آرشیو ویویکاناندا

نامه دوازدهم - دیوانجی صاحب

جلد8 letter
313 واژه‌ها · 1 دقیقه مطالعه · Epistles - Fourth Series

این ترجمه توسط هوش مصنوعی تولید شده و ممکن است شامل خطا باشد. لطفاً به متن انگلیسی مراجعه کنید.

AI-translated. May contain errors. For accurate text, refer to the original English.

فارسی

دوازدهم

به شری هاریداس ویهاریداس دسائی

خِتری

۲۸ آوریل ۱۸۹۳م.

دیوانجی صاحب عزیز،

در راهم به اینجا می‌خواستم از ناداید نزد شما بگذرم و به وعده‌ام وفا کنم، اما شرایطی مانع شد، و بزرگ‌ترین آنها این بود که شما آنجا نبودید؛ و اجرای «هاملت» بدون نقش هاملت کاری مسخره است؛ و چون یقین دارم که چند روز دیگر به ناداید باز می‌گردید، و چون من هم به زودی به بمبئی برمی‌گردم، حدوداً در عرض ۲۰ روز، تشخیص دادم که بهتر است زیارتم را به آن موقع موکول کنم.

اینجا راجای خِتری بسیار، بسیار مشتاق دیدار من بود و دبیر خصوصی‌اش را به مدرس فرستاده بود؛ ناچار باید به خِتری می‌رفتم. اما گرما واقعاً طاقت‌فرساست و در نزدیک‌ترین زمان ممکن خواهم رفت.

کم‌کم با تقریباً تمام راجاهای دَکَن آشنا شده‌ام و در جاهای بسیار صحنه‌های بسیار عجیبی دیده‌ام که وقتی دیدار بعدی‌مان شد به تفصیل برایتان تعریف خواهم کرد. محبت شما را نسبت به خودم می‌دانم و مطمئنم که از نرفتنم به نزدتان می‌گذرید. به هر حال، چند روز دیگر پیشتان می‌آیم.

یک چیز دیگر هم هست. آیا اکنون در جوناگَد توله‌شیر دارید؟ آیا می‌توانید یکی به امانت به راجایم بدهید؟ اگر بخواهید، او می‌تواند چند حیوان راجپوتانا در عوض بدهد.

راتیلال‌بهایی را در قطار دیدم. همان آقای خوب و مهربان سابق است؛ و برای شما چه چیز بیشتری آرزو کنم، دیوانجی صاحب عزیزم، جز اینکه پروردگار همه و همه‌چیز شما باشد در پایانی از عمر که به‌حق ستوده و با آفرین همگان همراه است و احترامی جهانی یافته، عمری که همواره مقدس، نیک و وقف خدمت به بسیاری از پسران و دختران پدر بزرگ رحمت‌ها بوده است. آمین!

مخلص محبت‌آمیز شما،

ویویکاناندا.

English

XII

To Shri Haridas Viharidas Desai

KHETRI

28th April, 1893.

DEAR DIWANJI SAHEB,

On my way here, I wanted to go to your place at Nadiad and redeem my pledge, but certain circumstances prevented me, and the greatest of them was that you were not there; and to play Hamlet leaving Hamlet's part out is a ridiculous affair; and as I know for certain that you are to return in a few days to Nadiad, and as I am shortly going back to Bombay, say in 20 days, I thought it better to postpone my visit for that time.

Here the Khetri Rajaji was very, very anxious to see me and had sent his Private Secretary to Madras; and so I was bound to leave for Khetri. But the heat is quite intolerable, and so I am flying off very soon.

By and by, I have made the acquaintances of nearly all the Dakshini Rajas and have seen most queer sights in many places of which I would tell you in extenso when we meet next. I know your love for me and am sure that you would excuse my not going down to your place. However, I am coming to you in a few days.

One thing more. Have you got lion's cubs now in Junagad? Can you lend me one for my Raja? He can give you some Rajputana animals in exchange, if you like.

I saw Ratilalbhai in the train. He is the same nice and kind gentleman; and what more shall I wish for you, my dear Diwanji Saheb, but that the Lord would be your all in all in your well-merited, well-applauded and universally respected latter end of a life which was ever holy, good, and devoted to the service of so many of the sons and daughters of the great Father of Mercies. Amen!

Yours affectionately,

VIVEKANANDA.


متن از ویکی‌نبشته — مالکیت عمومی. نخستین بار توسط آدوایتا آشراما منتشر شده است.