour, they do not count; and if in your behaviour you are good, you have more chances. This being so, the Vedantist can wait for everybody. Vedantism teaches that there is but one existence and one thing real, and that is God. It is beyond all time and space and causation and everything. We can never define Him. We can never say what He is except [that] He is Absolute Existence, Absolute Knowledge, Absolute Blissfulness. He is the only reality. Of everything He is the reality; of you and me, of the wall and of [everything] everywhere. It is His knowledge upon which all our knowledge depends: it is His blissfulness upon which depends our pleasure; and He is the only reality. And when man realises this, he knows that "I am the only reality, because I am He — what is real in me is He also". So that when a man is perfectly pure and good and beyond all grossness, he finds, as Jesus found: "I and my Father are one." The Vedantist has patience to wait for everybody. Wherever you are, this is the highest: "I and my Father are one." Realise it. If an image helps, images are welcome. If worshipping a great man helps you, worship him. If worshipping Mohammed helps you, go on. Only be sincere; and if you are sincere, says Vedantism, you are sure to be brought to the goal. None will be left. your heart, which contains all truth, will unfold itself chapter after chapter, till you know the last truth, that "I and my Father are one". And what is salvation? To live with God. Where? Anywhere. Here this moment. One moment in infinite time is quite as good as any other moment. This is the old doctrine of the Vedas, you see. This was revived. Buddhism died out of India. It left its mark on their charity, its animals, etc. in India; and Vedantism is reconquering India from one end to the other.
Notes
متن از ویکینبشته — مالکیت عمومی. نخستین بار توسط آدوایتا آشراما منتشر شده است.