آرشیو ویویکاناندا

پنجشنبه، ۲۷ ژوئن

جلد7 lecture
726 واژه‌ها · 3 دقیقه مطالعه · Inspired Talks

این ترجمه توسط هوش مصنوعی تولید شده و ممکن است شامل خطا باشد. لطفاً به متن انگلیسی مراجعه کنید.

AI-translated. May contain errors. For accurate text, refer to the original English.

فارسی

(به قلم خانم س. ای. والدو، از شاگردان)

پنجشنبه، ۲۷ ژوئن ۱۸۹۵. (سوامی (Swami) امروز صبح عهد جدید را با خود آورد و بار دیگر درباره‌ی انجیل یوحنّا سخن گفت.)

محمّد مدّعی شد که همان «تسلّی‌دهنده» است که مسیح وعده‌ی فرستادنش را داده بود. او لزومی نمی‌دید که برای عیسی تولّدی ماورای طبیعی ادّعا شود. چنین ادّعاهایی در همه‌ی اعصار و همه‌ی سرزمین‌ها رایج بوده است. همه‌ی مردان بزرگ خدایان را پدران خود خوانده‌اند.

شناختن تنها نسبی است؛ ما می‌توانیم خدا باشیم، امّا هرگز نمی‌توانیم او را بشناسیم. معرفت (Vidya) حالتی فروتر است؛ سقوط آدم هنگامی بود که به «شناختن» رسید. پیش از آن او خدا بود، حقیقت بود، پاکی بود. ما خودِ چهره‌های خویش‌ایم، امّا تنها بازتابی می‌بینیم، هرگز نه چیز حقیقی را. ما خودِ عشق‌ایم، امّا چون درباره‌ی آن می‌اندیشیم، ناگزیریم از خیالی مدد بجوییم، و همین ثابت می‌کند که مادّه چیزی جز اندیشه‌ی بیرونی‌شده نیست.

نیوریتّی (Nivritti) روی‌گردانی از جهان است. اساطیر هندو می‌گویند که چهار مخلوق نخستین (آن چهار عبارت بودند از: ساناکا، ساناندانا، ساناتانا و ساناتکومارا.) را قویی سفید (خود خداوند) هشدار داد که تجلّی امری ثانوی است؛ پس آنان بی‌آنکه بیافرینند، باقی ماندند. معنای این سخن آن است که بیان، انحطاط است، زیرا روح تنها از طریق حرف قابل بیان است و سپس «حرف می‌کُشد» (کتاب مقدّس، رساله‌ی دوم قُرِنتیان، باب سوم: ۶)؛ با این حال اصل ناگزیر است که در مادّه جامه بپوشد، هرچند می‌دانیم که سرانجام حقیقت را در پوشش از دست خواهیم داد. هر معلّم بزرگی این را درمی‌یابد، و از همین روست که سلسله‌ای پیوسته از پیامبران باید بیایند تا اصل را به ما بنمایانند و جامه‌ای نو متناسب با زمانه بر آن بپوشانند. مرشد (Guru) من آموخت که دین یکی است؛ همه‌ی پیامبران همان را می‌آموزند؛ امّا آنان تنها می‌توانند اصل را در قالبی عرضه کنند؛ پس آن را از قالب کهنه بیرون می‌آورند و در قالبی نو پیش روی ما می‌نهند. آنگاه که از نام و صورت رها شویم، به‌ویژه از بدن — آنگاه که به هیچ بدنی نیاز نداشته باشیم، نیک باشد یا بد — تنها در آن هنگام است که از بندگی می‌رهیم. پیشرفت ابدی، بندگی ابدی است؛ نابودی صورت برتر است. باید از هر بدنی آزاد شویم، حتّی از «بدن خدایی». خداوند تنها هستیِ حقیقی است، دو نمی‌تواند باشد. تنها یک روح هست، و من آن‌ام.

اعمال نیک تنها به مثابه‌ی وسیله‌ی رهایی ارزش دارند؛ آن‌ها به خودِ عمل‌کننده نفع می‌رسانند، هرگز نه به دیگری.

معرفت چیزی جز طبقه‌بندی نیست. آنگاه که چیزهای بسیاری از یک جنس بیابیم، مجموع آن‌ها را نامی می‌نهیم و خشنود می‌شویم؛ «واقعیت‌ها» را کشف می‌کنیم، هرگز نه «چرا» را. دایره‌ای در میدانی وسیع‌تر از تاریکی می‌پیماییم و می‌پنداریم چیزی می‌دانیم! هیچ «چرا»یی در این جهان پاسخ‌پذیر نیست؛ برای آن باید به سوی خداوند رویم. عارف هرگز بیان‌شدنی نیست؛ همچون دانه‌ی نمکی است که در اقیانوس فرو افتد و بی‌درنگ در آن مستحیل شود.

تمایز می‌آفریند؛ همگونی یا یکسانی خداست. از تمایز فراتر رو؛ آنگاه بر زندگی و مرگ چیره می‌شوی و به یکسانی ابدی می‌رسی و در خدایی، خدایی. آزادی را به دست آور، حتّی به بهای جان. همه‌ی زندگی‌ها از آنِ ماست، چون برگ‌های کتاب؛ امّا ما دگرگون‌ناشدنی‌ایم، شاهدیم، روحی که نقش بر آن می‌نشیند، همچون آنکه تصویر دایره‌ای بر چشم نقش بندد چون مشعلی آتشین به‌سرعت در حلقه بچرخد. روح وحدت همه‌ی شخصیت‌هاست، و چون در آرامش است، ابدی است، دگرگون‌ناشدنی است — خداست، آتمن (Atman) است. آن زندگی نیست، امّا در زندگی ضرب شده است. آن لذّت نیست، امّا به لذّت ساخته شده است...

امروز جهان خداوند را رها می‌کند زیرا به نظر نمی‌رسد که او به اندازه‌ی کافی برای جهان کار کند. پس می‌گویند: «چه سودی از او؟» آیا باید به خداوند همچون صرفاً یک اداره‌ی شهرداری بنگریم؟

تنها کاری که از دست ما برمی‌آید این است که همه‌ی خواهش‌ها، کینه‌ها و تفاوت‌ها را فرو نهیم؛ نفسِ فروتر را سرکوب کنیم، به تعبیری خودکشی ذهنی کنیم؛ بدن و ذهن را پاک و سالم نگاه داریم، امّا تنها به مثابه‌ی ابزارهایی که ما را به سوی خدا یاری می‌رسانند؛ و این تنها کاربرد حقیقی آن‌هاست. حقیقت را به خاطر خودِ حقیقت بجوی، در پی سعادت مباش. شاید بیاید، امّا مگذار انگیزه‌ات باشد. هیچ انگیزه‌ای جز خدا نداشته باش. جرأت کن که حتّی از میان دوزخ به سوی حقیقت بیایی.

English

(RECORDED BY MISS S. E. WALDO, A DISCIPLE)

THURSDAY, June 27, 1895. (The Swami brought the New Testament this morning and talked again on the book of John.)

Mohammed claimed to be the "Comforter" that Christ promised to send. He considered it unnecessary to claim a supernatural birth for Jesus. Such claims have been common in all ages and in all countries. All great men have claimed gods for their fathers.

Knowing is only relative; we can be God, but never know Him. Knowledge is a lower state; Adam's fall was when he came to "know". Before that he was God, he was truth, he was purity. We are our own faces, but can see only a reflection, never the real thing. We are love, but when we think of it, we have to use a phantasm, which proves that matter is only externalised thought.[6]*

Nivritti is turning aside from the world. Hindu mythology says that the four first-created (The four first-created were Sanaka, Sanandana, Sanâtana, and Sanatkumâra.) were warned by a Swan (God Himself) that manifestation was only secondary; so they remained without creating. The meaning of this is that expression is degeneration, because Spirit can only be expressed by the letter and then the "letter killeth" (Bible, 2 Cor. III. 6.); yet principle is bound to be clothed in matter, though we know that later we shall lose sight of the real in the covering. Every great teacher understands this, and that is why a continual succession of prophets has to come to show us the principle and give it a new covering suited to the times. My Master taught that religion is one; all prophets teach the same; but they can only present the principle in a form; so they take it out of the old form and put it before us in a new one. When we free ourselves from name and form, especially from a body — when we need no body, good or bad — then only do we escape from bondage. Eternal progression is eternal bondage; annihilation of form is to be preferred. We must get free from any body, even a "god-body". God is the only real existence, there cannot be two. There is but One Soul, and I am That.

Good works are only valuable as a means of escape; they do good to the doer, never to any other.

Knowledge is mere classification. When we find many things of the same kind we call the sum of them by a certain name and are satisfied; we discover "facts", never "why". We take a circuit in a wider field of darkness and think we know something! No "why" can be answered in this world; for that we must go to God. The Knower can never be expressed; it is as when a grain of salt drops into the ocean, it is at once merged in the ocean.

Differentiation creates; homogeneity or sameness is God. Get beyond differentiation; then you conquer life and death and reach eternal sameness and are in God, are God. Get freedom, even at the cost of life. All lives belong to us as leaves to a book; but we are unchanged, the Witness, the Soul, upon whom the impression is made, as when the impression of a circle is made upon the eyes when a firebrand is rapidly whirled round and round. The Soul is the unity of all personalities, and because It is at rest, eternal, unchangeable. It is God, Atman. It is not life, but It is coined into life. It is not pleasure, but It is manufactured into pleasure. . . .

Today God is being abandoned by the world because He does not seem to be doing enough for the world. So they say, "Of what good is He?" Shall we look upon God as a mere municipal authority?

All we can do is to put down all desires, hates, differences; put down the lower self, commit mental suicide, as it were; keep the body and mind pure and healthy, but only as instruments to help us to God; that is their only true use. Seek truth for truth's sake alone, look not for bliss. It may come, but do not let that be your incentives. Have no motive except God. Dare to come to Truth even through hell.


متن از ویکی‌نبشته — مالکیت عمومی. نخستین بار توسط آدوایتا آشراما منتشر شده است.